آلمان با کلیسا می‌ستیزد: لویی باواریایی، مارسیلیوس، شارل چهارم و منشور زرین

بازگویی روایت دورانت از نبرد امپراتوری آلمان، فدراسیونی سست از شهریاران و شهرهای آزاد، با پاپی آوینیون: ستیز لویی باواریایی با یوحنای بیست‌ودوم، اندیشه‌های مارسیلیوس و اوکام، منشور زرین شارل چهارم و برآمدن هابسبورگ‌ها.

امپراتوری مقدس روملویی باواریاییمنشور زرین

~15 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۲۲ مهر ۱۴۰۵

فدراسیونی از شهریاران و شهرهای آزاد

آلمان نیز چون سویس کشوری فدرال بود، اما بخش‌های سازندهٔ آن زیر حکومت مجالس دموکرات نبودند، بلکه فرمانروایانشان شهریارانی روحانی یا غیرروحانی بودند که تنها تبعیتی مختصر از پیشوای امپراتوری مقدس روم می‌کردند. بعضی ایالات، مانند باواریا، وورتمبرگ، تورینگن، هسن، ناسو، مایسن، ساکس، براندنبورگ، کارینتیا، اتریش و پالاتینا، زیر حکومت دوک‌ها، کنت‌ها، مارکگراف‌ها و دیگر صاحب‌منصبان غیرروحانی بودند. برخی دیگر، مانند ماگدبورگ، ماینتس، هاله، بامبرگ، کلن، برمن، استراسبورگ، زالتسبورگ، تریر، بال و هیلدسهایم، به درجات مختلف تابع اسقف‌ها یا اسقف‌های اعظم بودند. اما تا ۱۴۶۰ حدود صد شهر از فرمانروایان خود، روحانی و غیرروحانی، فرمان آزادی عمل گرفته بودند.

در هر قلمرو نمایندگان سه طبقهٔ اعیان، روحانیان و عوام گاه‌وبیگاه در دیت محلی اجتماع می‌کردند و دیت، چون اختیار مالی در دست داشت، تا حدی جلوی سلطهٔ شهریاران را می‌گرفت. مناطق تحت فرمان شهریاران و شهرهای آزاد نمایندگانی به رایشستاگ، یا دیت امپراتوری، می‌فرستادند. برای انتخاب شاه «دیت برگزینندگان» فراخوانده می‌شد که معمولاً از شاه بوهم، دوک ساکس، مارکگراف براندنبورگ، کنت پالاتین و اسقف‌های اعظم ماینتس، تریر و کلن تشکیل می‌شد. شاه برگزیده تنها پس از آنکه پاپ تاج امپراتوری بر سرش می‌نهاد پیشوای امپراتوری مقدس روم شمرده می‌شد و پیش از آن «شاه رومیان» لقب داشت.

شاه پایتختش را اصولاً در نورنبرگ، اما اغلب جای دیگر و حتی گاه در پراگ قرار می‌داد. اقتدار و حیثیتش بیشتر به سنت و آیین و مقام بسته بود تا املاک و قدرت. مانند همهٔ شهریاران فئودال، جز ایالت خود مالک جای دیگری نبود. برای هزینهٔ اداره و تجهیزات جنگی به موافقت رایشستاگ یا برگزینندگان نیاز داشت و این نیاز حتی مردان بزرگی چون شارل چهارم و زیگیسموند را به شکست‌های تحقیرآمیز در امور خارجی محکوم می‌کرد. اضمحلال هوهنشتاوفن‌ها به دست پاپان نیرومند قرن سیزدهم، امپراتوری مقدس روم را، که در ۸۰۰ میلادی پاپ لئو سوم و شارلمانی بنیاد نهاده بودند، به ضعفی جانکاه دچار کرد. در ۱۴۰۰ این امپراتوری مجموعه‌ای از هم‌گسسته از آلمان، اتریش، بوهم، هلند و سویس بود.

انتخاب دوگانه و پاپ یوحنای بیست‌ودوم

در ۱۳۱۴ دو گروه متخاصم از اعضای دیت برگزینندگان در یک روز دو تن، لویی باواریایی و فردریک دوک اتریش، را به شاهی برگزیدند و نزاع میان امپراتوری و پاپی بالا گرفت. یوحنای بیست‌ودوم، از مقر خود در آوینیون، انتخاب هر دو را به عنوان شاه، نه امپراتور، به رسمیت شناخت و اعلام کرد که چون تنها پاپ قدرت تاج‌نهادن بر سر امپراتور را دارد، باید او را داور اعتبار این انتخاب قرار داد، و اداره امور امپراتوری میان مرگ یک امپراتور و انتخاب دیگری باید در دست پاپ باشد.

فردریک و لویی اختلاف را با جنگ حل کردند. لویی در ۱۳۲۲ در مولدورف سپاه فردریک را درهم شکست، او را اسیر کرد و از آن پس قدرت کامل یک امپراتور را یافت. یوحنا به او فرمان داد استعفا کند و در دربار پاپی به عنوان شورشی ضد کلیسا به محاکمه حاضر شود. لویی سر باز زد و پاپ تکفیرش کرد (۱۳۲۴)، به همهٔ مسیحیان امپراتوری دستور داد از پذیرفتن حکومتش امتناع کنند و بر روحانیان مناطقی که پادشاهی او را به رسمیت می‌شناختند اجرای فرایض دینی را قدغن کرد.

در بیشتر نقاط آلمان فرمان‌های پاپ را به چیزی نشمردند، زیرا آلمانی‌ها نیز چون انگلیسی‌ها پاپان آوینیون را چاکر یا همدست فرانسه می‌دانستند. در آن ایام که ایمان مردم و قدرت پاپان روزبه‌روز سست‌تر می‌شد، این طرز اندیشه جا افتاد که نخست خود را میهن‌پرست و سپس مسیحی بدانند. آیین کاتولیک، که نوعی فراملی‌گرایی است، راه فساد در پیش گرفت و نهضت پروتستان، که نوعی ملی‌گرایی است، ظهور کرد.

متحدان فرانسیسکن و مارسیلیوس

لویی متحدانی یافت. بنا بر توقیع پاپ یوحنا (۱۳۲۳) اعتقاد به اینکه مسیح و حواریون مال و ملکی نداشتند بدعت شد و پاپ به دستگاه تفتیش دستور داد «روحانی‌گرایان» فرقهٔ فرانسیسکن را که چنین عقیده‌ای داشتند محاکمه کند. بسیاری از کشیشان داغ بدعت را بر خود پاپ زدند، از ثروت بی‌حد کلیسا ابراز وحشت کردند و برخی پاپ سالخورده را «ضد مسیح» خواندند. میکائل چزنا، پیشوای این گروه، اقلیت بزرگی از همکیشان خود را آشکارا به اتحاد با لویی باواریایی رهنمون شد (۱۳۲۴). لویی، که از پشتیبانی آنان جسارت یافته بود، در زاکسنهاوزن اعلامیه‌ای علیه «یوحنای بیست‌ودوم، که خود را پاپ می‌خواند» منتشر کرد، او را مردی خون‌آشام و بی‌عدالت که در پی نابودی امپراتوری است خواند، و خواست که شورای عمومی کلیسا تشکیل شود و پاپ را به جرم بدعت محاکمه کند.

جسارت لویی با آمدن دو استاد دانشگاه پاریس به دربارش در نورنبرگ فزونی گرفت: مارسیلیوس پادوایی و یوحنای یاندونی، که کتابشان مدافع صلح با حملات تندش به پاپی آوینیون به گوش شاه خوش آمده بود. آنان نوشته بودند: در آنجا چه می‌بینید جز عده‌ای طفیلی که درآمد مشاغل کلیسایی را بالا می‌کشند و مناصب آن را می‌خرند و می‌فروشند؟ چه می‌شنوید جز ازدحام و های‌وهوی عده‌ای وکیل پست و حیله‌باز که مایهٔ شرم مردم شرافتمندند؟ در آنجا حق مظلومان لگدمال می‌شود، مگر آنکه پول دهند و حق خود را بازخرند.

این دو نویسنده، تحت تأثیر واعظان آلبیگایی و والدوسی قرن سیزدهم و دویست سال پیش از لوتر، اظهار داشتند که مسیحیت باید تنها بر تعالیم کتاب مقدس استوار باشد. شورای عمومی کلیسا را امپراتور باید فرا بخواند، نه پاپ؛ در انتخاب هر اسقفی نیز باید رضایت امپراتور جلب شود و پاپ، مانند هر کس دیگر، باید از امپراتور اطاعت کند.

تاجگذاری امپراتور در رم

لویی، شادمان از شنیدن این سخنان، تصمیم گرفت به ایتالیا برود و از دست مردم رم تاج امپراتوری بگیرد. در آغاز ۱۳۲۷ با سپاهی کوچک، عده‌ای از فرانسیسکن‌ها و دو فیلسوفی که نوشتن نطق افتتاحیه‌اش را به آنان سپرده بود روانه شد. در آوریل همان سال پاپ توقیعات تازه‌ای صادر کرد: یوحنا و مارسیلیوس را تکفیر کرد و لویی را به ترک ایتالیا فرمان داد. اما خاندان ویسکونتی در میلان از لویی استقبال کردند و او را، به عنوان پادشاه رسمی لومباردی، با تاج آهنین آراستند.

در هفتم ژانویهٔ ۱۳۲۸ لویی در میان شور مردمی که از انتقال مقر پاپان به آوینیون دلخور بودند وارد رم شد، در قصر واتیکان جا گرفت و مردم را به اجتماعی عمومی در کاپیتول فراخواند تا در برابرشان تاج امپراتوری بر سر نهد. مردم به انتخاب او رضایت دادند و در هفدهم ژانویه شیارا کولونا، شهربان سالخوردهٔ شهر، همان که ربع قرن پیش با پاپ بونیفاسیوس هشتم به نزاع برخاسته و او را به مرگ تهدید کرده بود، تاج امپراتوری را بر سر لویی نهاد و برای لحظه‌ای دیگر پیروزی دولت رو به ترقی را بر کلیسای منحط مجسم ساخت.

ضدپاپ و عقب‌نشینی

پاپ یوحنا که اکنون هفتادوهشت‌ساله بود شکست را نپذیرفت. برای خلع لویی از همهٔ مناصب جهاد عمومی اعلام کرد و با تهدید به بازداشتن روحانیان از اجرای فرایض، به مردم رم دستور داد لویی را از شهر برانند و دوباره فرمان او را بپذیرند. لویی متقابلاً عملی کرد که سلف تکفیرشده‌اش هانری چهارم را به یاد می‌آورد. بار دیگر مردم را به مجمعی عمومی خواند، فرمانی صادر کرد که پاپ را به بدعت و ستمگری محکوم و از مقام پاپی خلع می‌کرد و مجازاتش را به دادگاه‌های کشوری حواله داد. به فرمان او انجمنی از روحانیان و عوام رم پطر کوروارایی را به پاپی برگزیدند و لویی، درست برعکس لئو سوم و شارلمانی، تاج پاپی را بر سر پطر نهاد و او را پاپ نیکولاس پنجم خواند (۱۲ مه ۱۳۲۸). دنیای مسیحیت حیرت‌زده شد و درست در امتداد خطوطی که اروپای پس از اصلاح دینی تقسیم شد، به دو اردوی متخاصم قسمت گشت.

چند رویداد کوچک محلی وضع را غم‌انگیز دگرگون کرد. لویی ریاست روحانی پایتخت را به مارسیلیوس سپرد. مارسیلیوس به کشیشان باقی‌مانده در رم فرمان داد با وجود حکم پاپ قداس و دیگر فرایض را برگزار کنند؛ برخی امتناع کردند و با آنان به‌سختی رفتار شد. بسیاری از رومیان این را افراط دانستند. ایتالیایی‌ها هرگز محبت توتون‌ها را به دل راه نداده بودند و چون سربازان آلمانی از بازارها نان و خوراک گرفتند و پول ندادند، شورش درگرفت. لویی برای نگهداری سربازانش پول لازم داشت و خراجی معادل ۱۰٬۰۰۰ فلورین (۲۵۰٬۰۰۰ دلار به تبدیل کتاب) بر طبقهٔ غیرروحانی و همین مبلغ بر روحانیان و یهودیان بست. خشم مردم چنان تهدیدآمیز شد که لویی زمان را برای بازگشت به آلمان مناسب دید. در چهارم اوت ۱۳۲۸ عقب‌نشینی از ایتالیا آغاز شد. روز بعد سپاهیان پاپ رم را گرفتند و خانه‌ها و کاخ‌های هواخواهان لویی را ویران و اموالشان را مصادره کردند. مردم مقاومتی نکردند و به عبادت و جنایت خود بازگشتند.

ویلیام اوکام و پایان ماجرا

لویی در پیزا با آمدن ویلیام اوکام، مشهورترین فیلسوف قرن چهاردهم، که از زندان پاپ در آوینیون گریخته بود، اندوه شکست را فراموش کرد. بنا بر روایتی که چندان موثق نیست، به لویی گفت: «تو با شمشیرت از من حمایت کن تا من با قلمم از تو دفاع کنم.» قلمی توانا و پرشور داشت، اما نمی‌توانست وضع را دگرگون کند. لویی همهٔ هیئت حاکمهٔ ایتالیا را علیه خود برانگیخته بود. گیبلین‌ها، هواداران ایتالیایی ضدپاپ او، امید داشتند به نام او و به سود خود بر شبه‌جزیره حکم برانند و چون دیدند لویی همهٔ قدرت و امتیازات را برای خود می‌خواهد آزرده شدند؛ افزون بر این او آنها را وادار کرد برای پرکردن خزانهٔ او مالیات‌های ناصواب ببندند. چون نیروهایش متناسب مدعایش نبود، حتی ویسکونتی‌ها دست از او کشیدند و با پاپ از در آشتی درآمدند. ضدپاپ نیز که خود را تنها یافت تسلیم مأموران پاپ شد. او را با یوغ بر گردن نزد یوحنای بیست‌ودوم کشاندند؛ خود را بر پای پاپ افکند و عفو خواست (۱۳۲۸)؛ یوحنا او را بخشید، چون اسرافکاری تائب در آغوش گرفت، اما به زندان ابد محکومش کرد.

دشمنی پاپ و اعلامیهٔ رنس

لویی به آلمان بازگشت، سفیران پیاپی به آوینیون فرستاد و برای عفو و تأیید پاپ پوزش‌های بسیار خواست و سخنانش را پس گرفت، اما یوحنا او را نبخشید و تا دم مرگ (۱۳۳۴) از دشمنی دست نکشید. چون انگلستان وارد جنگ صدساله شد و خواهان اتحاد با لویی گشت، او تا حدی مقام خود را بازیافت: ادوارد سوم او را به امپراتوری شناخت و بر او درود فرستاد.

با بهره از فرصتی که اتحاد این دو قدرت علیه پاپان پدید آورده بود، مجمعی از کشیشان و شهریاران آلمان در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۳۳۸ در رنس تشکیل شد و اعلام کرد که هیچ قدرتی نمی‌تواند شهریاری را که برگزینندگان آلمان به شاهی برگزیده‌اند عزل کند یا انتخاب را باطل سازد. شورایی در فرانکفورت آم ماین (۳ اوت ۱۳۳۸) احکام پاپ دربارهٔ لویی را باطل اعلام کرد. به رأی این شورا دادن لقب امپراتور و قدرت وابسته به آن در اختیار برگزینندگان بود و به تأیید پاپ نیازی نداشت. آلمان و انگلستان به اعتراض پاپ بندیکتوس دوازدهم اعتنا نکردند و گامی به سوی نهضت اصلاح دینی پیش رفتند.

لویی، دلیرتر از این پیروزی، آن شد که نظرات مارسیلیوس را کاملاً به کار بندد و زمام امور روحانی را چون مادی به دست گیرد. مأموران دست‌نشاندهٔ پاپ را از مناصب کلیسایی برداشت و کسانی از جانب خود گماشت. پولی را که مأموران مالیاتی پاپ برای جنگ صلیبی گرد آورده بودند ضبط کرد. ازدواج مارگارت کارینتیایی، وارث بخش بزرگی از تیرول، را برهم زد و او را به عقد پسر خود درآورد، با درجه‌ای از خویشاوندی که شرعاً مانع وصلت بود. شوهر مطرود مارگارت، برادر بزرگش شارل و پدرشان یوهان، شاه بوهم، سوگند خوردند که انتقام بگیرند.

شارل چهارم

کلمنس ششم، که در ۱۳۴۲ به مقام پاپی رسید، فرصت را برای دفع دشمن کهنسال پاپان مناسب دید و با سیاستی ماهرانه اعضای شورای برگزینندگان را یکی‌یکی متقاعد کرد که در اروپا صلح برقرار نخواهد شد مگر آنکه لویی از امپراتوری برافتد و شارل، شاهزادهٔ بوهمی، جایش بنشیند. شارل با وعدهٔ حمایت پاپ رضایت داد. در ژوئیهٔ ۱۳۴۶ دیت برگزینندگان در رنس نشست و به اتفاق آرا شارل را شاه آلمان اعلام کرد. لویی، که از آوینیون پاسخی به درخواست اطاعت نگرفته بود، آماده شد تا پای جان از تاج و تخت دفاع کند. در این میان روزی هنگام شکار از اسب افتاد و در شصت‌سالگی درگذشت (۱۳۴۷).

شارل چهارم، با داشتن مقام شاهی و امپراتوری، نیکو حکم راند. آلمانی‌ها به سبب آنکه پراگ را مقر امپراتوری کرده بود دوستش نداشتند، اما او هم در آلمان و هم در کشور خود به اصلاح اداره پرداخت. تجارت و صادرات را حمایت کرد، از باج و عوارض راه کاست، پول رایج را بر بنیاد شرافتمندانه‌ای استوار ساخت و نزدیک به یک نسل صلحی نسبی به اروپا بخشید. در ۱۳۵۶ با صدور رشته‌ای از قوانین به نام منشور زرین، هرچند تنها معدودی از نسخه‌های بی‌شمارش به مهر طلایی امپراتوری ممهور بود، شهرتی زودگذر در تاریخ یافت.

منشور زرین و قدرت برگزینندگان

شاید به اعتقاد اینکه غیبت درازش از آلمان چنین کاری را ایجاب می‌کند، به هفت برگزیننده اختیاراتی داد که تقریباً اقتدار امپراتوری را تحت‌الشعاع می‌ساخت. مقرر شد برگزینندگان سالی یک بار انجمن کنند و برای آلمان قوانینی وضع کنند و شاه یا امپراتور تنها قوهٔ مجریهٔ آنان باشد. آنان در قلمرو خود قدرت قضایی کامل و مالکیت همهٔ معادن، اختیار ضرب سکه و افزایش مالیات‌ها و تا حدی اختیار صلح و جنگ را داشتند.

هدف منشور زرین آن بود که به واقعیت‌های موجود قدرت قانونی بخشد و بر بنیاد آنها از قلمروهای مختلف شهریاران فدراسیونی تعاونی پدید آورد. اما برگزینندگان چنان در امور داخلی قلمرو خود غرق شدند که مسئولیت بزرگ‌تر خود را به عنوان رایزن امپراتوری از یاد بردند و از آلمان تنها نامی ماند. استقلال محلی برگزینندگان این حسن را داشت که حمایت برگزیندهٔ ساکس از لوتر را میسر ساخت و به گسترش نهضت پروتستان کمک کرد.

ونسلاس، زیگیسموند و آلبرشت دوم

شارل در پیری با رشوه‌های هنگفت ولیعهدی امپراتوری را برای پسرش تأمین کرد (۱۳۷۸). ونسلاس چهارم فضایلی نیز داشت، اما شراب و زادگاهش را بیش از هر چیز دوست می‌داشت. برگزینندگان که ذوق او را نمی‌پسندیدند خلعش کردند (۱۴۰۰) و روپرت سوم را برگزیدند که در تاریخ اثری از خود به جا نگذاشت.

زیگیسموند، امیر لوکزامبورگ، که در نوزده‌سالگی به پادشاهی مجارستان برگزیده شده بود (۱۳۷۸)، در ۱۴۱۱ شاه رومیان شد و دیری نگذشت که به مقام امپراتوری رسید. مردی بود با کمالات و سجایای مختلف و شخصیتی گیرا: خوش‌سیما، مغرور، سخاوتمند، مهربان و به‌جای خود ستمگر. چند زبان می‌دانست و پس از زن و قدرت ادبیات را بیش از هر چیز دوست می‌داشت. نیات خیرش می‌توانست دوزخ را به بهشت بدل کند، اما دل و جرأت مقابله با بحران را نداشت. شرافتمندانه کوشید نقایص حکومت آلمان را برطرف کند؛ چند قانون سودمند گذراند و برخی را اجرا کرد، اما اقدامات او بر اثر خودکامگی و بی‌چاره‌گی برگزینندگان و عدم تمایلشان به جلوگیری از پیشروی ترکان بی‌ثمر ماند. در سال‌های آخر عمر نیروی مالی و بدنی خود را در جنگ با هوسی‌های بوهم از دست داد. چون در ۱۴۳۷ مرد، اروپا بر مرگ او، که زمانی صدای ترقی اروپا بود و در همه‌کار جز تحصیل عظمت ناکام شد، ماتم گرفت.

زیگیسموند داماد خود آلبرشت، از خاندان هابسبورگ، را به برگزینندگان بوهم، مجارستان و آلمان توصیه کرده بود. آلبرشت دوم پادشاهی سه کشور را به دست آورد، اما پیش از آنکه کفایتی نشان دهد در یکی از لشکرکشی‌هایش علیه ترکان بر اثر اسهال درگذشت (۱۴۴۰). پسری نداشت، اما برگزینندگان تاج شاهی و امپراتوری را به هابسبورگی دیگر، فردریک دوک اشتیریا، سپردند. از آن پس قرعهٔ پادشاهی مرتب بر یکی از شاهزادگان هابسبورگ می‌افتاد و مقام امپراتوری موروثی آن دودمان بااستعداد و جاه‌طلب شد. فردریک سوم اتریش را به مهین‌دوک‌نشین بدل کرد. پادشاهان هابسبورگ وین را پایتخت کردند و ولایتعهد امپراتوری معمولاً با مهین‌دوک اتریش بود. بدین‌طریق خوش‌مشربی و نرم‌خویی اتریشی‌ها و وینی‌ها، چون عنصری لطیف و زنانه، با خشونت مردانهٔ توتون‌های شمالی درآمیخت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

رازوران و هنرهای آلمان، ۱۳۰۰–۱۴۶۰: مایستر اکهارت، تاولر، کلیساهای گوتیک، نورنبرگ و شتفان لوخنر

بازگویی دو بخش از فصل اروپای مرکزی در روایت دورانت: تخم‌های اصلاح دینی، رازوری وحدت وجودی مایستر اکهارت و شاگردانش زوزو و تاولر، و کلیساهای گوتیک، تالارهای شهر، صنایع دستی، مایستر‌زینگرها و نخستین نقاشان شهرهای آلمان.

ادامه

اروپای مرکزی، ۱۳۰۰–۱۴۶۰: زمین و کار، اتحاد اسکاندیناوی و کنفدراسیون سویس

بازگویی آغاز فصل اروپای مرکزی در روایت دورانت: نبرد با جنگل و دریا و کوه، مرگ سیاه، معدن و فلزکاری، افول اتحادیهٔ هانسا، سرفداری و ستیز طبقاتی، اتحاد کالمار به دست مارگریت و برآمدن کانتون‌های سویس.

ادامه

هنر در سرزمین‌های پست، ۱۴۶۵–۱۵۱۵: بوتس، وان در گوس، ممیلینگ، ماسیس، بوس و میراث هابسبورگ

بازگویی بخش پایانی فصل بورگونی در روایت دورانت: جابه‌جایی اقتصادی از بروژ به آنورس، نسل دوم نقاشان فلاندری از دیرک بوتس تا یان گوسارت، دنیای شگفت هیرونیموس بوس، و ورود هلند به امپراتوری هابسبورگ با ازدواج ماری بورگونی.

ادامه

شارل دلیر، ۱۴۶۵–۱۴۷۷: رؤیای پادشاهی میانی و فرجام آن در نانسی

بازگویی روایت دورانت از واپسین دوک بورگونی: آرزوی او برای پیوند قلمروهای پراکنده در پادشاهی‌ای میان فرانسه و آلمان، غارت دینان و لیژ، جنگ با لویی یازدهم و سویسی‌ها، و مرگش در نانسی در ۱۴۷۷.

ادامه

بورگونی پرشکوه، ۱۳۶۳–۱۴۶۵: بناهای گوتیک، پیکرتراشی سلوتر و «ستایش بره»ٔ برادران وان‌ایک

بازگویی روایت دورانت از سرزمین‌های پست بورگونی در اوج خود: حمایت دوک‌ها از ادبیات، تالارهای عظیم گوتیک شهری، پیکره‌های کلوس سلوتر در شامول، ظهور نقاشی رنگ‌وروغن، «ستایش بره»ٔ وان‌ایک‌ها و روژه وان در وایدن.

ادامه

دوک‌های درباری بورگونی و دین‌داری سرزمین‌های پست: رازوران، برادران همزیست و «تقلید مسیح»

بازنویسی آغاز فصل بورگونی در روایت دورانت: چهار دوک والوا که دولتی ثروتمند و مستقل ساختند، شکوه و بی‌بندوباری درباره‌ایشان، و در برابرش رازوران هلند، برادران همزیست گرت گروت و کتاب «تقلید مسیح».

ادامه