ماری در انگلستان: دادرسی، شورش شمال و مرگ ناکس

ماری در انگلستان نگه داشته می‌شود، دادرسی‌های یورک و وست‌مینستر بی‌حکم پایان می‌یابند، شورش شمال شکست می‌خورد، ناکس می‌میرد و توطئهٔ ریدولفی نورفک را نابود می‌کند.

ماری استوارتجان ناکستوطئه ریدولفی

~9 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۵ آبان ۱۴۰۵

دوراهی الیزابت

ماری از کارلایل پیام دیگری برای الیزابت فرستاد و درخواست ملاقات کرد تا دربارهٔ رفتار خود توضیح بدهد. الیزابت که در کل با حمایت از شورش علیه فرمانروایی قانونی مخالف بود، تمایل داشت او را دعوت کند، اما شورای سلطنتی مانع شد. اعضای شورا استدلال کردند که اگر به ماری اجازه داده شود به فرانسه برود، فرانسوی‌ها ممکن است برای بازگرداندن او لشکری به اسکاتلند بفرستند، کشور را به آیین کاتولیک برگردانند، آن را متحد خود کنند و آن را به خطری در پشت سر انگلستان بدل کنند. اگر ماری در انگلستان بماند، حضورش بهانه‌ای برای شورش کاتولیک‌ها خواهد بود، آن هم در کشوری که بیشتر مردمش در دل کاتولیک‌اند. و اگر انگلستان اعیان اسکاتلند را وادارد ماری را دوباره بر تخت بنشانند، جان آنان به خطر می‌افتد و انگلستان متحدان پروتستان خود را از دست می‌دهد. سسیل احتمالاً با هالام موافق بود (نام در متن فارسی مخدوش است و این حدس ماست) که نگه‌داشتن ماری به زور نقض «قوانین طبیعی، عمومی و شهری» است، اما احساس می‌کرد نخستین وظیفه‌اش حفاظت از انگلستان است.

چون یکی از کارهای دیپلماسی پوشاندن واقعیت در لباس اصول اخلاقی است، به ماری گفتند پیش از پذیرفتن درخواست دیدار با الیزابت باید در دادگاهی حاضر شود و خود را از اتهامات مختلف مبرا کند. ماری پاسخ داد که چون ملکه است، هیئتی غیرروحانی، آن هم از کشوری بیگانه، نمی‌تواند او را محاکمه کند، و اجازه خواست به اسکاتلند برگردد یا به فرانسه برود. همچنین خواست در حضور ملکه با مورتن و لثینگتن روبه‌رو شود تا گناهکاری آنان را در قتل دارنلی ثابت کند. شورای سلطنتی انگلستان دستور داد او را از کارلایل، که به مرز بسیار نزدیک بود، به قلعهٔ بولتن نزدیک یورک ببرند (۱۳ ژوئیهٔ ۱۵۶۸). ماری پذیرفت که بی‌سخت‌گیری زندانی شود، آن هم به اتکای قول الیزابت: «بی‌چون‌وچرا خود را به من بسپار؛ به هیچ سخنی که علیه تو گفته شود گوش نمی‌دهم؛ شرافتت محفوظ می‌ماند و به تاج و تختت می‌رسی.» ماری که این‌گونه رام شده بود، پذیرفت نمایندگانی به هیئت بازرسی بفرستد؛ حتی برای خشنودی الیزابت وانمود کرد آیین انگلیکان را قبول دارد، و در همان حال به فیلیپ، پادشاه اسپانیا، اطمینان داد هرگز از کاتولیسیسم دست نخواهد کشید. از این پس ماری و الیزابت در ریاکاری و دورویی با هم مسابقه می‌دادند و از یکدیگر پوزش می‌خواستند، یکی چون ملکه‌ای که به او خیانت شده بود، و دیگری چون ملکه‌ای که مقامش در خطر بود.

دادرسی در یورک و وست‌مینستر

هیئت دادرسی در ۴ اکتبر ۱۵۶۸ در یورک تشکیل جلسه داد. از سوی ماری هفت تن آمدند، مهم‌ترینشان جان لسلی، اسقف کاتولیک راس، و لرد هریز از باختر اسکاتلند. الیزابت سه پروتستان را برای نشستن در هیئت خواند: دوک نورفک، ارل ساسکس و سر رالف سدلر. ارل آو ماری، مورتن و لثینگتن هم حاضر شدند و نامه‌های جعبهٔ جواهر را نهانی به اعضای انگلیسی نشان دادند. گفتند اگر ماری ارل آو ماری را نایب‌السلطنه بشناسد و بپذیرد با مستمری هنگفتی در انگلستان بماند، نامه‌ها را منتشر نخواهند کرد. نورفک که در فکر ازدواج با ماری بود و امید داشت پس از مرگ الیزابت بر تخت انگلستان بنشیند، این پیشنهاد را رد کرد، و ساسکس به الیزابت نوشت که بعید است ماری بتواند از خود دفاع کند.

الیزابت آنگاه دستور داد دادرسی در وست‌مینستر برگزار شود. آنجا ارل آو ماری نامه‌های جعبهٔ جواهر را پیش شورای سلطنتی گذاشت. دربارهٔ اصالت نامه‌ها نظرها مختلف بود، ولی الیزابت اعلام کرد تا زمانی که انتساب آن‌ها به ماری انکار نشده، نمی‌تواند او را بپذیرد. وقتی ماری خواست اصل یا نسخه‌هایی از نامه‌ها را به او نشان دهند، اعضای هیئت نپذیرفتند و او هرگز آن‌ها را ندید. هیئت بی‌هیچ تصمیمی پراکنده شد (۱۱ ژانویهٔ ۱۵۶۹). ارل آو ماری نخست به حضور الیزابت رسید و سپس با نامه‌ها به اسکاتلند برگشت. ماری خشمگین و بدگمان را به جای امن‌تری در تاتبری، کنار رود ترنت، بردند. وقتی دولت‌های خارجی اعتراض کردند، الیزابت پاسخ داد اگر دلایلی را که به هیئت نشان داده شد ببینید، رفتار انگلستان را با ماری خشن نخواهید یافت. سفیر اسپانیا به فیلیپ توصیه می‌کرد به انگلستان حمله کند و قول می‌داد کاتولیک‌های شمال انگلستان هم همراهی خواهند کرد. اما فیلیپ به چنین کمکی بدگمان بود و آلوا به او هشدار داد که اگر به انگلستان حمله شود یا در آن شورش برپا گردد، الیزابت بی‌درنگ ماری را خواهد کشت.

شورش شمال

با این همه شورشی برپا شد. در ۱۴ نوامبر ۱۵۶۹ ارل نورثامبرلند و ارل وستمرلند با سپاهی ۵۷۰۰ نفره به دارم رفتند، روحانیانی را که مأمور اجرای مراسم عشای ربانی به آیین انگلیکان بودند راندند، کتاب دعای عمومی را سوزاندند، محراب کاتولیک را بازسازی کردند و در قداس شرکت جستند. حتی قصد داشتند به تاتبری حمله کنند و ماری را آزاد کنند، اما الیزابت با بردن ماری به کاونتری نقشهٔ آنان را بی‌اثر کرد (۲۳ نوامبر ۱۵۶۹).

ارل ساسکس با سپاهی که بیشترش کاتولیک بودند شورش را به‌سرعت فرو نشاند. الیزابت فرمان داد شورشیان و پیروانشان به سختی مجازات شوند و حدود ششصد تن به کیفر رسیدند و اموالشان به ملکه رسید (از جزئیات هولناک این فرمان که کتاب می‌آورد می‌گذریم). نورثامبرلند و وستمرلند به اسکاتلند گریختند. در فوریهٔ ۱۵۷۰ لئونارد داکرز شورش کاتولیک دیگری را رهبری کرد، اما او نیز شکست خورد و از مرز گریخت.

مرگ جان ناکس

در ژانویهٔ ۱۵۷۰ ناکس به سسیل نوشت که بی‌درنگ ماری را از میان بردارد: «اگر ریشه را نبری، شاخه‌هایی که ظاهراً شکسته‌اند دوباره جوانه خواهند زد.» تا آن زمان او کتاب تاریخ اصلاح دینی در قلمرو اسکاتلند را نوشته بود، کتابی که ادعای بی‌طرفی نداشت و داستانی زنده و حیاتی، اگرچه کج، بود. سبکش غریب و چشمگیر و پر از اصطلاح است و اثر واعظی تندزبان و صریح در همه‌جای آن پیداست.

جان ناکس مردی تندخو اما بزرگ بود. بیش از کالون خواهان نظام کلیسایی نیرومند بود، از دشمنانش از ته دل نفرت داشت، دلیرانه می‌جنگید، اراده‌ای آهنین داشت و آخرین اخگر آن اراده را خرج کرد. در ۱۵۷۲ خسته و فرسوده بود و بی‌کمک نمی‌توانست راه برود، با این حال هر یکشنبه به منبر کلیسای سنت جایلز می‌رفت. در ۹ نوامبر ۱۵۷۲ برای آخرین بار موعظه کرد و همهٔ حاضران او را تا خانه‌اش همراهی کردند. پانزده روز بعد، در شصت‌وهفت‌سالگی، همان‌طور فقیر که به دنیا آمده بود درگذشت، بی‌آنکه از کلام خداوند سودی برده باشد. او آیندگان را به داوری دربارهٔ خود فراخوانده بود: «اگرچه این عصر ناسپاس قدرم را نمی‌داند، عصرهای آینده به خدمتی که به کشورم کرده‌ام گواهی خواهند داد.» کمتر کسی چنین ژرف در باورهای مردمی ریشه دوانده است و کمتر کسی از هم‌عصران او مانند او به آموزش، شور دینی و خودمختاری پایبند بود. ماری و جان ناکس اسکاتلند را میان خود تقسیم کرده بودند: ماری نمایندهٔ رنسانس بود و ناکس نمایندهٔ اصلاح دینی. اما ماری نبرد را باخت، چون نتوانست مانند الیزابت رنسانس و اصلاح دینی را با هم درآمیزد.

توطئهٔ ریدولفی و نورفک

ماری مانند پلنگی بی‌قرار در قفس همهٔ گوشه‌ها و امکانات گریز را می‌کاوید. در مارس ۱۵۷۱ (متن فارسی ۱۵۱۷ چاپ کرده که آشکارا لغزش است) روبرتو ریدولفی، بانکدار فلورانسی مقیم لندن (نام او در متن مخدوش است و آن را به شکل شناخته‌شده‌اش آورده‌ایم)، میان ماری، سفیر اسپانیا، اسقف راس، آلوا، فیلیپ و پاپ پیوس پنجم ارتباطی برقرار کرد. پیشنهادش این بود که آلوا با سپاهی اسپانیایی از هلند به انگلستان حمله کند، کاتولیک‌ها همزمان از اسکاتلند بتازند، الیزابت از سلطنت خلع شود و ماری به‌عنوان ملکهٔ انگلستان و اسکاتلند بر تخت بنشیند و با نورفک ازدواج کند. نورفک پس از آگاهی از آن کاملاً موافقت نکرد و آن را آشکار هم نکرد. ماری آن را به‌عنوان آزمایش پذیرفت. پاپ پولی در اختیار ریدولفی گذاشت و قول داد فیلیپ را راغب کند. فیلیپ موافقتش را به موافقت آلوا مشروط کرد و آلوا طرح را خیالی و مسخره دانست. حاصلش جز مصیبت برای دوستان ماری نبود، چون نامه‌های ریدولفی و نورفک به دست خدمتکاران ماری و دوک افتاد و نورفک، راس و چند تن از اشراف کاتولیک زندانی شدند.

نورفک به اتهام خیانت محاکمه شد (کتاب می‌گوید تبرئه شد، حال آنکه روایت‌های دیگر ثبت کرده‌اند که همتایانش او را مجرم شناختند؛ این را نشانه‌گذاری می‌کنیم و متن را نگه می‌داریم). هرچند الیزابت در امضای حکم اعدام مردی چنین برجسته مردد بود، سسیل، پارلمان انگلستان و روحانیان انگلیکان اعدام نورفک و ماری را خواستند. الیزابت با درخواستشان موافقت کرد و فرمان داد نورفک گردن زده شود (۲ ژوئن ۱۵۷۲). وقتی خبر کشتار سنت بارتلمی به انگلستان رسید، دوباره عده‌ای خواهان اعدام ماری شدند، اما الیزابت هنوز رضایت نمی‌داد.

نوزده سال اسارت

تنها با در نظر گرفتن حدود نوزده سال زندانی بودن ماری می‌توانیم ناامیدی او و ستمی را که بر خود احساس می‌کرد دریابیم. دولت انگلستان پیوسته جای زندان او را عوض می‌کرد تا مبادا طرفدارانش در آن نواحی یا نگهبانانش توطئه‌های تازه‌ای بچینند. با این همه شرایط حبسش انسانی بود: اجازه داشت مستمری سالانهٔ ۱۲۰۰ لیرهٔ خود را (به نقل کتاب) که از فرانسه می‌آمد دریافت کند، و دولت انگلستان نیز مبلغ نسبتاً زیادی برای غذا، درمان، خدمتکاران و پذیرایی به او می‌داد. حتی اجازه داشت در قداس و آیین‌های دیگر کاتولیک شرکت کند. ماری ساعت‌های طولانی حبس را با گلدوزی، باغبانی و بازی با سگ‌های اهلی‌اش می‌گذراند. اما هرچه امیدش به آزادی کمتر می‌شد، به سر و وضع خود کمتر می‌رسید و کمتر راه می‌رفت و سلامتش آسیب می‌دید. از درد مفاصل رنج می‌برد و گاهی ساق پاهایش چنان ورم می‌کرد که نمی‌توانست راه برود. تا ۱۵۷۷، هنگامی که هنوز سی‌وپنج سال نداشت، موهایش سفید شده بود و پس از آن ناچار کلاه‌گیس می‌گذاشت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

سال‌های آخر جیمز و عصر باور به جادوگری

شکست پیمان وصلت اسپانیا، مرگ جیمز و قضاوت درباره‌اش، سپس فصل خرافات و محاکمات جادوگری در بریتانیا.

ادامه

باکینگهام، سقوط رالی و اعتراض مجلس عوام

محبوب جیمز، باکینگهام، آخرین سفر و اعدام رالی، مستعمره‌های تازه و «اعتراض بزرگ» مجلس در ۱۶۲۱.

ادامه

مالیخولیای برتن و شعر جان دان

کالبدشکافی سرگردان برتن، ظهور شاعران مابعدالطبیعه و زندگی جان دان از غزل‌های عاشقانه تا منبر سنت پل.

ادامه

سال‌های پایانی جانسن، کتاب مقدس شاه جیمز و رابرت برتن

کیمیاگر جانسن، حلقهٔ میخانه‌اش و سال‌های فقر، شکل‌گیری ترجمهٔ شاه جیمز از کتاب مقدس و کتاب کالبدشکافی مالیخولیای برتن.

ادامه

بن جانسن: از آجرچینی تا طنزنویسی

جوانی سخت بن جانسن، دوئل و زندان، نظریهٔ کمدی مزاج‌ها و نگارش سیانوس و والپونی.

ادامه

صحنهٔ عصر جیمز: چپمن، بومانت، فلچر و وبستر

تئاتر عصر جیمز فراتر از شکسپیر: هومر چپمن، همکاری بومانت و فلچر و تراژدی‌های تیره و تار وبستر.

ادامه