بیوهای هجدهساله
فرانسوای دوم پس از دو سال سلطنت درگذشت (۵ دسامبر ۱۵۶۰) و ماری، که در هجدهسالگی بیوه شده بود، به فکر افتاد در ملکی در تورِن منزوی شود، چون فرانسه را دوست داشت. در این میان اسکاتلند پروتستان شده بود و بیم آن میرفت که فرانسه متحدی را از دست بدهد. دولت فرانسه معتقد بود وظیفهٔ ماری این است که به ادینبرو برود و وطن خود را به اتحاد با فرانسه و بازگشت به کاتولیسیسم برانگیزد. ماری باید خود را با ترک نعمتها و شکوه فرانسه و زندگی در اسکاتلند، که به زحمت به یاد میآورد و سرزمین وحشیگری و سرما میدانست، سازگار میکرد. پس نامهای به اشراف اسکاتلند نوشت و وفاداریاش را تأکید کرد، ولی به آنان نگفت که در قرارداد ازدواج آمده بود اگر او بیفرزند بمیرد اسکاتلند به پادشاهان فرانسه خواهد رسید. اشراف، چه پروتستان و چه کاتولیک، شاد شدند و پارلمان اسکاتلند او را دعوت کرد بر تخت بنشیند. ماری از الیزابت خواست هنگام عبور از انگلستان اماننامهای به او بدهد، ولی این درخواست پذیرفته نشد. پس در ۴ اوت ۱۵۶۱ (به نقل کتاب) در بندر کاله سوار کشتی شد و با چشمی اشکآلود با فرانسه وداع کرد و تا ساحل پیدا بود به آن خیره ماند. پنج روز بعد در لیث، بندر ادینبرو، پیاده شد و پا بر خاک اسکاتلند گذاشت.
اسکاتلند در ۱۵۶۰ و ۱۵۶۱
اسکاتلند کشوری کهن و دارای سنتهای ریشهدار بود. در شمال آن ارتفاعات قرار داشت که اشرافی تقریباً نیمهمستقل در آنها زندگی نیمهبدوی داشتند، با شکار، گلهداری و کشاورزی از راه اجارهداری. در جنوب سرزمینهای پست و زیبایی بود که بر اثر بارندگی فراوان حاصلخیز بود، اما زمستانهای طولانی و سرمای سخت داشت. مردم میکوشیدند خود را از بیسوادی، بیبندوباری، فساد، بیقانونی و زورگویی برهانند و نظمی اخلاقی و متمدنانه برقرار کنند. با این حال گرفتار خرافات بودند، جادوگران را میسوزاندند و با ایمانی شدید زندگی کمرنجتری میجستند. پادشاهان اسکاتلند برای مقابله با قدرت پراکندهساز اشراف از روحانیان کاتولیک حمایت میکردند و ثروت به آنان میبخشیدند که به زراندوزی، سستی و زندگی نامنظم میانجامید.
اشراف که چشم به ثروت کلیسا داشتند، با گماردن فرزندان دنیاطلب خود در مقامهای کلیسایی از اعتبار روحانیان کاستند و علاوه بر این به طرفداری از نهضت اصلاح دینی برخاستند. آنان پارلمان اسکاتلند را ساختند، زیر نفوذ خود گرفتند و از این راه بر کلیسا و کشور مسلط شدند.
خطر خارجی نیرومندترین انگیزهٔ وحدت داخلی بود. دولت انگلستان که از وجود اسکاتلندیان سرکش در جزیرهٔ بریتانیا احساس ناامنی میکرد، بارها کوشید با دیپلماسی، ازدواج یا جنگ اسکاتلند را تصرف کند. اسکاتلند از این بیمناک شد و با فرانسه، دشمن دیرین انگلستان، متحد گردید. در این هنگام سسیل به الیزابت توصیه کرد از اشراف پروتستان علیه ملکهٔ کاتولیکشان پشتیبانی کند تا در اسکاتلند تفرقه افتد و هم خطر این سرزمین برای انگلستان و هم پیوندش با فرانسه از میان برود. افزون بر این، اگر رهبران پروتستان پیروز میشدند، ممکن بود ماری استوارت را برکنار کنند، یکی از اشراف را بر تخت بنشانند و پروتستانیسم را در سراسر اسکاتلند رواج دهند؛ سسیل حتی در اندیشهٔ آن بود که الیزابت را به ازدواج با چنین پادشاهی راضی کند تا انگلستان و اسکاتلند یکی شوند. وقتی فرانسه نیرویی برای سرکوب پروتستانها فرستاد، الیزابت لشکری برای پشتیبانی از آنان و راندن فرانسویان گسیل داشت. نمایندگان فرانسه پس از شکست سپاهشان پیمانی شوم در ادینبرو امضا کردند (۶ ژوئیه ۱۵۶۰) که به موجب آن نیروهای فرانسه از اسکاتلند بیرون میرفتند و ماری استوارت از ادعای خود بر تاج و تخت انگلستان چشم میپوشید. اما ماری به توصیهٔ شوهرش فرانسوای دوم از تصویب آن پیمان سر باز زد. این امر توجه الیزابت را کاملاً به خود جلب کرد.
وضع دینی اسکاتلند نیز آشفته بود. پارلمان، که اعضایش پروتستان بودند، رسماً کاتولیسیسم را لغو و پروتستانیسم را بر طرح کالون برقرار کرد. اما این اقدامها که برای قانون شدن به موافقت پادشاه نیاز داشت، به تصویب ماری نرسید. کشیشان کاتولیک هنوز بسیاری از مقامها را در دست داشتند، نیمی از اشراف طرفدار پاپ بودند و جان همیلتون، از خاندان سلطنتی، هنوز با عنوان اسقف اعظم کاتولیک به پارلمان میآمد. در ادینبرو، سنت اندروز، پرث، استرلینگ و آبردین بخش بزرگی از طبقهٔ متوسط بر اثر موعظههای پرشور جان ناکس به آیین کالون گرویده بود.
یک سال پیش از آمدن ماری، ناکس و همکارانش کتاب نظامات را نوشتند تا اصول و هدفهای خود را بیان کنند. در آن، «دین» یعنی راه پروتستان، «پرهیزگاران» یعنی پیروان کالون، و بتپرستی یعنی آیین قداس، استمداد از قدیسان و پرستش و نگاهداشتن تصویرها. در آن آمده بود که اصرارورزان بر این چیزها و آموزگاران این آموزهها نباید از مجازات قاضی بگریزند، که میتوانست سخت باشد، و هر اصل مخالف انجیل باید یکسره برافتد. کشیشان باید به انتخاب مردم باشند، برای کودکان پارسا مدرسه برپا شود و دانشگاههای اسکاتلند (سنت اندروز، گلاسگو و آبردین) تحت نظارت درآیند. ثروت کلیسای کاتولیک و عشریه (یکدهم درآمد مردم) باید صرف نیاز کشیشان، آموزش مردم و دستگیری از فقرا شود. کلیسای نو، نه دولت غیرمذهبی، باید قوانین اخلاقی وضع کند و برای میگساری، پرخوری، کفرگویی، پوشاک شگفت، بدرفتاری با فقرا، هرزگی و زنا کیفر تعیین کند.
اما اشراف که بر پارلمان مسلط بودند، از پذیرفتن کتاب نظامات سر باز زدند (ژانویهٔ ۱۵۶۱)، چون از کلیسایی نیرومند و مستقل بیم داشتند و خود برای ثروت کلیسای پیشین نقشهها کشیده بودند. با این حال کتاب همچنان راهنما و آرمان کلیسا ماند. ناکس که از برپایی حکومت دینی نومید شده بود، با سرسختی به تربیت کشیشان تازه، فراهمآوردن پول برای نگاهداری آنان و گسترش آیین نو در سراسر اسکاتلند پرداخت، جایی که هنوز برخی کشیشان کاتولیک خدمت میکردند. نیروی قاطع و فرماندهندهٔ تعلیمات او و شور پیروانش او را در ادینبرو و در چشم دولت شخصیتی توانمند ساخت. ماری که کاتولیک بود، پیش از استوارکردن جای پای خود باید مخالفت او را هم به حساب میآورد.
ملکه و منش او
ماری ترتیبی داده بود دو هفته زودتر از موعد وارد اسکاتلند شود، چون از مخالفت برخی دشمنان بیم داشت. اما وقتی خبر ورودش به لیث در پایتخت پیچید، مردمی که در خیابانها گرد آمده بودند از دیدن ملکهای زیبا و شاداب که هنوز نوزده سالش تمام نبود شگفتزده شدند و بسیاری، هنگامی که او با وقار بر اسب به سوی کاخ هولیرود میرفت، با شادی از او استقبال کردند. در میانشان بزرگان کاتولیک و پروتستان بودند که به داشتن چنان ملکهای میبالیدند و امید داشتند روزی خود او یا فرزندش انگلستان را نیز در اختیار گیرد.
دو تصویری که از ماری مانده نشان میدهد او از زیباترین زنان عصر خود بود. نمیتوان با اطمینان گفت نقاشان گمنام تا چه اندازه او را زیباتر نشان دادهاند، اما در هر دو تصویر سیمای ظریف، دستهای زیبا و موهای خرمایی انبوه او دیده میشود که اشراف و نویسندگان زندگینامهاش را شیفته کرد. با این حال این تصویرها به دشواری میتوانند جذابیت واقعی او را نشان دهند: روح شاد، دهان خندان، سخنان بذلهآمیز، گرمی، استعداد مهربانی، نیاز به محبت و ستایش بیپروایش از مردان نیرومند. سرنوشت غمانگیزش در این بود که میخواست هم زن باشد و هم ملکه، یعنی گرمی عشق را بیآنکه از امتیازات سلطنت بکاهد احساس کند.
او خود را مانند زنان قرون وسطی هم زیبا، هم مغرور، هم پرشور و هم دوستدار لذت میدانست، توان تحمل اشتیاق و رنج شدید داشت، دلی رئوف و وفایی استوار داشت و شجاعتش با افزایش خطر افزون میشد. سوارکاری ماهر بود که بیباکانه از پرچین و خندق میپرید و سختیهای لشکرکشی را بیخستگی و بیشکایت تحمل میکرد. اما چه از نظر روحی و چه جسمی برای سلطنت ساخته نشده بود، چون جز اعصابش، بدنی سست داشت و گاه چنان بیحال میشد که گمان میرفت به صرع دچار است (به تعبیر کتاب)، و گاه بیماری ناشناختهای او را رنج میداد. او مانند الیزابت هوش و فراست مردانه نداشت؛ و هرچند زیرک بود، بهندرت کاری عاقلانه میکرد و بارها بر اثر احساساتش سیاست خود را خراب کرد. گاهی در بعضی کارها خویشتنداری، شکیبایی و مهارت بسیار نشان میداد، اما ناگهان با تندخویی و زباندرازی همهچیز را برهم میزد. زیبایی و مغز او دشمنش شد و منشش سرانجامش را تعیین کرد.