چرا دین پایدار میماند
شناخت دین اغلب در مراحل پایانی زندگی شکل میگیرد. جوانان معمولاً با بیحوصلگی به سنتهای موروثی نگاه میکنند و تنها بعدتر از خود میپرسند ایمان چگونه از نقد اندیشمندانی چون اپیکور، لوکرتیوس، ماکیاولی، هیوم و ولتر جان به در برده است. یک پاسخ این است که بسیاری از جنبههای تجربهٔ انسانی را علم نمیتواند بهطور کامل با رابطهٔ علت و معلول یا سنجش کمی توضیح دهد. حتی پیشرفتهترین دانش نیز قلمرو وسیعی از ناشناختهها را باقی میگذارد.
انسان کمتر به عدم قطعیت بسنده میکند. اقلیت کوچکی میتوانند همیشه مردد بمانند، اما بیشتر مردم رویدادها را به نیروهایی فراتر از طبیعت نسبت میدهند. در این معنا دین را میتوان پرستش نیروهای فوق طبیعی و کوشش برای جلب حمایت آنها از راه ستایش، عشق و تسکین خشمشان تعریف کرد. ایمان به رنج معنا میدهد، به تاریخ جهت اخلاقی میبخشد و به آرزوی بقا پس از مرگ پاسخ میگوید.
آنچه علم فراهم نمیکند
علم ابزارهای بهتری به ما میدهد، اما دربارهٔ غایتها و ارزشهای نهایی سخن چندانی ندارد. به همین دلیل بسیاری از مردم یقین آموزههای دینی را بر ناپایداری عقاید متغیر ترجیح میدهند و از اقتدار یک کلیسای شناختهشده، آرامش اعتراف و پیوستگی آموزههای دیرین استقبال میکنند.
دین و نظم اجتماعی
دین به جامعه و دولت نیز خدمت میکند. آیینهای آن نسلها را به هم پیوند میدهند، بناها و موسیقیاش زندگی عمومی را شکل میدهند و به قواعد اخلاقی اعتبار مقدس میبخشد. غرایز انسان در صدها هزار سال شکار و ناامنی شکل گرفتهاند و برای آنکه تمدن کار کند باید هر روز مهار شوند. خانوادهها، مربیان و حکومتها از دیرباز برای این منظور به دین تکیه کردهاند. گفته میشود قانونگذارانی از حمورابی تا نوما پومپیلیوس از پشتوانهٔ دینی برای استواری قانون بهره میبردند، و اگر دین وجود نداشت، آنان آن را اختراع میکردند.
کلیسا در اوج اقتدار
نزدیک به هزار سال، از دوران قسطنطین تا عصر دانته، کلیسای مسیحی به ملتهای اروپا باور مشترک و روایتی اخلاقی مشترک بخشید. این کلیسا آموزش میداد که هر فرد با خدایی که انسان را آفریده، هدایت کرده و رستگار ساخته پیوندی مستقیم دارد. هنر، معماری، موسیقی و آیینهای دینی از این نگاه برخاستند و مراسم اعتراف، کفاره، عشای ربانی و تدهین پایانی مؤمن را از تولد تا مرگ همراهی میکردند.
نهادهایی که تمدن را حفظ کردند
پس از هجوم بربرها به ایتالیا، گل، بریتانیا و اسپانیا، کلیسا مهمترین نهاد نظم و بازسازی شد. کارهای آن شامل این موارد بود:
- راهبانی که زمینهای رهاشده را آباد میکردند.
- صومعههایی که بینوایان را غذا میدادند، کودکان را آموزش میدادند و مسافران و زائران را پناه میدادند.
- بیمارستانهای کلیسایی که از بیماران و ناتوانان نگهداری میکردند.
- راهبهخانههایی که دختران را تعلیم میدادند و به زنان جایی در کارهای اجتماعی میبخشیدند.
- نسخهبرداران دستنوشتهها که زبانهای یونانی و لاتینی را زنده نگه داشتند، بهطوری که اومانیستهای رنسانس بعدها متون کهن را در کتابخانههای صومعهها یافتند.
- دانشگاهها و کلیساهای جامع گوتیک که دانشوران و فیلسوفان مدرسی زیر حمایت کلیسا در آنها کار میکردند.
در قرنهای متمادی تقریباً همهٔ دانشوران، آموزگاران، قضات، دیپلماتها و وزیران اروپای باختری در مکتب کلیسا پرورش یافتند. زبان لاتینی نیز که در مدارس کلیسایی تدریس میشد، زبان مشترک دانش میان ملتها بود.
اقتدار اخلاقی و بینالمللی
در اوج قدرت، کلیسا همچون دادگاهی اخلاقی فراتر از حکومتهای ملی عمل میکرد. پاپ گرگوریوس هفتم ایدهٔ یک جمهوری مسیحی را ترویج کرد و امپراطور هانری چهارم با تسلیم در کانوسا در سال ۱۰۷۷ اقتدار پاپ را پذیرفت. بعدها فردریک بارباروسا در ونیز در برابر پاپ آلکساندر سوم تسلیم شد و در سال ۱۱۹۸ در دوران اینوکنتیوس سوم قدرت پاپی به بالاترین نقطهٔ خود رسید. برای مدتی چنین به نظر میآمد که اقتدار اخلاقی برتر از همهٔ دولتها تحقق یافته است.
افول اقتدار پاپی
این چشمانداز با ضعفهای انسانی فرو پاشید. کارگزاران کلیسا نیز مانند دیگران جاهطلب و مالاندوز از آب درآمدند و حاکمان غیرروحانی بیش از پیش از ادعاهای فوق طبیعی بر قلمرو خود ناخشنود بودند. فیلیپ چهارم پادشاه فرانسه بر سر کنترل داراییهای کلیسا با پاپ بونیفاکیوس هشتم درگیر شد و پاپ که مأموران شاه در آنانیی او را دستگیر کرده بودند، اندکی بعد در سال ۱۳۰۳ درگذشت.
پاپی آوینیون
میان سالهای ۱۳۰۷ و ۱۴۱۷ کلیسا گرفتار شکست سیاسی و فساد اخلاقی شد. فیلیپ چهارم انتخاب پاپی فرانسوی را فراهم کرد و مقر او به آوینیون منتقل شد و شصت و هشت سال پاپ وابسته به تاج و تخت فرانسه به نظر میرسید. کشورهای دیگر در پاسخ از احترام و پرداختهای خود کاستند.
برای جبران درآمد از دسترفته، دستگاه پاپی عوارض و مالیاتها را چند برابر کرد:
- منصوبان جدید درآمد سال اول خود را که
annatesنام داشت و در سالهای بعد یکدهم آن را میپرداختند. - هر اسقف اعظم تازه برای رشتهٔ پشمین نشان منصب خود مبلغی هنگفت میداد.
- دارایی مقام کلیسایی درگذشته به پاپ میرسید و درآمد منصب خالی به خزانهٔ پاپی واریز میشد.
- رأی مساعد در دربار پاپ اغلب مستلزم تقدیم هدیه بود.
منتقدان معاصر این وضع را محکوم کردند. گیوم دوران، اسقف ماند، در شورای وین در سال ۱۳۱۱ گفت اگر کلیسا بدترین اعضای خود را دور کند، اصلاح کلیسا ممکن میشود. آلوارو پلایو، اسقف اسپانیایی، نوشت که گرگها در پناه کلیسا زندگی میکنند و ادوارد سوم پادشاه انگلستان به پاپ کلمنس ششم یادآوری کرد که شبانان باید گله را رهبری کنند نه آنکه آن را سلاخی کنند. در آلمان مالیاتگیران پاپ مورد حمله قرار گرفتند و در سال ۱۳۷۲ چند گروه از روحانیان از پرداخت مالیات وضعشده از سوی گرگوریوس یازدهم سر باز زدند.
ادعاهای پاپی در برابر مقاومت فزاینده
با این همه، نظریهپردازانی چون آگوستینو تریونفو در سال ۱۳۲۴ استدلال کردند که قدرت پاپ از خداست، تنها شورای عمومی آن هم به جرم بدعت میتواند او را برکنار کند و او میتواند شاهان را عزل و قوانین را باطل کند. اما فرار از رم و وابستگی به فرانسه این ادعا را سست کرد. از ۱۳۴ کاردینالی که در آوینیون انتخاب شدند، ۱۱۳ نفر فرانسوی بودند. انگلستان از وامهای پاپ به فرانسه در جنگ صدساله ناخشنود بود، انتخابکنندگان آلمانی دخالت پاپ در انتخاب امپراطور را نپذیرفتند و سرداران ایتالیایی املاک پاپی را تصرف کردند. در سال ۱۳۷۶ فلورانس در اختلاف با گرگوریوس یازدهم داراییهای کلیسا را ضبط و محاکم کلیسایی را تعطیل کرد. گرگوریوس که اروپا را در حال از دست دادن میدید، در سال ۱۳۷۷ مقر پاپی را به رم بازگرداند.
شقاق بزرگ غرب
پس از مرگ گرگوریوس در ۱۳۷۸، کاردینالها زیر فشار مردم رم یک ایتالیایی به نام اوربانوس ششم را برگزیدند. خشونت او و مقاومتش در برابر دستگاه به تصمیمی انجامید که آنان انتخاب را باطل اعلام و روبر ژنوی را که نام کلمنس هفتم گرفت برگزینند و او از آوینیون حکومت کرد. شقاق بزرگ غرب (۱۳۷۸ تا ۱۴۱۷) که از این راه پدید آمد، از پیدایش دولتهای ملی و نیاز فرانسه به حمایت پاپ در نبرد با انگلستان برخاسته بود.
مسیحیتِ دوپاره
ناپل، اسپانیا و اسکاتلند به پیروی از فرانسه کلمنس را شناختند و انگلستان، فلاندر، آلمان، لهستان، بوهم، مجارستان، ایتالیا و پرتغال اوربانوس را. هر طرف مراسم طرف دیگر را بیاعتبار میدانست که نگرانی دربارهٔ تعمید، آمرزش و تدهین را برمیانگیخت. مسیحیت تکهتکهشده به ادیان رقیب نیز دلگرمی میداد. مرگ اوربانوس در ۱۳۸۹ و کلمنس در ۱۳۹۴ شکاف را ترمیم نکرد، زیرا هر طرف جانشینی برگزید و کاردینالهای آوینیون اسپانیاییای را با نام بندیکتوس سیزدهم برگزیدند.
نهضت شورا
مبانی نظری حل بحران حدود یک قرن پیش فراهم شده بود. ویلیام آکمی استدلال کرد که کلیسا مجموع مؤمنان است نه فقط روحانیان. مارسیلیوس پادوایی معتقد بود شورای عمومی خردمندی متمرکز جهان مسیحیت را نمایندگی میکند و میتواند نمایندگان مردم را نیز دربر گیرد. هاینریش فون لانگنشتاین نتیجه گرفت که تنها یک شورای عمومی که بالاتر از پاپها و کاردینالها قرار دارد میتواند این هرجومرج را پایان دهد.
از پیزا تا کنستانس
شورای پیزا در سال ۱۴۰۹ تشکیل شد و دو پاپ رقیب را برکنار کرد، اما پاپ تازه، آلکساندر پنجم، مدعی سوم شد. پس از مرگ او کاردینالها یوآنس بیست و سوم را برگزیدند که مردی با شهرت ناپسند و روحیهٔ جنگاورانه بود. یوآنس تشکیل شورای بعدی را به تأخیر انداخت و سرانجام آن را در پنجم نوامبر ۱۴۱۴ در کنستانس افتتاح کرد. در ششم آوریل ۱۴۱۵ این اجتماع فرمانی انقلابی صادر کرد که بر پایهٔ آن شورای عمومی اقتدار خود را مستقیماً از مسیح دارد و همه، از جمله پاپ، در امور دینی موظف به اطاعت از آناند تا شقاق پایان یابد و اصلاح انجام شود.
نتیجهٔ شورا
- یوآنس بیست و سوم پس از پذیرش پنجاه و چهار اتهام علیه او در ۲۹ مه ۱۴۱۵ مخلوع شد.
- گرگوریوس دوازدهم در چهارم ژوئیه ۱۴۱۵ پس از آنکه ابتدا اجازه یافت شورا را خود فرا بخواند، استعفا داد.
- یان هوس، مصلح بوهمی، در ششم ژوئیه ۱۴۱۵ محکوم شد و در آتش سوخت.
- بندیکتوس سیزدهم در ۲۶ ژوئیه ۱۴۱۵ برکنار شد و در اسپانیا درگذشت، در حالی که هنوز خود را پاپ میدانست.
- در ۱۷ نوامبر ۱۴۱۷ کاردینال اوتونه کولونا با نام مارتینوس پنجم برگزیده شد و شقاق پایان یافت.
موفقیت شورا در پایان دادن به شقاق به اصلاحی که وعده داده بود نینجامید. مارتینوس پنجم اختیارات ویژهٔ پاپ را به دست گرفت، هیئتهای ملی را به جان هم انداخت و آنها را به پذیرش یک اصلاح کوچک قانع کرد. شورای خسته در ۲۲ آوریل ۱۴۱۸ منحل شد. فساد حلنشده و استقلال روزافزون حاکمان از جمله نیروهایی بودند که بعدها به نهضت اصلاح دینی انجامیدند.