
رنسانس دورهای در اروپا که با «تولد دوباره» هنر، علم و تفکر بر پایه میراث یونان و روم باستان شناخته میشود
از زمان نیکولاوس پنجم تا اینوکنتیوس هشتم، رم به مرکز رنسانس تبدیل شد. پاپها با بازسازی شهر، حمایت از هنر و ادبیات کلاسیک، و تقویت قدرت سیاسی خود در ایالات پاپی، رنسانس را به قلب مسیحیت آوردند. این دوره با تلاش برای پایان دادن به شقاق، جنگ با ترکان، و درگیریهای داخلی همراه بود، اما در عین حال به شکوفایی معماری، نقاشی و ادبیات منجر شد.
انتخاب آلکساندر ششم (روذریگو بورژیا) به پاپی در ۱۴۹۲ نقطه اوج نفوذ خاندان بورژیا بود. او با مهارت دیپلماتیک و سیاستهای قاطع، قدرت پاپ را در ایالات پاپی تقویت کرد و از پسرش سزار برای تسخیر مجدد سرزمینهای از دست رفته استفاده کرد. لوکرس بورژیا نیز به ابزاری سیاسی تبدیل شد. اما این دوره با اتهامات فساد، قتل و روابط نامشروع همراه بود و در نهایت با مرگ آلکساندر و سقوط سزار به پایان رسید.
یولیوس دوم (جولیانو دلا رووره) یکی از قدرتمندترین و تأثیرگذارترین پاپهای دوران رنسانس بود. او با روحیۀ جنگجویانه ایالات پاپی را بازپس گرفت، ونیز و فرانسه را به چالش کشید و ایتالیا را از نفوذ خارجی نجات داد. همزمان بزرگترین حامی هنر شد؛ میکلانژ را وادار به نقاشی سقف سیستین کرد، رافائل را به کار گرفت و طرح بازسازی کلیسای جدید سان پیترو را آغاز کرد. دوران او نقطه اوج انتقال مرکز رنسانس از فلورانس به رم بود.
یولیوس دوم (جولیانو دلا رووره) یکی از قدرتمندترین و تأثیرگذارترین پاپهای دوران رنسانس بود. او با روحیۀ جنگجویانه ایالات پاپی را بازپس گرفت، ونیز و فرانسه را به چالش کشید و ایتالیا را از نفوذ خارجی نجات داد. همزمان بزرگترین حامی هنر شد؛ میکلانژ را وادار به نقاشی سقف سیستین کرد، رافائل را به کار گرفت و طرح بازسازی کلیسای جدید سان پیترو را آغاز کرد. دوران او نقطه اوج انتقال مرکز رنسانس از فلورانس به رم بود.
در دوران رنسانس ایتالیا، شورش عقلی با کاهش دلبستگی به دنیای دیگر و افزایش علاقه به زندگی همراه بود. مردم از کشف تمدن مشرکانه شاد بودند و قیود سنت و اطاعت از مقامات مذهبی گسسته شد. اما برای آزادی ذهن بهایی پرداخته شد: تضمینات فوق طبیعی اخلاق ضعیف شد و اصول دیگری جای آن را نگرفت. نتیجه، ارتکاب منهیات، میدان دادن به غرایز، و فور بداخلاقی بود. در این میان، علوم غریبه، علم، پزشکی، و فلسفه پیشرفت کردند، اما فلسفه بیشتر در خدمت سیاست قرار گرفت. گویتچاردینی و ماکیاولی با تحلیلهای واقعبینانه و بدبینانه خود، سیاست را از اخلاق جدا کردند و وحدت ایتالیا را آرزو کردند.
سستی اخلاقی در ایتالیای رنسانس ریشه در عوامل متعددی داشت: تضعیف ایمان دینی، افزایش ثروت که آرمان ریاضت را سست کرد، بیثباتی سیاسی و جنگهای مزدوری که نظم اجتماعی را فرسود، و گسترش شکاکیت اومانیستی. در حالی که طبقات بالا لذتهای مشرکانه و بیان فردی را پذیرفتند، طبقات پایینتر بیشتر به تقوای سنتی پایبند ماندند. بیبندوباری جنسی رایج بود، بهویژه در میان روحانیان و مراکز شهری، هرچند زندگی خانوادگی اغلب محبت و وفاداری را حفظ میکرد. اخلاق عمومی ترکیبی از سخاوت و خیریه با فساد، خشونت و جرم بود. فردگرایی این دوره نبوغ هنری درخشانی به وجود آورد اما همزمان باعث افول اخلاقی شد، زیرا تضمینهای ماوراء طبیعی اخلاق ضعیف گردید و اصول جدیدی بهطور کامل جایگزین آن نشد. با وجود تلاشهای اصلاحطلبانه وعاظ و برخی پاپها، این عصر با حملههای خارجی و درگیریهای داخلی به پایان رسید و ایتالیا را ویران کرد.
دوران انحطاط اقتصادی ونیز همزمان با عصر طلایی هنر و فرهنگ آن بود. ونیز با وجود از دست دادن مستعمرات، اختلال تجارت و رقابت پرتغال، همچنان معماران سانسووینو و پالادیو، نویسندگانی مانند آرتینو و نقاشانی چون تیسین، تینتورتو و ورونزه را حمایت کرد. پیروزی در نبرد لپانتو و بازسازی کاخ دوج پس از آتشسوزیها نشاندهنده روح مقاوم جمهوری بود. این دوره با درخشش نقاشی، موسیقی و معماری همراه بود که ونیز را به یکی از مراکز فرهنگی برجسته اروپا تبدیل کرد.
رنسانس ایتالیا در این دوره با انقیاد سیاسی اسپانیا، رکود اقتصادی به دلیل تغییر مسیرهای تجاری و اصلاحات کاتولیکی که بر فکر و اخلاق نظارت سختتری اعمال کرد، به غروب رسید. شمال ایتالیا ویران شد، ونیز علیرغم افول تجاری، شکوفایی فرهنگی نهایی داشت. فلورانس تحت حکومت کوزیمو اول مدیچی قرار گرفت، رم تحت پاولوس سوم بهبود یافت و دولتهای کوچک مانند پارما و پیاچنتسا احیای کوتاهی دیدند. علم و پزشکی پیشرفت modest داشت، ادبیات به سمت نوول و زبان عامیانه رفت و هنر غولهایی مانند تیسین، تینتورتو، ورونزه و میکلانژ پیر را پدید آورد که آثار نهاییشان عصر باشکوهی را تاجگذاری کرد، هرچند آزادی سیاسی و活力 اقتصادی رو به افول گذاشت.