اروپای مرکزی، ۱۳۰۰–۱۴۶۰: زمین و کار، اتحاد اسکاندیناوی و کنفدراسیون سویس

بازگویی آغاز فصل اروپای مرکزی در روایت دورانت: نبرد با جنگل و دریا و کوه، مرگ سیاه، معدن و فلزکاری، افول اتحادیهٔ هانسا، سرفداری و ستیز طبقاتی، اتحاد کالمار به دست مارگریت و برآمدن کانتون‌های سویس.

اتحاد کالماراتحادیهٔ هانساکنفدراسیون سویس

~12 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۲۲ مهر ۱۴۰۵

جغرافیا و وحدتی که زیر آن است

از آنجا که آدمی زنده به رخصت و مساعدت اوضاع طبیعی است، نیروهای طبیعت بر سرنوشتش حکم می‌رانند. کوه‌ها، رودها و دریاها او را به گروه‌های بی‌شمار قسمت می‌کنند و این گروه‌ها، دور از هم، زبان‌ها و عقاید دینی متفاوتی می‌پرورند و رنگ و چهره و لباس و آداب‌شان، که زادهٔ شرایط اقلیمی است، اختلاف بیشتری پیدا می‌کند. ناامنی آنها را به بدگمانی نسبت به بیگانگان و طرد آداب غریب اقوام دیگر وامی‌دارد. تفاوت‌های ارضی اروپا، از کوه و دره و شاخاب و تنگه و خلیج و نهر، جمعیت این قارهٔ کوچک را به ده‌ها قوم تقسیم می‌کند که اختلاف‌های خود را گرامی می‌دارند و خود را در زندانی از نفرت موروثی محبوس کرده‌اند. در این چندگونگی فریبندگی و لطفی هست؛ آدمی از دنیایی که مردمش همه افسانه و مطایبهٔ یکسان داشته باشند بیزار است.

با این‌همه، در زیر و ورای این مغایرت‌ها طبیعت و نیاز مردم را به وحدت اقتصادی مجبور کرده است و این وحدت با پیشرفت اختراعات و دانش، که سدها و مرزها را درهم می‌شکنند، روزبه‌روز آشکارتر می‌شود. دیدهٔ تیزبین و بی‌تعصب تاریخ‌نویس، از نروژ تا سیسیل و از روسیه تا اسپانیا، مردم را نه از لحاظ لباس و گویش بلکه از این جهت می‌نگرد که در پی اشتغالاتی هستند که منش آدمیان را یکسان شکل می‌دهد: شخم و کشت می‌کنند، زمین را در پی فلزات می‌کاوند، پارچه می‌بافند، خانه و معبد و مدرسه می‌سازند، کودکان را می‌پرورند، با مازاد فرآورده‌هایشان تجارت می‌کنند و نظامات اجتماعی، نیرومندترین اندام دفاع و بقای انسان، می‌آفرینند. برای لحظه‌ای باید اروپای مرکزی را با چنین دیدی بنگریم.

جنگل، دریا، کوه و طاعون

کار عظیم انسان غلبه بر سرما در اسکاندیناوی، چیرگی بر دریا در هلند، تسخیر جنگل‌ها در آلمان و تسلط بر کوه‌ها در اتریش بود و سرنوشت کشاورزی و سکونت به این پیروزی‌ها بستگی داشت. در ۱۳۰۰ گردش زمین‌های زراعی در اروپا رایج شد و باروری و محصول را افزود. اما میان ۱۳۴۷ و ۱۳۸۱ مرگ سیاه، به گفتهٔ کتاب، نیمی از جمعیت اروپای مرکزی را به کام مرگ کشید و فنای آدمیان حاصلخیزی زمین را متوقف کرد. به گفتهٔ کتاب، در یک سال استراسبورگ ۱۴٬۰۰۰ تن، کراکو ۲۰٬۰۰۰ تن و برسلاو ۳۰٬۰۰۰ تن از جمعیت خود را از دست دادند. یک قرن معدن‌های هارتس بی‌استفاده ماند. مردم با صبر فوق‌العاده کارهای قدیم، شخم‌زدن و برگرداندن خاک، را از سر گرفتند.

معدن، فلز و بازرگانی

سوئد و آلمان استخراج آهن و مس را افزودند. در آخن و دورتموند زغال، در ساکس قلع، در هارتس سرب، در سوئد و تیرول نقره و در کارینتیا و ترانسیلوانی طلا استخراج می‌شد. سیل فلزات به کام صنایع در حال رشد فرو می‌ریخت و با ترقی صنایع بازرگانی اشاعه می‌یافت.

آلمان، سرآمد کشورهای اروپایی در استخراج فلزات، طبعاً در فلزگری نیز پیشوا بود. کوره‌های بلند نخستین بار در قرن چهاردهم در این کشور پدید آمدند و چکش‌ها و دستگاه‌هایی که با نیروی آب کار می‌کردند شیوهٔ کار فلزات را دگرگون ساختند. نورنبرگ مرکز آهنکاری شد و به توپ‌ها و زنگ‌های مرغوبش شهرت یافت. صنعت و بازرگانی شهرهایی چون نورنبرگ، آوگسبورگ، ماینتس، شپایر و کلن را استقلال بخشید و به شهر-کشور بدل کرد. رودهای راین، ماین، لش و دانوب شهرهای جنوب آلمان را، در ارتباط با ایتالیا و مشرق، سرآمد دیگران ساختند. در امتداد این خطوط مؤسسات بزرگ مالی و تجاری با بازارها و نمایندگی‌های دوردست پدید آمدند و در قرن پانزدهم قدرت و ثروتشان از اتحادیهٔ هانسا گذشت.

افول اتحادیهٔ هانسا

در قرن چهاردهم اتحادیه هنوز نیرومند بود و زمام بازرگانی دریای شمال و بالتیک را در دست داشت. اما در ۱۳۹۷ ایالات اسکاندیناوی متحد شدند تا قدرت انحصارگرانهٔ آن را بشکنند و اندکی بعد هلندی‌ها و انگلیسی‌ها خود به حمل کالای خویش پرداختند. حتی ماهی‌ها هم علیه اتحادیه توطئه کردند: از ۱۴۱۷ شاه‌ماهی‌ها (در متن کتاب، یعنی ماهی شاه، که منظور ماهی شاه‌ماهی/ماهی دودی شمال است) تخم خود را به جای بالتیک در دریای شمال ریختند. در نتیجه لوبک، ستون اتحادیه، تجارت شاه‌ماهی را از دست داد و رو به زوال رفت و آمستردام آن را به دست گرفت و ترقی کرد.

سرفداری و ستیز طبقاتی

زیر این وضع اقتصادی رو به پیشرفت، آتش جنگ میان روستا و شهر، خوانین و سرف‌ها، اشراف و سوداگران، اصناف بازرگانی و صنعتی، سرمایه‌داران و پرولترها، روحانی و عامی و کلیسا و دولت شعله می‌کشید. در سوئد و نروژ و سویس سرفداری برافتاده یا در حال برافتادن بود، اما در دیگر کشورهای اروپای مرکزی از نو توش می‌گرفت. در دانمارک، پروس، سیلزی، پومرانی و براندنبورگ، که روستاییان با پاک‌کردن جنگل‌ها آزادی خود را به دست آورده بودند، حکومت نظامی اشراف در قرن پانزدهم دوباره سرفداری برقرار کرد. سخت‌گیری اشراف آلمانی را از ضرب‌المثلی میان دهقانان براندنبورگ می‌توان فهمید: آنان برای اسب‌های ارباب طول عمر آرزو می‌کردند تا مبادا بر دوش سرف‌هایش سوار شود.

در سرزمین‌های بالتیک بارون‌ها و شهسواران توتونی، که به سبب مرگ سیاه و جنگ ۱۴۰۹ لهستان کارگر کم داشتند، برای بردگی‌کردن اسلاوها ناچار شدند «هر بیکاری را که در شهر یا روی جاده‌ها درگذر بود» به اسارت بگیرند و با دولت‌های همجوار برای استرداد پناهندگان پیمان بستند.

بورژوازی سوداگر، نقطهٔ مقابل بارون‌ها و از این‌رو مورد عنایت امپراتوران، در شهرداری‌ها نفوذ کامل داشت، چندان که در بسیاری موارد انجمن شهر و اتاق بازرگانی یکی بود. اصناف صنعتی مجبور به انقیاد شدند، به مزدهایی که شهرداری مقرر می‌داشت گردن نهادند و از وحدت عمل محروم گشتند. اینجا نیز چون انگلستان و فرانسه صنعتگرانی که غرورشان درهم شکسته بود به پرولترهای بی‌پناه بدل شدند. کارگران گاه‌وبیگاه شورش می‌کردند. در ۱۳۴۸ صنعتگران نورنبرگ اعضای انجمن شهر را دستگیر کردند و یک سال بر شهر حکم راندند، اما سپاهیان امپراتور بازرگانان بزرگ را دوباره به قدرت رساندند. به گفتهٔ کتاب در پروس فرمانی در ۱۳۵۸ صادر شد که به موجب آن گوش اعتصابگران را می‌بریدند.

آتش انقلاب‌های دهقانی در دانمارک (۱۳۴۰ و ۱۴۴۱)، ساکس، سیلزی، براندنبورگ و راینلاند (۱۴۳۲) و نروژ و سوئد (۱۴۳۴) شعله کشید، اما این انقلاب‌ها سست‌تر از آن بودند که کاری از پیش ببرند. اندیشه‌های انقلابی در شهرها و دهکده‌ها پخش می‌شد. در ۱۴۳۸ انقلابی گمنام رساله‌ای نوشت و در آن «اصلاحات کایزر زیگیسموند» خیالی را بر اساس اصول سوسیالیستی تفسیر کرد. صحنه آهسته برای جنگ دهقانان در ۱۵۲۵ آماده می‌شد.

شاهان و ساختن نظم

نظم ما در تمدن و آزادی است و اغتشاش قرینهٔ استبداد و دیکتاتوری؛ از این‌رو شاید تاریخ گاه از شاهان به نیکی یاد کند. وظیفهٔ شاهان قرون وسطی آن بود که فرد را به‌تدریج از زیر یوغ حکومت‌های محلی برهانند و اختیار قانون‌گذاری، دادرسی، مجازات، ضرب سکه و جنگ را در کف قدرتی متمرکز بگذارند. بارون‌های فئودال بر از دست‌رفتن حکومت‌های محلی زاری می‌کردند، اما شهروندان ساده ترجیح می‌دادند در کشورشان یک فرمانده، یک پول و یک قانون باشد و به آنچه رخ می‌داد با رضا می‌نگریستند. در آن ایام که نیمی از مردم بی‌سواد بودند، کمتر کسی آرزو می‌کرد شاهان یکسره از جهان ناپدید شوند و دنیا به قانون‌ها و تدابیر سست خود مردم واگذارده شود.

اسکاندیناوی و ملکه مارگریت

اسکاندیناوی در قرن چهاردهم پادشاهان برجسته داشت. ماگنوس دوم، شاه سوئد، قوانین متضاد قلمروش را به قانون‌نامه‌ای ملی و یکدست درآورد (۱۳۴۷). در دانمارک اریک چهارم بارون‌های گردن‌کش را زیر فرمان آورد و قدرت مرکزی را استوار کرد؛ کریستوفر دوم این استواری را خدشه‌دار کرد و والدمار چهارم دوباره آن را تقویت کرد و کشورش را یکی از نیروهای عمدهٔ سیاست اروپا ساخت. اما سرآمد همهٔ «شاهان» اسکاندیناوی در این عهد مارگریت، دختر والدمار، بود.

در ده‌سالگی (۱۳۶۳) با هاکون ششم، شاه نروژ و فرزند ماگنوس دوم شاه سوئد، ازدواج کرد. از لحاظ خون و ازدواج چنین می‌نمود که در تقدیر اوست که این دو سلطنت پیوسته را وحدت بخشد. چون پدرش درگذشت (۱۳۷۵)، با پسر پنج‌ساله‌اش اولاف به کپنهاگ شتافت و روحانیون و بارون‌های شورای برگزینندگان را وادار کرد اولاف را به پادشاهی و او را به نیابت سلطنت برگزینند. چون شوهرش درگذشت (۱۳۸۰)، پسرش تاج نروژ را نیز به ارث برد، اما چون ده‌ساله بود، آنجا هم مارگریت نایب‌السلطنه شد. حزم، کاردانی و شجاعت این زن معاصرانش را، که با بی‌کفایتی یا ستمگری مردان آشنا بودند، به حیرت افکند و خوانین فئودال دانمارک و نروژ، پس از آنکه بر بسیاری از شاهان فرمانروایی کرده بودند، حکم این شهبانوی خردمند و خیرخواه را با افتخار گردن نهادند و پشتیبانش شدند.

چون اولاف به سن قانونی رسید (۱۳۸۵) سیاست خردمندانهٔ مادرش او را وارث تاج و تخت سوئد نیز کرد. دو سال بعد اولاف مرد و چنین می‌نمود که نقشهٔ دوراندیشانهٔ مارگریت برای متحدساختن کشورهای اسکاندیناوی بی‌نتیجه مانده است. اما شورای سلطنتی دانمارک، که وارث ذکوری در حفظ نظم با مارگریت قابل مقایسه نمی‌دید، قانون اسکاندیناوی را که مخالف حکمرانی زنان بود منسوخ کرد و او را نایب‌السلطنهٔ کشور ساخت (۱۳۸۷).

اتحاد کالمار

مارگریت به اسلو رفت و برای تمام عمر به نیابت سلطنت نروژ برگزیده شد (۱۳۸۸). یک سال بعد نجبا و اعیان سوئد، که شاه ناالایقی را معزول کرده بودند، او را به ملکگی خود برگزیدند. مارگریت هر سه کشور را به پذیرفتن پادشاهی اریک، نوهٔ خواهرش، وادار کرد. در ۱۳۹۷ شورای سلطنتی سه کشور را به کالمار در سوئد فراخواند و آنجا سوئد و نروژ و دانمارک اعلام کردند که با حفظ آداب و قوانین خود برای همیشه متحدند و زیر لوای یک حکومت می‌زیند. اریک به شاهی برگزیده شد، اما چون پانزده‌ساله بود مارگریت تا زمان مرگ (۱۴۱۲) نایب‌السلطنه ماند. هیچ‌یک از فرمانروایان آن عهد اروپا چنین قلمرو وسیعی نداشت و چنین موفقیت‌آمیز حکم نراند.

زوال اتحاد و شورش سوئد

اریک از خردمندی او بهره‌ای نداشت. در زمان وی کشورهای متحد به امپراتوری دانمارکی درآمدند که شورایی در کپنهاگ داشت و بر هر سه مملکت حکم می‌راند. نروژ در آن زوال یافت و رهبری ادبی‌اش را، که از قرن دهم تا سیزدهم داشت، از دست داد. انگلبرکت انگلبرکتسن در سوئد علیه استیلای دانمارک شورید (کتاب ۱۴۴۳ آورده، اما رویدادها در دههٔ ۱۴۳۰ است). مجمعی از بزرگان، اسقفان، خرده‌مالکان و شهرنشینان در آربوگا تشکیل داد (۱۴۳۵) که پس از پانصد سال به مجلس ملی سوئد، ریکسداگ امروز، بدل شد. انگلبرکتسن و کارل کنوتسن به نیابت سلطنت انتخاب شدند. یک سال بعد قهرمان انقلاب کشته شد و کنوتسن به عنوان نایب‌السلطنه و سپس به‌طور متناوب به عنوان شاه تا زمان مرگش (۱۴۷۰) بر سوئد حکم راند.

در این میان کریستیان اول سلطنت سلسلهٔ اولدنبورگ را آغاز کرد که تا ۱۸۶۳ بر دانمارک و تا ۱۸۱۴ بر نروژ حکم راند. در دوران نیابت مارگریت ایسلند تحت حکومت دانمارک درآمد. اوج تاریخ و ادبیات این جزیره سپری شده بود، اما هنوز به اروپای آشفته درس فراموش‌شده‌ای دربارهٔ حکومت منظم و باکفایت می‌داد.

سویس: نیرومندترین دموکراسی جهان

در این زمان سویس نیرومندترین حکومت دموکراسی جهان را داشت و قهرمانان تاریخی این کشور شکست‌ناپذیر کانتون‌های سازندهٔ آن‌اند. نخست کانتون‌های آلمانی‌زبان (کانتون‌های جنگلی) اوری، شویتس و اونترولدن برای حمایت و دفاع از یکدیگر متحد شدند و کنفدراسیونی تشکیل دادند (کتاب ۱۲۱۹ آورده، اما تاریخ رایج‌تر مربوط به اواخر قرن سیزدهم است). پس از پیروزی تاریخی کشاورزان سویسی بر سپاه هابسبورگ در مورگارتن (۱۳۱۵)، کنفدراسیون، هرچند اسماً مطیع امپراتوری مقدس روم بود، عملاً استقلال داشت. کانتون‌های تازه‌ای پیوستند: لوسرن در ۱۳۳۲، زوریخ در ۱۳۵۱، گلاروس و تسوگ در ۱۳۵۲ و برن در ۱۳۵۳. در ۱۳۵۲ نام شویتس بر همهٔ کانتون‌های کنفدراسیون شمول یافت.

موانع طبیعی، استقلال و حکومت داخلی موجب تشکیل کانتون‌ها بود و آنها، بسته به آنکه شیب دره‌ها و جریان رودهایشان به کدام سو بود، زبان و آداب فرانسوی، آلمانی یا ایتالیایی را پذیرفته بودند. هر یک قانونی داشت که از مجلسی می‌گذشت که شهروندان نمایندگانش را برمی‌گزیدند. دامنهٔ حقوق افراد از کانتونی به کانتون دیگر و در زمان‌های مختلف فرق داشت، اما همهٔ کانتون‌ها سیاست خارجی واحدی داشتند و اختلافات داخلی را به حکمیت دیت فدرال می‌سپردند. اگرچه کانتون‌ها گاهی با هم ستیزه می‌کردند، قانون اساسی کنفدراسیون نمونه‌ای الهام‌بخش از حکومت فدرال شد: حکومت‌های مستقل محلی زیر قوانین و شرایط مشترک.

برای دفاع از آزادی و استقلال، کنفدراسیون تعلیمات نظامی را برای همهٔ مردان و خدمت سربازی را هنگام احضار برای همهٔ افراد ده تا شصت‌ساله اجباری کرد. پیاده‌نظام سویسی، که تعلیمات شاق دیده و مجهز به نیزه بودند، ترسناک‌ترین و گران‌بهاترین لژیون جنگی اروپا بود. کانتون‌ها برای افزودن درآمد هنگ‌های پیاده‌نظام خود را به دولت‌های خارجی اجاره می‌دادند و مدتی «دلاوری سربازان سویسی چون کالای بازرگانی خرید و فروش می‌شد.»

فرمانروایان اتریشی هنوز در سویس ادعای حقوق فئودالی داشتند و یکی‌دو بار برای تحصیل آنها به زور متوسل شدند، اما در زمپاخ (۱۳۸۶) و نافلس (۱۳۸۸) در نبردهایی که شایسته‌اند به عنوان نخستین سند آزادی و دموکراسی به یاد بمانند شکست خوردند. به گفتهٔ کتاب در ۱۴۴۶ عهدنامهٔ کنستانس بار دیگر تبعیت ظاهری سویس از امپراتوری و آزادی عملی آن را تأیید کرد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلمان با کلیسا می‌ستیزد: لویی باواریایی، مارسیلیوس، شارل چهارم و منشور زرین

بازگویی روایت دورانت از نبرد امپراتوری آلمان، فدراسیونی سست از شهریاران و شهرهای آزاد، با پاپی آوینیون: ستیز لویی باواریایی با یوحنای بیست‌ودوم، اندیشه‌های مارسیلیوس و اوکام، منشور زرین شارل چهارم و برآمدن هابسبورگ‌ها.

ادامه

هنر در سرزمین‌های پست، ۱۴۶۵–۱۵۱۵: بوتس، وان در گوس، ممیلینگ، ماسیس، بوس و میراث هابسبورگ

بازگویی بخش پایانی فصل بورگونی در روایت دورانت: جابه‌جایی اقتصادی از بروژ به آنورس، نسل دوم نقاشان فلاندری از دیرک بوتس تا یان گوسارت، دنیای شگفت هیرونیموس بوس، و ورود هلند به امپراتوری هابسبورگ با ازدواج ماری بورگونی.

ادامه

شارل دلیر، ۱۴۶۵–۱۴۷۷: رؤیای پادشاهی میانی و فرجام آن در نانسی

بازگویی روایت دورانت از واپسین دوک بورگونی: آرزوی او برای پیوند قلمروهای پراکنده در پادشاهی‌ای میان فرانسه و آلمان، غارت دینان و لیژ، جنگ با لویی یازدهم و سویسی‌ها، و مرگش در نانسی در ۱۴۷۷.

ادامه

بورگونی پرشکوه، ۱۳۶۳–۱۴۶۵: بناهای گوتیک، پیکرتراشی سلوتر و «ستایش بره»ٔ برادران وان‌ایک

بازگویی روایت دورانت از سرزمین‌های پست بورگونی در اوج خود: حمایت دوک‌ها از ادبیات، تالارهای عظیم گوتیک شهری، پیکره‌های کلوس سلوتر در شامول، ظهور نقاشی رنگ‌وروغن، «ستایش بره»ٔ وان‌ایک‌ها و روژه وان در وایدن.

ادامه

دوک‌های درباری بورگونی و دین‌داری سرزمین‌های پست: رازوران، برادران همزیست و «تقلید مسیح»

بازنویسی آغاز فصل بورگونی در روایت دورانت: چهار دوک والوا که دولتی ثروتمند و مستقل ساختند، شکوه و بی‌بندوباری درباره‌ایشان، و در برابرش رازوران هلند، برادران همزیست گرت گروت و کتاب «تقلید مسیح».

ادامه

اومانیست‌های انگلیسی: گروسین، لیناکر، کولت و جنبش آکسفورد

بازنویسی روایت دورانت از رسیدن دانش ایتالیا به انگلستان: دانشمندانی که در فلورانس و پادوا آموختند، جنبش آکسفورد برای زبان یونانی، پزشکی تامس لیناکر و دعوت جان کولت به کلیسایی پاک‌شده و کتاب‌مقدس‌محور.

ادامه