شاهزاده در مادرید
شاهزاده و دیوک پس از ورود به اسپانیا در مارس ۱۶۲۳ دریافتند که آن شاهزاده خانم زیبا قابل دسترسی نیست، و دیدند اسپانیاییها همانقدر از ازدواج یکی از افراد خاندان سلطنتی با جوانی پروتستان خشمگینند که انگلیسیها از آمدن شاهزاده خانمی کاتولیک ناخرسندند. فیلیپ و وزیرش اولیوارس میهمانان را با کمال ادب پذیرفتند؛ لوپه دووگا نمایشنامهای برای جشنهایی که به افتخار آنان برپا شد نوشت؛ ولاسکز تصویر چارلز را کشید؛ و باکینگهام تا آنجا که با شرافت منافات نداشت با زیبارویان اسپانیایی عشقبازی کرد.
شرط اساسی این ازدواج آن بود که کاتولیکهای انگلستان از آزادی مذهبی بهرهمند شوند. چارلز بیدرنگ و جیمز سرانجام این شرط را پذیرفتند و عقدنامه تنظیم شد؛ ولی هنگامی که جیمز از فیلیپ خواست در صورت لزوم برای بازگرداندن فردریک، پادشاه زمستان، به پالاتینا از سلاح استفاده کند، فیلیپ حاضر نشد در این باره تعهدی بکند و جیمز به فرزند و وزیر محبوبش دستور داد به انگلستان باز گردند. در نامهای که جیمز در ۱۴ ژوئن ۱۶۲۳ به فرزندش نوشت جنبهٔ انسانی او را میبینیم: «اکنون بینهایت پشیمانم که به تو اجازهٔ رفتن دادم. من نه به ازدواج تو توجهی دارم نه به هیچ موضوع دیگر، فقط میخواهم دوباره تو را در آغوش داشته باشم. خدا نصیب کند! خدا نصیب کند! خدا نصیب کند!» شاهزاده خانم اسپانیایی در هنگام وداع از چارلز قول گرفت به حال کاتولیکهای انگلستان توجه کند. انگلیسیها پس از مراجعت چارلز از او مانند قهرمانی استقبال کردند، زیرا عروسی با خود نیاورده بود، بلکه چند تا تابلوی تیسین را به همراه داشت.
جنگ و پایان یک سلطنت
باکینگهام که دریافته بود اسپانیاییها او را مسخره کردهاند (چنانکه اولیوارس به او گفته بود)، به فکر وصلت چارلز با خانوادهٔ سلطنتی فرانسه افتاد و هانریتا ماریا، دختر هانری چهارم، را برای چارلز نامزد کرد. این دختر همان کسی بود که کاتولیک بودنش یکی از مشکلات پارلمانهای آینده شد. سپس آن وزیر پرشور جیمز، که در آن هنگام از نظر جسمی و روحی علیل بود، بر آن داشت که به اسپانیا اعلان جنگ بدهد و بدین ترتیب خود را محبوب مجلس عوام کرد. پارلمان، که در فوریهٔ ۱۶۲۴ تشکیل شد، سیاستهایی را تعقیب کرد که ناشی از علاقهٔ بازرگانان به ربودن غنایم اسپانیایی، یعنی مستعمره و بازار، بود. از آن گذشته پارلمان تصمیم داشت نگذارد اسپانیا به امپراطور کاتولیک علیه پروتستانهای آلمان کمک برساند. مردم انگلستان که پیشتر جیمز را به سبب علاقه به صلح آدمی ترسو میخواندند، اکنون او را به سبب سربازگیری جابر مینامیدند. فوجهایی که تشکیل شد و پولهایی که تهیه گشت کافی نبود و جیمز از اینکه میبایست سلطنت آرام خود را با جنگی عبث و بیهوده به پایان برساند متأسف بود.
در سالهای آخر عمر جیمز، بیماریهای گوناگون بر سر او هجوم آوردند. او با افراط در خوردن و میگساری بدن خود را فرسوده بود و اکنون از نزله، ورم مفاصل، نقرس، سنگ کلیه، یرقان، اسهال و بواسیر رنج میبرد. هر روز حجامت میکرد تا آنکه کوچکترین بیماری او این کار را هم بینتیجه کرد. جیمز دیگر دوا نخورد و مراسم کلیسای انگلستان را به جا آورد و در ۲۷ مارس ۱۶۲۵، ضمن آنکه آخرین دعاهای تسلابخش مذهب خود را زیرلب زمزمه میکرد، درگذشت.
قضاوتی دربارهٔ جیمز
جیمز، با وجود خودپسندی و خشونت، از کسانی که از لحاظ قوت و شجاعت و تهور بر او برتری داشتند بهتر بود. استبداد او بهطور کلی نظری بود و با ترسی آمیخته بود که غالباً او را در برابر پارلمانی مقتدر به تسلیم وامیداشت. ادعاهایش در دانش الهیات مانع نشد که اغماضش بمراتب بیشتر از پیشینیانش باشد. عشق شدیدش به صلح باعث پیشرفت انگلستان شد و جلو پولپرستی پارلمان و فداکاری اتباعش برای دیگران را گرفت. چاپلوسان او را به سبب عقل و درایتش «سلیمان انگلستان» مینامیدند، و کسی که نتوانسته بود او را وارد کشمکشهای اروپایی کند (به تعبیر کتاب، «رسولی») او را «داناترین احمق در همهٔ کشورهای مسیحی» میخواند. اما جیمز نه فیلسوف بود نه احمق، بلکه دانشمندی بود که به غلط پادشاه شده بود و در عصری که اساطیر و جنگ رونق داشت، مردی صلحدوست بود. کتاب مقدسی که به امر جیمز ترجمه شد از تاج سلطان فاتحی بیشتر ارزش دارد.
فصل تازه: خرافات
فصل بعدی کتاب، که در نسخهٔ فارسی «صلای خرد» (۱۵۵۸ تا ۱۶۴۹) نام دارد، با بخشی دربارهٔ خرافات آغاز میشود. آیا مردم به سبب جهل فقیرند یا بر اثر فقر جاهلند؟ این پرسش اندیشمندان سیاسی را به دو دسته کرده: محافظهکاران به وراثت و اختلافات ذاتی ظرفیت فکری اهمیت میدهند و اصلاحطلبان به محیط، یعنی تأثیر تربیت و فرصت. در جوامع، هرچه ثروت بیشتر و بهتر توزیع شود، علم پیش میرود و خرافات رو به زوال مینهد. با این حال، حتی در کشوری بسیار مترقی، بخصوص میان مردم فقیر و طبقهٔ ثروتمند تنبل، جنگلی از خرافات وجود دارد: طالعبینی، کفبینی، فال بد، چشم بد، جادوگری، اعتقاد به جن و روح و دیو، وردخوانی، تعزیم، تعبیر خواب، غیبگویی، معجزات، حقهبازی و اعتقاد به خاصیتهای پنهانِ نافع و مضر کانیها و گیاهان و جانوران. در جامعهای که ثروتش کم یا در دست عدهای معدود است، جهل ریشههای علم را مسموم و گلهایش را پژمرده میکند. برای کسانی که از نظر عقلی و جسمی ضعیفند، خرافات عاملی مفید است: روزهای خستهکنندهشان با اعتقاد به عجایب هیجانانگیز خوشتر میشود و رنج فقر با ایمان به قدرت جادو و امیدهای مرموز تخفیف مییابد.
سر تامس براون در ۱۶۴۶ ششصد و پنجاه و دو صفحه را به ذکر و توصیف مختصر خرافات عصر خود اختصاص داد. تقریباً همهٔ این علوم محتجبه در میان مردم انگلستان عصر الیزابت و اوایل سلسلهٔ استوارت شیوع یافت. در ۱۵۹۷ جیمز ششم کتابی موثق با عنوان دیوشناسی منتشر کرد که اثری ادبی و وحشتانگیز است. جیمز در آن نوشته بود که جادوگران میتوانند وارد خانهها شوند، مردان و زنان را عاشق یا دشمن یکدیگر کنند، بیماریای را از یکی به دیگری منتقل سازند، با سوزاندن تمثال مومی کسی آن شخص را بکشند یا طوفانهای سهمگین برانگیزند. از این رو جادوگران و شعبدهبازان و حتی مشتریانشان را مستحق اعدام دانست. هنگامی که جیمز با عروسش از دانمارک بازمیگشت و نزدیک بود کشتیاش در طوفان درهم شکند، چهار نفر مظنون را با فشار بازجویی کرد و از آنان اعتراف گرفت که خواستهاند با جادوگری او را از میان ببرند؛ و یکی از آنان، جان فین، در ۱۵۹۰ اعدام شد.
کلیسای اسکاتلند در این سیاست با پادشاه همانگ بود و قاضیانی که با جادوگران سختگیری نمیکردند تکفیر میشدند. به نقل کتاب، میان سالهای ۱۵۶۰ و ۱۶۰۰ قریب هشت هزار زن در اسکاتلند، که به سختی یک میلیون جمعیت داشت، به مرگ محکوم شدند. در انگلستان اعتقاد به جادوگری تقریباً همگانی بود. پزشکان دانشمندی مانند ویلیام هاروی و سر تامس براون نیز چنین عقیدهای داشتند. خود الیزابت، که ملکهای سرسخت بود، اجازه داد جادوگری طبق قوانین ۱۵۶۲ جنایتی بزرگ تلقی شود، و هشتاد و یک زن در زمان سلطنت او اعدام شدند. جیمز پس از آنکه تاج انگلستان را به تاج اسکاتلند افزود، قدری از تعصب خود دست برداشت و اصرار ورزید متهمان منصفانه محاکمه شوند و اعترافات و اتهامات دروغین آشکار گردد، و جان پنج زنی را که کودکی مصروع متهمشان کرده بود نجات داد. در زمان چارلز اول این تعقیب تقریباً متوقف شد، ولی در دورهٔ پارلمان طویل تجدید شد و به آخرین درجه رسید: ظرف دو سال (۱۶۴۵ تا ۱۶۴۷) دویست «زن جادوگر» به مرگ محکوم شدند.
در این میان فقط یک نفر از عقل و منطق یاری جست، رجینالد سکات، که علیرغم نام اسکاتلندیش اهل انگلستان بود. او در ۱۵۸۴ در لندن کتابی دربارهٔ جادوگری منتشر کرد (عنوان در متن فارسی مخدوش است و با احتمال زیاد کشف جادوگری بوده) که از حیث اهمیت به پایهٔ کتاب یوهان ویر میرسید. سکات با این کوشش خطرناک میخواست خرافات ظالمانه را از میان ببرد. او «جادوگران» را پیرزنان بیچاره و فقیری دانست که نمیتوانند به کسی آسیبی برسانند؛ نوشت اگر شیطان در جسم آنها حلول کرده باشد، به جای سوزاندنشان باید بر حالشان رقت آورد؛ و متذکر شد که نسبت دادن معجزه به این پیرزنان اهانتی به معجزات مسیح است. سکات سپس از شکنجههای وحشتناکی یاد کرد که اعتراف به جادوگری را بیارزش میساخت، و بیقاعدگی و بیعدالتی جریان محاکمات و زودباوری قضات و مأموران تحقیق را برملا کرد. اما کتاب او نتیجهای نبخشید. در چنین محیطی بود که علم میکوشید رشد کند.