ملویل در برابر پادشاه
ملویل که بیش از پیش گستاخ شده بود، جیمز را رو در رو «رعیت احمق خداوند» نامید و در ۱۵۹۶ حکومت انجیل را به رخ او کشید، همانگونه که پاپ گرگوریوس هفتم پانصد سال پیش با امپراتور آلمان رفتار کرده بود. به جیمز گفت: در اسکاتلند دو پادشاه و دو کشور وجود دارد. عیسی مسیح پادشاه است و کشورش کلیساست، و جیمز ششم رعیت اوست، نه پادشاه و نه رئیس و نه یکی از اشراف، بلکه عضوی از کلیسا. دیوید بلک، از کشیشان سنت اندروز، به شنوندگانش گفت همهٔ پادشاهان فرزندان شیطانند، الیزابت بیایمان است و جیمز خود شیطان. سفیر انگلستان اعتراض کرد و شورای سلطنتی بلک را به محاکمه خواند، ولی او حاضر نشد و گفت رسیدگی به گناهی که بر منبر شده در صلاحیت کلیساست، و افزون بر این از جانب خداوند الهام میگیرد. وقتی جیمز دستور داد او را غیابی محاکمه کنند، هیئتی از کشیشان به دربار آمدند. جیمز آشتی نکرد و برعکس گفت اقدامات شوراهای کلیسایی هم مانند قوانین پارلمان باید به تأیید او برسد. کشیشان مردم را به روزه فراخواندند و تهدیدآمیز گفتند هرچه پیش آید، آنان از ریختهشدن خون اعلیحضرت بریاند.
آشوب ۱۵۹۶ و صلحی ملالآور
وقتی گروهی فتنهجو گرداگرد اقامتگاه جیمز جمع شدند (۱۷ دسامبر ۱۵۹۶)، او به کاخ هولیرود گریخت و روز بعد با همهٔ درباریان از ادنبورگ بیرون رفت. سپس بهوسیلهٔ منادی اعلام کرد که ادنبورگ شایستهٔ پایتختی نیست و جز برای مجازات شورشیان به آن بازنخواهد گشت، و فرمان داد همهٔ کشیشان و کسانی که ساکن ادنبورگ نیستند از شهر بروند. شورشیان که کسی را برای حمله نیافتند پراکنده شدند. بازرگانان از توقف داد و ستد با دربار افسوس خوردند و مردم میپرسیدند این نزاع به خرابی اوضاع اقتصادی میارزد یا نه. به هر حال جیمز در اول ژانویهٔ ۱۵۹۷ خشمگین بازگشت. مجمع عمومی که در پرت نشسته بود اعلام کرد کلیسا مطیع است و پذیرفت که هیچ کشیشی در شهرهای معتبر بدون رضای شاه و مردم منصوب نشود و واعظان دربارهٔ قوانین پارلمان یا شورای سلطنتی سخن نگویند. به کشیشان اجازه داده شد به پایتخت برگردند (۱۵۹۷)، ولی حکومت اسقفان دوباره برقرار شد. صلحی ملالآور در پی نزاع دیرین دولت و کلیسا آغاز شد.
جورج بیوکنن، دانشمند و سرکش
در ادبیات اسکاتلند این عصر دو چهرهٔ برجسته دیده میشود: یکی خود پادشاه و دیگری جورج بیوکنن، مشهورترین معلم او، که زندگی شگفتانگیزی داشت. او در ۱۵۰۶ در استرلینگشر زاده شد، در پاریس درس خواند، در فرانسه و اسکاتلند در ارتش خدمت کرد، از تعلیمات جان میجر شوق تحصیل و سیاست یافت و برای درس به پاریس بازگشت. در بازگشت به اسکاتلند، چون هجوگوی کلیسا شده بود، کاردینال بیتن او را زندانی کرد. او گریخت، به بوردو رفت، لاتینی درس داد، شعر و نمایشنامهای نسبتاً خوب به لاتینی ساخت و مونتنی، که یکی از شاگردانش بود، را در نمایشی از خود بر صحنه دید. در کویمبرا ریاست مدرسهای را به عهده گرفت، ولی دستگاه تفتیش عقاید اسپانیا او را به سبب تحقیر فرایارها زندانی کرد. پس از چندی به اسکاتلند و فرانسه رفت، دوباره بازگشت، معلم ماری استوارت شد (۱۵۶۲)، به ریاست مجمع عمومی برگزیده شد (۱۵۶۷) و صحت نامههای جعبهٔ جواهر را تصدیق کرد، هرچند خودش به جعل برخی از آنها متهم شد. در Detectio Mariae Reginae (کتاب «افشای ملکه ماری») سخت از ماری انتقاد کرد و با وجود اعتراض او معلم پسرش شد. در ۱۵۸۲ درگذشت. در تاریخ اسکاتلند کوشید تاریخ کشورش را از «قیود انگلیسی و غرور اسکاتلندی» پاک کند.
در رسالهٔ De Jure Regni apud Scotos (عنوان فارسی «سلطنت حقیقی با اسکاتلندیهاست» مخدوش است و عنوان لاتینی را به حدس خود آوردهایم) به شاگردش، که بعدها مستبدانه حکم راند، اصل قرون وسطایی را گوشزد کرد که مردم، پس از خداوند، تنها سرچشمهٔ قدرتند. گفت روابط هر جامعه بر قراردادی اجتماعی و ضمنی میان مردم و حکومت، یعنی بر وظایف و محدودیتهای متقابل، استوار است و اراده اکثریت میتواند بر همه حاکم باشد. پادشاه تابع قوانینی است که نمایندگان مردم تصویب کردهاند و ملت حق دارد در برابر هر ستمگر مقاومت کند یا او را از سلطنت برکنار سازد. این همان داستان قرارداد اجتماعی است که یک قرن پیش از هابز و دو قرن پیش از روسو بیان شد. پارلمان اسکاتلند آن کتاب را محکوم کرد و دانشگاه آکسفورد بعدها آن را سوزاند، ولی تأثیرش بسیار بود. ساموئل جانسن بیوکنن را تنها نابغهای میدانست که اسکاتلند پرورده است. به باور هیوم، نپر بزرگترین نویسندهٔ اسکاتلند بود (متن چنین است و نشانهگذاری میکنیم)، حال آنکه کارلایل، که خودش بهنوعی ناکسِ زنده بود، ناکس را از همه بزرگتر میشمرد. جیمز ششم هم در این باره عقاید خاص خود را داشت.
پادشاه نویسنده
جیمز همانقدر که به پوشیدن زیورهای سلطنتی میبالید، از داشتن کتاب فخر میکرد. در ۱۶۱۶ مجموعهٔ آثارش را در قطع بزرگ منتشر کرد که به گفتهٔ کتاب به عیسی مسیح تقدیم شده بود (عنوان فارسی مخدوش است و آن را نشانهگذاری میکنیم). شعر میگفت و به شاعران اندرز میداد. مزامیر داوود را به انگلیسی ترجمه کرد، شرحی بر مکاشفهٔ یوحنا نوشت و رسالهای دربارهٔ شیاطین (Demonology) و در ۱۵۹۸ دو رساله در دفاع از سلطنت مستبد. یکی Basilikon Doron («هدیهٔ شاهانه») بود، مشتمل بر نصایحی به پسرش هنری دربارهٔ فن و وظایف پادشاهی، که تأکید میکرد اداره کلیسا از وظایف مهم شاه است. در رسالهٔ دیگر، The True Law of Free Monarchies، با فصاحتی قابل ملاحظه از استبداد ستایش کرد. نوشت پادشاهان را خداوند برمیگزیند، چون همهٔ رویدادهای بزرگ به اراده اوست، و برگزیدن و تدهین شاهان از جانب خداوند همچون شعائر مقدسی وصفناپذیر است. بنابراین پادشاهان حق دارند مستبد باشند و مقاومت در برابرشان جنون و جنایتی است که از هر ستمی زیانبارتر است. آنچه در نظر الیزابت افسانهای مفید بود، در نظر جیمز، فرزند ملکهای، اصلی پرشور شد. پسرش چارلز این اصل را از پدر به ارث برد و کفارهٔ آن را پرداخت.
تاج انگلستان
دولت انگلستان در ۱۵۹۸ نمیتوانست ۱۶۴۹ را پیشبینی کند. پس از آنکه جیمز خود را طرفدار آیین پروتستان اعلام کرد، رهبران شورای سلطنتی انگلستان او را، چون پسر ماری بود، وارث تاج و تخت شناختند. چهار روز پس از مرگ الیزابت (کتاب ۵ آوریل ۱۶۰۳ را میآورد، ولی الیزابت ۲۴ مارس درگذشت و این را نشانهگذاری میکنیم) جیمز فاصلهٔ ادنبورگ تا لندن را در میان شادی عمومی پیمود، در راه اشراف انگلستان از او پذیرایی کردند و در ۶ مه به لندن رسید که برای ورودش آذین بسته بودند. مردم در برابرش زانو زدند و اشراف دستش را بوسیدند. دو ملت پس از هزار اختلاف سرانجام زیر فرمان یک پادشاه متحد شدند (هرچند دو پارلمان تا ۱۷۰۷ یکی نشدند). بدینترتیب نازایی الیزابت ثمری به بار آورد.
جیمز در سیوهفتسالگی
جیمز در سیوهفتسالگی چهجور آدمی شده بود؟ قامتی متوسط، زانوانی سست، شکمی اندکی برآمده، موی خرمایی، گونههای سرخ، بینی خمیده و چشمانی آبی داشت. نگاهش آمیزهای از بدگمانی و اندوه بود، گویی از عیبهای خود خبر داشت. لباس لایهدار ضخیمی میپوشید تا از ضربهٔ قاتلان در امان باشد. این پادشاه که اندکی تنپرور بود، اقدامات دوران الیزابت را کافی میدانست و به کاری تازه دست نمیزد.
در سخن کلمات زشت به کار میبرد و به تفریحات بیپرده میپرداخت. لکنت زبان داشت، مستبد بود، حرمت زبان خود را نگه نمیداشت و کلمات را غلط تلفظ میکرد. خودپسند ولی بخشنده بود و چون جایگاهش بارها در خطر افتاده و فریب خورده بود، ترسو و حیلهگر شده بود. زود میرنجید و زود میرنجاند، زود میبخشید و زود عذر میخواست. میگویند وقتی جان گیب چند سند گرانبها را گم کرد، جیمز در خشم شد و لگدی به او زد، ولی پس از یافتن اسناد در برابر آجودان رنجیدهاش زانو زد و تا گیب او را نبخشید از جا برنخاست. در محیطی پر از تعصب اغماض میکرد و هرچند گاهی سخت میگرفت، معمولاً مهربان و رئوف بود. به فرزندش هنری، که مردم او را بسیار میخواستند، بدگمان بود، ولی پسر دیگرش چارلز را دیوانهوار دوست داشت. در رفتار با زنان عیبی دیده نمیشد، ولی به جوانان زیبا مهر فراوان میورزید. از تضادهای اخلاقیاش اینکه خرافاتی و دانشور، سبکمغز و موذی بود، به جن و جادوگر باور داشت و در عین حال حامی بیکن و جانسن بود، به دانشمندان رشک میبرد و شیفتهٔ کتاب بود. از نخستین اقدامات او بهعنوان پادشاه انگلستان این بود که به آکسفورد و کیمبریج اجازه داد نمایندگانی به پارلمان بفرستند. هنگامی که کتابخانهٔ بودلیان را دید فریاد زد: اگر پادشاه نبودم استاد میشدم، و اگر قرار بود زندانی شوم و به میل خودم کار کنم، میخواستم زندانی جز آن کتابخانه نداشته باشم و در زنجیر آنهمه مؤلف خوب و استادان گذشته بمانم. جیمز روی هم رفته مردی غیرعادی بود، ولی طبعی مهربان و شوخ داشت. زرنگها مسخرهاش میکردند، اما مردم او را میبخشیدند، چون تا پایان سرنوشت غمانگیزش به آنها صلح و امنیت بخشید.