سوئیسِ تسوینگلی: کنفدراسیون، کلیسا و پرورش یک مصلح، ۱۴۷۷–۱۵۲۱

دورانت دربارهٔ جمهوری کوچک سوئیس در اواخر قرن پانزدهم و کشیش انسان‌گرایی که آن را اصلاح خواهد کرد: برآمدن کنفدراسیون پس از شارل بی‌باک، چیرگی فزایندهٔ دولت بر کلیسای فاسد، کودکی اولریش تسوینگلی در کوهستان، تحصیلات کلاسیک او، گسستنش از آمرزش‌نامه‌فروشی و خدمت جانفشانانه‌اش در طاعون زوریخ در ۱۵۱۹.

اولریش تسوینگلیکنفدراسیون سوئیساصلاح دینی زوریخ

~8 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

کارهای بزرگ در مقیاس کوچک

پیروزی کانتون‌های سوئیس بر شارل بی‌باک، دوک بورگونی (۱۴۷۷)، به استحکام کنفدراسیون انجامید، احساسات ملی مردم را تقویت کرد و آنان را چنان نیرو بخشید که در برابر امپراتور ماکسیمیلیان، که می‌خواست سوئیس را به امپراتوری مقدس روم بازگرداند، با سرسختی ایستادگی کنند. ولی پس از شکست بورگونی اختلاف بر سر تقسیم غنایم نزدیک بود آتش جنگ داخلی را برافروزد. در دیت ستانس (۱۴۸۱) زاهدی فیلسوف به نام نیکلاس فون در فلوئه، که سوئیسی‌ها او را «برادر کلاوس» می‌نامند، آنان را به سازش واداشت.

کنفدراسیون با پیوستن کانتون‌های تازه گسترش یافت: فرایبورگ و زولوتورن در ۱۴۸۱، بال و شافهاوزن در ۱۵۰۱ و آپنتسل در ۱۵۱۳. شمار کانتون‌ها به سیزده رسید که مردمشان آلمانی سخن می‌گفتند، جز در فرایبورگ و برن که فرانسوی نیز می‌دانستند. این کانتون‌ها جمهوری فدرالی تشکیل دادند که اعضایش در امور داخلی خودمختار و در امور خارجی تابع مجلس مشترک بودند و نمایندگان مجلس به‌طور مساوی از کانتون‌ها برگزیده می‌شدند. با این حال جمهوری سوئیس دموکراسی کامل نبود، زیرا برخی جماعت‌های کوچک‌تر، مانند رعایای تابع، حق رأی نداشتند و در اختیار کانتون‌ها بودند. سوئیس هنوز به مرحلهٔ نمونهٔ صلح‌جویی نرسیده بود. میان ۱۵۰۰ و ۱۵۱۲ کانتون‌ها از آشفتگی ایتالیا بهره گرفتند و بلینتسونا، لوکارنو، لوگانو و سرزمین‌های دیگر جنوب آلپ را به قلمرو خود افزودند و سربازانشان را به دولت‌های خارجی اجاره دادند. پس از شکست سوئیسی‌ها در مارینیانو (۱۵۱۵) کنفدراسیون از توسعه‌طلبی چشم پوشید، بی‌طرفی پیش گرفت و با ورزیدگی برزگران سرسخت، صنعتگران تیزهوش و بازرگانان پرمایه‌اش یکی از درخشان‌ترین و پیشرو‌ترین تمدن‌های تاریخ را بنیاد نهاد.

کلیسایی آمادهٔ دگرگونی

کلیسای سوئیس نیز چون کلیسای ایتالیا به فساد آلوده بود. با این همه انسان‌گرایانی که در بال گرد فروبن و اراسموس آمده بودند از آزادی و حمایت برخوردار بودند. در اخلاق آن عصر داشتن زنان غیررسمی برای کشیشان سوئیس قابل تحمل بود. یکی از اسقفان سوئیس برای هر فرزندی که کشیشان تابعش به دنیا می‌آوردند چهار گیلدر می‌گرفت و در یک سال از این راه ۱۵۲۲ گیلدر گرد آورد (رقم کتاب). او گله داشت که بسیاری از کشیشان به میخانه می‌روند، مست می‌کنند و وقتشان را به قمار می‌گذرانند، ولی گلهٔ او ظاهراً این بود که کشیشان در برابر این کارها به او پولی نمی‌دادند.

برخی کانتون‌ها، به‌ویژه زوریخ، نظارت دولت بر کشیشان را آغاز کردند و بر املاک کلیسا مالیات بستند. اسقف کنستانس مدعی بود زوریخ از آنِ اوست و مردم شهر باید فرمان او ببرند و عشریه بپردازند. ولی پاپ چنان سرگرم سیاست ایتالیا بود که نتوانست مؤثر از ادعای او پشتیبانی کند. در ۱۵۱۰ ژولیوس دوم در برابر استفاده از سربازان ژنو به شورای آن شهر اجازه داد برای اصلاح دیرها و صومعه‌ها و اخلاق عمومی تدابیری بیندیشد (روایت کتاب). بدین‌سان هفت سال پیش از آنکه لوتر مسائل معروف خود را بر در کلیسای ویتنبرگ نصب کند، تخم اصلاح دینی با تسلط دولت بر کلیسا در زوریخ و ژنو کاشته شد و راه ادغام کلیسا و دولت را، به شکل‌های گوناگون، برای تسوینگلی و کالون هموار کرد.

کودکی در کوهستان

دیدار از زادگاه هولدرایش یا اولریش تسوینگلی بار دیگر ثابت می‌کند که مردان بزرگ در خانه‌های محقر به دنیا آمده‌اند. منطقی‌ترین و ناکام‌ترین مصلح دینی زندگی را در کلبه‌ای محقر در دهکدهٔ کوهستانی ویلدهاوس، در هشتاد کیلومتری جنوب‌شرقی زوریخ، که اکنون جزو کانتون سن‌گال است، آغاز کرد (ژانویهٔ ۱۴۸۴). این کلبهٔ تاریخی با بام کوتاه، دیوارهای چوبی زمخت، پنجره‌های تنگ، کف الوارپوش ناهموار، تختخواب چوبی تنومند، میز و قفسهٔ کتاب از محیطی سخن می‌گوید که ممکن بود انسان را از جهان روی‌گردان و دلبستهٔ آخرت کند. پدر اولریش از صاحب‌منصبان ارشد قریه بود و مادرش خواهر کشیشی مغرور. اولریش سومین پسر از هشت پسر خانواده بود که برای جلب تحسین دو خواهر با هم رقابت می‌کردند. از جوانی گویی تقدیر همهٔ مقدمات رسیدن او به مقام کشیشی را فراهم کرده بود.

عموی تسوینگلی، کشیش دهکدهٔ مجاور وسن، در تربیت او با پدر و مادر همکاری می‌کرد و با آشنا کردن او با انسان‌گرایی وسعت نظری به او داد که سرانجام او را از لوتر و کالون متمایز کرد. در ده‌سالگی او را به مدرسه‌ای لاتینی‌زبان در بال فرستادند؛ در چهارده‌سالگی در برن به کالجی راه یافت که دانشمندی متبحر در ادبیات کهن یونان و روم اداره‌اش می‌کرد. از شانزده تا هجده‌سالگی در دانشگاه وین، که زیر نظر کونراد سلتیس در اوج انسان‌گرایی بود، تحصیل کرد. در آن سال‌ها خستگی درس را با نواختن عود، چنگ، ویولن، فلوت و دولسیمر می‌زدود. در هجده‌سالگی به بال برگشت و نزد توماس ویتنباخ، که از ۱۵۰۸ با خرید و فروش آمرزش‌نامه، تجرد روحانیان و برگزاری قداس به رسم کاتولیک‌ها مخالفت می‌کرد، به تحصیل الهیات پرداخت. در بیست‌ودوسالگی پس از گرفتن درجهٔ کارشناسی ارشد به کشیشی منصوب شد. نخستین قداسش را در حضور بستگانش در زادگاه خود، ویلدهاوس، برگزار کرد و با صد گیلدری که در آنجا برایش گرد آمد کشیشی کلیسای گلاروس، سی کیلومتر آن‌سوتر، را خرید.

کشیش، دانشمند، انسان‌گرا

در گلاروس، همچنان که وظایفش را با شوق به جا می‌آورد، از مطالعه بازنایستاد. برای خواندن متن اصلی عهد جدید یونانی آموخت؛ با علاقهٔ فراوان آثار هومر، پیندار، دموکریتوس، پلوتارک، سیسرون، قیصر، لیوی، سنکا، پلینی کوچک و تاسیت را خواند و بر آثار لوکیانوس، هجونویس شکاک، تفسیر نوشت. با پیکو دلا میراندولا و اراسموس مکاتبه داشت؛ اراسموس را «برجسته‌ترین فیلسوف و عالم الهی» می‌خواند، با احترام از او دیدن کرد (۱۵۱۵) و هر شب پیش از خواب قطعه‌ای از آثارش را می‌خواند. او نیز چون اراسموس با فساد کلیسا، تعصب و تکفیر فیلسوفان و شاعرانی که فرهنگ یونان و روم باستان را می‌ستودند مبارزه کرد. می‌گفت پیوستن به سقراط و سنکا در جهان ابدی برایش گواراتر از شریک‌شدن در سرنوشت پاپ‌هاست. کشیشی او را از لذت جسمانی بازنمی‌داشت؛ تا هنگام ازدواج (۱۵۱۴) روابطی با زنان داشت که کلیسا ظاهراً نادیده می‌گرفت (کتاب بی‌پرده‌تر می‌گوید؛ اینجا کوتاه شد). چون در گلاروس از دربار پاپ در برابر جناح هوادار فرانسه پشتیبانی می‌کرد، پاپ‌ها تا ۱۵۲۰ سالی پنجاه فلورین به او می‌پرداختند. در ۱۵۱۳ و ۱۵۱۵ به‌عنوان کشیش سپاهی سربازان مزدور سوئیسی به ایتالیا رفت و آنان را به پشتیبانی از پاپ تشویق کرد، ولی پس از دیدن جنگ‌های ناوارا و مارینیانو با فرستادن سربازان سوئیسی به خدمت دولت‌های بیگانه مخالفت کرد.

در ۱۵۱۶ جناح فرانسوی در گلاروس چیره شد و تسوینگلی ناچار شهر را ترک کرد و کشیشی کلیسای آینزیدلن در کانتون شویتس را پذیرفت. در آنجا، سال‌ها پیش از آنکه لوتر با کلیسای کاتولیک درافتد، به تبلیغ عقاید پروتستانی پرداخت. در ۱۵۱۷ اعلام کرد مسیحیت باید تنها بر کتاب مقدس استوار شود و به اسقف اعظم خود، کاردینال ماتائوس شینر، گوشزد کرد که مقام پاپی در کتاب مقدس مبنایی ندارد. در اوت ۱۵۱۸ خرید و فروش آمرزش‌نامه را نکوهید و راهبان بندیکتی را برانگیخت لوحی را که وعده می‌داد زیارت گناهان، خطاها و عقوبت‌ها را می‌آمرزد از زیارتگاه‌های باشکوه مریم عذرا بردارند. در ۱۰ اوت ۱۵۱۸ (تاریخ کتاب) تسوینگلی به دعوت کلیسای بزرگ زوریخ به‌عنوان «کشیش مردم» به آن شهر ثروتمند رفت.

کشیش مردم زوریخ

شخصیت، مزاج و اندیشهٔ تسوینگلی اکنون به بلوغ رسیده بود. در موعظه‌های مقام تازه‌اش همهٔ عهد جدید را جز مکاشفهٔ یوحنا، که علاقه‌ای به آن نداشت، تفسیر کرد؛ سختی‌های زندگی صومعه، که در ساختن شخصیت لوتر سهم بزرگی داشت، او را چندان برنینگیخته بود (عبارت کتاب اینجا مخدوش بود و از بافت بازسازی شد). تصویری از او در دست نیست، اما معاصرانش او را مردی خوش‌سیما، خونگرم، گل‌چهره و دارای صدایی گرم و دلنشین وصف می‌کنند که مردم را مسحور می‌کرد. بلاغت لوتر و احاطه‌اش بر کتاب مقدس را نداشت، ولی با سخنان ساده و بی‌آلایش همهٔ مردم زوریخ را شیفتهٔ اندیشه‌هایش کرد. در مبارزه با آمرزش‌نامه‌فروشی از پشتیبانی مقامات مافوق برخوردار بود. در اوت ۱۵۱۸ برناردین سامسون، فرانسیسکنی از میلان، به سوئیس آمد تا چون تتسل آمرزش‌نامه‌های پاپ لئوی دهم را بفروشد. آمرزش‌نامه‌های پوستی را به یک کراون به توانگران می‌فروخت و آنچه بر کاغذ بود و ویژهٔ تنگدستان، ارزان‌تر بود. ادعا می‌کرد با تکان‌دادن انگشت ارواح مردگان را از عذاب دوزخ می‌رهاند. تسوینگلی با پشتیبانی اسقف کنستانس اعتراض کرد و پاپ، که ظاهراً از حوادث آلمان عبرت گرفته بود، ناچار فرستاده‌اش را فراخواند.

در ۱۵۱۹ طاعون در شش ماه یک‌سوم مردم زوریخ را از پا درآورد. تسوینگلی در این مدت در شهر ماند و شب و روز به یاری و پرستاری بیماران پرداخت تا آنجا که بیماری نزدیک بود خود او را نیز بکشد. پس از بهبودی، مردم زوریخ مهر او را بیش از هر کس به دل گرفتند. بزرگان شهرهای دور مانند پیرکهایمر و دورر به پاس خدمات جانبازانه‌اش به مردم زوریخ به او تهنیت گفتند. در ۱۵۲۱ تسوینگلی به مقام کشیشی ارشد کلیسای بزرگ زوریخ رسید و با نفوذ و قدرتی که یافته بود آشکارا جنبش اصلاح دینی را در سوئیس اعلام کرد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه