مصلحی سالخورده
لوتر در این گردهماییهای مسالمتجویانه، که با سالهای پیری عمر او مصادف بودند، نقش مستقیم و فعالی نداشت. در آن زمان امیران به جای عالمان الاهی رهبری نهضت پروتستان را به دست گرفته بودند، زیرا مسائل مورد اختلاف بیشتر بر سر مالکیت و قدرت بود تا معتقدات و مراسم مذهبی. لوتر مرد مذاکره نبود، ولی کهولت او را از جنگ رویگردان و به مجادلات قلمی متمایل ساخته بود. با این حال، چنانکه از گزارش فرستادهٔ پاپ در ۱۵۳۵ برمیآید، هنوز حرارت و بذلهگویی دوران جوانی را از دست نداده بود. فرستاده مینویسد نخستین پرسش لوتر این بود که آیا آوازهٔ میگساری او، آنچنان که در ایتالیا شایع است، به گوش او رسیده است.
با این وصف، لوتر در این سالها از ضعف دستگاه گوارش، بیخوابی، قولنج، سنگ کلیه، زخم معده، نقرس، روماتیسم، درد عرقالنسا و تپش قلب رنج میبرد. برای تسکین دردهایش به نوشابههای الکلی روی آورد، از پزشکان یاری جست و از دعا و مناجات بازنایستاد، ولی بیماریاش شدت یافت. در ۱۵۳۷، که میپنداشت سنگ کلیه بهزودی چراغ عمرش را خاموش خواهد کرد، به خداوند گفت اگر این درد و رنج به طول انجامد کارش به دیوانگی خواهد کشید و نیکخواهی او را از یاد خواهد برد. رنج بیماری او را تندخو ساخته بود، تا جایی که نزدیکترین دوستانش از او دوری میجستند. یکی از پیروانش گفته است هیچیک از نزدیکانش از خشم و ناسزاگویی علنی او در امان نبودند، و ملانشتون، با آنکه مردی بردبار بود، برای آنکه سخنان تحقیرآمیز استاد ترشرویش را نشنود از او میرمید. بدبینی لوتر به جایی رسیده بود که اوکولامپادیوس، کالون و دیگر مخالفان کلیسا را همگی گنهکار، سیاهدل و دروغپرداز میخواند.
با همهٔ این احوال، لوتر کوشید رسالهٔ دربارهٔ شوراها و کلیساها (۱۵۳۹) را معقول و مستدل بنویسد. در این رساله وعدهها و طفرههای مکرر پاپ دربارهٔ تشکیل شورای عمومی کلیسا را به طعمهای تشبیه کرده است که با آن جانوری را به دام میاندازند. او با مطالعهٔ دقیق تاریخ شوراهای کلیسایی دریافت که در گذشته شماری از آنها را امپراتوران تشکیل داده و بر آنها ریاست کرده بودند، و این هشداری برای شارل بود. شک داشت شورایی که به دست پاپ برپا شود دربار پاپ را از فساد برهاند. میگفت پیش از آنکه با حضور نمایندگان پروتستان در شورا موافقت کنیم، باید اسقف رم را برای شقاوت و ستمگریاش محکوم کنیم و همهٔ فرمانهایش را بسوزانیم.
محافظهکار در سیاست
اندیشههای سیاسی لوتر در سالهای آخر عمرش گویای آن است که ارزش سکوت پس از شصتسالگی چند برابر میشود. لوتر ذاتاً مردی محافظهکار بود و حتی در سالهایی که ظاهراً مردم را به انقلاب اجتماعی برمیانگیخت این صفت را از دست نداد. عصیان او بیشتر بر ضد اعمال مذهبی بود تا معتقدات مذهبی: با داد و ستد آمرزشنامه و سپس با سلطهٔ پاپ بنای مخالفت نهاد، ولی تا آخرین سالهای عمر مهمترین معتقدات مسیحیت اصیل، یعنی تثلیث، زادن مسیح از باکره، کفارهٔ مسیح، حضور واقعی مسیح و وجود دوزخ را پذیرفت و پارهای از آنها را نامفهومتر از پیش ساخت.
لوتر از مردم عامی بیزار بود. به عقیدهٔ او «آقای توده» به حکومتی نیرومند نیاز دارد، وگرنه توحش بر جهان چیره میشود و صلح و بازرگانی از جهان رخت برمیبندند؛ نباید پنداشت که بدون خونریزی میتوان بر جهان فرمان راند، چون جهان را با دعا و مناجات نمیتوان اداره کرد. بدینسان لوتر بسیاری از اختیاراتی را که پیشتر از آن کلیسا بود به دولت منتقل کرد. از همینرو فرمان شاهان را یزدانی میپنداشت و میگفت دستی که شمشیر میکشد دست انسان نیست بلکه دست یزدان است، و این خداست که مردم را به چوبهٔ دار میآویزد، گردن میزند، به تازیانه میبندد و جنگ برپا میکند. تجلیل لوتر از مقام دولت بهعنوان تنها مرجع قانون پایههای فلسفهٔ مطلقگرای هابز و هگل را پیریزی کرد و شالودهٔ امپراتوری آیندهٔ آلمان را ریخت.
کهولت او را از امیران آلمان نیز محافظهکارتر ساخته بود، چنانکه با بهکارگماردن اجباری دهقانان و اخذ بهرهٔ مالکانهٔ سنگین موافق بود. چون خاوندی دچار ناراحتی وجدان شد، لوتر پاسخ داد که رفتار ملایم عوام را جری و خودسر خواهد کرد. برای توجیه بردهداری به نوشتههای عهد قدیم استناد میجست و میگفت گوسفندان، احشام، نوکران و کنیزان همگی مملوک بودند و مالک مجاز بود آنها را هرگونه که میخواهد بفروشد، و این رسم امروز نیز مانند آن روزگار درست است، زیرا در غیر این صورت توده فرومایه را نمیتوان رام ساخت. عقیده داشت هر کس باید با پیشهای که خداوند او را بدان گمارده بسازد، و خدمت به یزدان جز این نیست که انسان در انجامدادن خدمتی که خداوند بر دوش او نهاده پایداری کند، گرچه آن خدمت ناچیز و محقر باشد. این برداشت از مقام و وظیفهٔ انسان مبنای محافظهکاری در سرزمینهای پروتستان شد.
دو همسر لندگراف
شاهزادهای که خدمتی بسزا به نهضت پروتستان کرده بود در ۱۵۳۹ لوتر را با مسئلهای دشوار روبهرو ساخت. فیلیپ هسن مردی جنگاور، عاشقپیشه و بیداردل بود. همسرش کریستین اهل ساکس از زیبایی بهرهای نداشت اما زنی وفادار بود. فیلیپ نمیخواست چنین همسر شایستهای را طلاق دهد، ولی سخت به مارگارت فون در زاله دل باخته بود و چون خود را با او گناهکار میدانست مصمم بود از شرکت در عشای ربانی خودداری کند. چون این را برازندهٔ خود نمیدانست، به لوتر پیشنهاد کرد آیین پروتستان، که چنین به عهد قدیم وابسته است، همچون آن کتاب زناشویی با دو زن را مشروع و مجاز کند. در زمان فیلیپ کیفر داشتن دو زن مرگ بود، ولی او آن را آبرومندانهتر از روابط فرانسوای اول با معشوقههای متعدد و زناشویی خودسرانه و مکرر هنری هشتم میدانست. فیلیپ برای یافتن چارهٔ منطبق با کتاب مقدس چنان بیتاب بود که مصمم شد اگر عالمان الاهی ویتنبرگ چارهای نیندیشند، مشکل را با امپراتور و حتی پاپ در میان نهد.
لوتر بهتر از هر کس میتوانست برای او چارهای بیندیشد: در رسالهٔ اسارت بابلی کلیسا داشتن دو زن را بر طلاق ترجیح داده و آن را تنها چارهٔ هنری هشتم شناخته بود. بسیاری از عالمان الاهی قرن شانزدهم نیز در این باره چون لوتر ذهنی خالی از تعصب داشتند. ملانشتون، برخلاف لوتر، با زناشویی مجدد فیلیپ مخالف بود، ولی سرانجام به این شرط که پنهانی صورت گیرد با آن موافقت کرد. کریستین نیز به شرط آنکه فیلیپ وظایف همسری را بیش از پیش دربارهٔ او به جای آورد رضایت داد. در ۴ مارس ۱۵۴۰ فیلیپ رسماً ولی پنهانی، در حضور ملانشتون و بوتسر، با مارگارت زناشویی کرد و به پاس موافقت لوتر یک گاری شراب برای او فرستاد.
چون زناشویی فیلیپ برملا شد، لوتر موافقت خود را انکار کرد و نوشت این موافقت پنهان، به خاطر مصالح کلیسای مسیح، باید انکار شود. ملانشتون از شرمساری بیمار شد و لب به خوراک نزد، و لوتر ناگزیر شد او را با تهدید به تکفیر به غذاخوردن وادارد. لوتر نوشت ملانشتون از این رسوایی سخت رنجور گشته، ولی خودش ساکسونی خیرهسر و دهقانی سرسخت است و پوست زمخت او به اینگونه ناملایمات خو گرفته است. با این همه، این زناشویی برای مسیحیان انجیلی رسوایی به بار آورد. کاتولیکها، بیآنکه بدانند کلمنس هفتم روزی به این اندیشه بوده که به هنری هشتم اجازه دهد دو زن به نکاح خود درآورد، از رسوایی پروتستانها ابراز خرسندی میکردند. فردیناند، آرشیدوک اتریش، اعلام داشت که اگرچه پیشتر به آیین پروتستان متمایل بوده، اکنون از آن تنفر دارد. شارل پنجم در ازای خودداری از تعقیب فیلیپ از او تعهد گرفت که در مناقشات سیاسی آینده از وی جانبداری کند.
واپسین رساله
هرچه پای لوتر به لب گور نزدیکتر میشد، تندخوییاش شدت مییافت. در ۱۵۴۵ پیروان تسوینگلی را با چنان خشونتی مورد حمله قرار داد که ملانشتون از گسترش نفاق میان پروتستانهای شمالی و جنوبی اندوهگین شد. هنگامی که یوهان برگزیننده از او خواست نظرش را دربارهٔ شرکت پروتستانها در شورایی به رهبری پاپ اعلام دارد، لوتر بیانیهای مفصل و مشحون از ناسزا به نام علیه دستگاه پاپی در رم که بهوسیلهٔ شیطان تأسیس شده است منتشر کرد (۱۵۴۵). لحن این بیانیه همهٔ دوستان لوتر را، جز لوکاس کراناخ نقاش، غمگین ساخت؛ کراناخ کتاب را با نقاشیهای طعنهآمیز و بیشرمانه آراست، از جمله نقاشیای که پاپ را همراه سه کاردینال بر چوبهٔ دار آویخته نشان میدهد و دیگری که دیوان زبالهدانی را چون تاج بر سر پاپ مینهند (جزئیات زشتتر را حذف کردم). واژهٔ «شیطان» لحن کتاب را زهرآگین ساخته است: پاپ «پدر جهنمی» و به تعبیری زشت «رومی» خوانده میشود، کاردینالها «کودکان سرگردان شیطان» و «حماران ابله» هستند، و نویسنده آرزو میکند آذرخش آنان را به خاکستر مبدل کند، آتش دوزخ آنها را فرو بلعد و همهٔ بیماریها بر آنان عارض شود.
لوتر بار دیگر این پندار را که امپراتوری مقدس روم ارمغان پاپهاست بیپایه خواند و گفت هنگام آن رسیده است که امپراتوری ایالات پاپی را تسخیر کند. امپراتور، پادشاهان، امیران و خاوندان را فرا خواند که هماکنون دست به کار شوند و رم، رومانیا، اوربینو، بولونیا و هرچه را پاپ از آن خود میداند از چنگ او بیرون آورند، زیرا آنها را با حیله و تزویر تصاحب کرده و از امپراتوری دزدیده و بدینسان ارواح بسیاری را به لعنت ابدی گرفتار ساخته است. در پایان گفت پاپ، کاردینالها و خیل بتپرستان او باید دستگیر و با مجازاتهای سخت کیفر داده شوند (عبارت کتاب را خلاصه کردم و عیناً نیاوردم).
مشاعر لوتر، هنگامی که با این سخنان جنگ و کشتار و تعدی را دامن میزد، محتملاً رو به ضعف و اختلال نهاده بود. مسمومیت تدریجی ناشی از سالخوردگی، پرخوری و استعمال نوشابههای الکلی، که تنش را رنجور کرده بود، ظاهراً به مغزش نیز سرایت میکرد. در آخرین سالهای عمر بسیار فربه شد و سیمایش چین و چروک برداشت. او که روزی مظهر نیرو و فعالیت بود و میگفت «هرگاه از تلاش بازایستم، میپوسم»، اکنون از خستگی و ناتوانی رنج میبرد. در ۱۷ ژانویهٔ ۱۵۴۶ خود را «فرتوت، علیل، خسته، بیزار و از یک چشم ناقص» خواند و نوشت: «من از جهان خستهام، و جهان از من.» هنگامی که بیوهٔ برگزیندهٔ ساکس برای او چهل سال زندگی بیشتر آرزو کرد، لوتر پاسخ داد اگر چهل سال دیگر زنده بماند شانس ورود به بهشت را از دست میدهد و آرزو دارد خداوند هرچه زودتر او را نزد خود ببرد.
سرانجام کار بدانجا کشید که وهم و خیال شیطان او را درمیربود و دربارهٔ درستی رسالتش دچار شک و دودلی میشد؛ میگفت شیطان برای ناسزاگوییهایش بر او خشم میگیرد و سردرگمش میکند. گاهی از سرنوشت نهضت پروتستان نگران میشد و میگفت خدمتگزاران خدا کمتر و کمیابتر میشوند، شمار فرقهها و جناحهای مسیحی و اختلافاتشان رو به فزونی است و پس از مرگ ملانشتون آیین تازه به نحو اندوهزایی دچار فترت خواهد شد. سپس جرئت خود را بازمییافت و میگفت اکنون که صدایش را به گوش مسیح و پاپ رسانده زحمتی به خود نخواهد داد؛ اگرچه ممکن است میان در و چهارچوب له شود، چه باک، مسیح هم با او در آن میان خواهد بود. وصیتنامهاش چنین آغاز میشود: «در فردوس و زمین و دوزخ مرا خوب میشناسند»؛ و میگوید او، گنهکاری شوربخت، از جانب خدا به فرمانهای پاپ، امپراتور، پادشاهان، فرمانروایان، کشیشان و دیوان پشت پا زده است. در پایان نتیجه میگیرد که برای املاک محقرش شهادت دستهایش را کافی میداند و بگذارند بگویند دکتر مارتین لوتر، منشی خدا و ناظر کلام او، این را گفته است. تردید نداشت که خداوند در انتظار اوست.
مرگ در آیسلین
در یکی از روزهای سرد ژانویهٔ ۱۵۴۶ لوتر برای حکمیت دعوایی به زادگاهش آیسلین رهسپار شد و در طول سفر نامههایی پرمهر برای همسرش فرستاد. در یکی از آنها (اول فوریه) آرامش و برکت مسیح را برای او آرزو میکند و محبت قلب سالخورده و ناتوانش را میفرستد، به «کاتی دلبندش» مینویسد در راه آیسلین ضعف و ناتوانی به او دست داده، هرچند گناه خودش بوده، و باد سردی نزدیک بوده سرش را منجمد کند. به شوخی میافزاید که چنان بهبود یافته که از زنان بیزار است، و او را به برکت خداوند میسپارد.
شامگاه ۱۷ فوریه لوتر به خوشی شام خورد. بامداد روز بعد دلدرد شدیدی به او دست داد و او را بهسرعت ناتوان ساخت. دوستانی که بر بالینش گرد آمده بودند گوشزد کردند که چراغ عمرش رو به خاموشی است. یکی از آنان پرسید: «پدر گرامی، آیا نزد مسیح در عقیدهای که در جهان پراکندهای پایدار خواهی ماند؟» پاسخ داد: «آری.» سپس سکته کرد و زبانش بند آمد و اندکی بعد چشم از جهان بست (۱۸ فوریهٔ ۱۵۴۶). کالبدش را به ویتنبرگ بردند و در کلیسایی که او بیستونه سال پیش دستخط مسائل نود و پنجگانهٔ خود را بر در آن آویخته بود به خاک سپردند.
داوری پایانی
سالهای یادشده از حساسترین سالهای تاریخاند و لوتر در خلال آنها نقشی قاطع ایفا کرد. خطاهای بسیاری از او سر زد. اهمیت نقش کلیسا را در گسترش تمدن به اروپای شمالی نادیده میگرفت، نیاز بشر به اساطیر نمادین و دلنواز را درنمییافت و چنان گذشت و رأفتی نداشت که با دشمنان کاتولیک و پروتستانش با عدل و انصاف رفتار کند. پیروان خود را از سلطهٔ پاپ لغزشناپذیر رهانید و تابع کتاب لغزشناپذیر کرد، و میدانیم تغییر پاپ آسانتر از تغییر کتاب است. ظرافت و زیبایی مسیحیت قرون وسطی را، که در اساطیر و آثار هنری آن نهفته بود، از میان برد ولی سختترین و نامعقولترین معتقدات جزمی آن را نگاه داشت. مسیحیتی که به آلمان عرضه داشت حقیقیتر از مسیحیت سابق نبود و کمتر از آن مردم را سرور و دلداری میداد؛ تنها از جهت صداقت تعلیمات و پاکدامنی خدمتگزارانش بر آیین سابق برتری داشت. لوتر چون دستگاه تفتیش افکار کلیسای کاتولیک تحملناپذیر شده بود، ولی گفتارش تلختر و خشنتر از کردارش بود. نوشتههای او از نظر پرخاشگری و ناسزاگویی در ادبیات کمنظیرند. با تعلیمات مذهبی خود چنان نفرتی به آلمانیها آموخت که صد سال پس از مرگش خاک آن سرزمین را تیره و تار نگاه داشت.
ولی همین نقایص بودند که تلاش او را کامیاب ساختند. لوتر مرد جنگ و مبارزه بود، زیرا وضع زمانش جنگ را طلب میکرد. نیروهایی که با آنها درافتاد صدها سال در برابر روشهای ملایم برای اصلاح اوضاع ایستادگی کردند. سراسر زندگی لوتر با جنگ و پیکار سپری شد: جنگ با وجدان آزرده از گناه، با شیطان، با پاپ، با امپراتور، با تسوینگلی و حتی با دوستانی که میخواستند دعاوی او را چنان تعدیل کنند که مخالفان با ادب آن را بشنوند و با احتیاط به فراموشی سپارند. یک مرد ملایم و صلحجو با نیروهای مخالف و سرسخت چه میکرد؟ هیچ مردی با وسعت نظر فلسفی، هیچ دانشمندی که ایمان خود را بر قراین عینی استوار ساخته، و هیچ مرد میانهروی که با دشمنان به نرمی رفتار میکند، به چنین کاری که جهان را به لرزه درآورد دست نمیزند و با چنان عزم راسخی به سوی هدف پیش نمیتازد. اگر فرضیهٔ تقدیر ازلی را چون افسانهها و معجزات دینی قرون وسطی نامعقول و کراهتآور بدانیم، باید به یاد داشته باشیم که لوتر با همین روش پرشور و نامعقول دلهای مردم را تسخیر کرد. امید و ترس است که انسان را دستبهدامان خدا میکند، نه شواهد عینی.
لوتر با مشت آهنین خویش سنگر آداب و سنن و قدرت را، که اندیشهٔ اروپاییان را از تحرک بازداشته بود، درهم فروریخت. اگر میزان نفوذ را ملاک بزرگی انسان بدانیم، که بیطرفانهترین محک قابل استفاده است، لوتر را باید در شمار مردان نامدار روزگار نو، چون کوپرنیک، ولتر و داروین، قرار داد. جز شکسپیر و ناپلئون، دربارهٔ هیچیک از مردان عصر نو تا این اندازه مطلب نوشته نشده است. گرچه نفوذ مستقیم او در فلسفه ناچیز بوده، اندیشههای او بهطور غیرمستقیم در نظریهٔ اصالت اراده شوپنهاور، اصالت ایمان کانت، ملیگرایی فیشته و فلسفهٔ هگل، که روان انسان را فرمانبردار دولت میسازد، اثر شگرف بخشیده است. نفوذ او در زبان و ادبیات آلمانی از اثری که کتاب مقدس شاه جیمز در زبان و ادبیات انگلیسی بر جای نهاد کمتر نبود، و از هیچ آلمانی به اندازهٔ لوتر نقل قول نشده است. او همراه کارلشتات و دیگران با آزادساختن کشیشان آلمان از قید تجرد، و با سوقدادن نیروی مردم آلمان از ریاضت رهبانی، کاهلی و پرهیزکاری به کار و فعالیت، در کالبد انسان غربی روحی تازه دمید. نفوذش هرچه از مرز و بوم آلمان فراتر رفت کاهش یافت: در اسکاندیناوی شدید بود، در فرانسه گذرا، و در اسکاتلند، انگلستان و امریکا تحتالشعاع نفوذ کالون. ولی در آلمان عمیق و ریشهدار بود و هیچ نویسنده یا متفکری تاکنون تا این پایه در اندیشهٔ مردم آلمان نفوذ نکرده است. لوتر برجستهترین شخصیت تاریخ آلمان است، و از آنرو که از همهٔ آلمانیها آلمانیتر بود، هموطنانش مهر او را به دل گرفتند.