دستگاه پاپی پس از کنستانس
مارتینوس پنجم دستگاه اداری دربار پاپ را بازسازماندهی کرد تا کارآمدتر شود. اما برای تأمین هزینهٔ آن راهی بهتر از تقلید از حاکمان غیرروحانی و فروش مناصب کلیسایی نیافت. منطق او عملی بود: کلیسا یک قرن بدون اصلاح دوام آورده بود، اما بدون پول یک هفته هم دوام نمیآورد، پس نیاز به درآمد بر نیاز به اصلاح مقدم بود.
پیامدهای این سیاست برای معاصران آشکار بود. در سال ۱۴۳۰ یک سفیر آلمانی در رم به سرورش نوشت که آز و طمع بر دربار پاپ حکومت میکند و هر روز راهی تازه برای چاپیدن پول آلمان پیدا میشود. او هشدار داد که خشم ناشی از این وضع سرانجام یا به دشواریهای جدی برای دستگاه پاپی میانجامد یا به سرپیچی عمومی از رم، و پیشبینی کرد که بسیاری از کشورها راه دوم را برخواهند گزید.
شورای بال و شقاقی تازه
جانشین مارتینوس، ائوگنیوس چهارم، مردی با سوابق یک راهب فروتن و بیآشنایی با دولتمداری بود و انبوهی از مشکلات حلنشده را به ارث برد. پاپ در این دوره باید هم بر کلیسا و هم بر قلمروها حکومت میکرد، پس لازم بود مردی عملگرا باشد که دستکم یک پایش در این دنیا باشد. پارسایی بهندرت با این کار سازگار بود.
در نخستین سال پاپی ائوگنیوس، شورای بال دوباره برتری شورای عمومی بر پاپ را اعلام کرد و شروع به تصاحب کارکردهای سنتی پاپ کرد:
- آمرزشنامه صادر کرد.
- مأموران خود را به مناصب کلیسایی گماشت.
- خواست درآمد سال اول اسقفنشینها، که معمولاً به پاپ میرسید، برای شورا فرستاده شود.
ائوگنیوس فرمان انحلال شورا را داد. شورا در پاسخ او را مخلوع اعلام کرد و آمادئوس هشتم، دوک ساووا، را با نام فلیکس پنجم در سال ۱۴۳۹ برگزید و شقاق دوباره آغاز شد.
پراگماتیک سانکسیون بورژ
شارل هفتم، پادشاه فرانسه، با تشکیل مجمعی از اسقفان، نجبا و حقوقدانان فرانسوی شکست ظاهری پاپ را کامل کرد. این مجمع بار دیگر برتری شورا بر پاپ را تأیید کرد و در سال ۱۴۳۸ پراگماتیک سانکسیون بورژ را صادر کرد. بر پایهٔ این فرمان:
- مقامات کلیسایی باید بهوسیلهٔ روحانیان محلی انتخاب میشدند و پادشاه حق پیشنهاد نامزد داشت.
- دعاوی را نمیشد به دادگاههای پاپی برد، مگر آنکه محاکم فرانسه از حل آنها ناتوان بودند یا خود را صالح نمیدانستند.
- ارسال درآمد سال اول اسقفنشینها برای پاپ ممنوع شد.
نتیجه، پیدایش یک کلیسای گالیکان بود که شاه در رأس آن قرار داشت. یک سال بعد مجمعی در ماینتس تصمیماتی برای ایجاد کلیسایی ملی همانند آن در آلمان اتخاذ کرد و بوهم پیشتر از رم جدا شده بود.
اتحاد با کلیسای یونانی
پیشروی عثمانیان بهطور غیرمنتظره به ائوگنیوس کمک کرد. با نزدیک شدن ترکان به قسطنطنیه، حکومت بیزانس به این نتیجه رسید که اتحاد دوبارهٔ کلیسای ارتدوکس یونانی با مسیحیت لاتین گریزناپذیر است، زیرا بهای دریافت کمک نظامی و مالی غرب بود. اسقفان و نجبای یونانی در سال ۱۴۳۸ به فرارا و سپس فلورانس رفتند تا با بزرگان کلیسایی که پاپ فراخوانده بود گفتگو کنند.
پس از یک سال مذاکره، توافقی حاصل شد که اقتدار اسقف رم را به رسمیت میشناخت. در ششم ژوئیهٔ ۱۴۳۹ تمام هیئت یونانی، به رهبری امپراطور، در برابر ائوگنیوس زانو زدند، همان پاپی که اندکی پیش کمتر کسی او را جدی میگرفت. این اتحاد دوام نیاورد، زیرا روحانیان و مردم یونان آن را نپذیرفتند. با این حال، بخشی از حیثیت از دسترفتهٔ پاپ را بازگرداند، شورای رقیب در بال را منزوی کرد و به پایان آن انجامید.
پاپهای رنسانس
توالی چند پاپ مقتدر که رنسانس ایتالیا آنان را بالا آورده بود، قدرت دستگاه پاپی را به سطحی رساند که حتی با روزگار اینوکنتیوس سوم برابری میکرد. نیکولاوس پنجم درآمد کلیسا را صرف دانش و هنر کرد و تحسین اومانیستها را برانگیخت. کالیکستوس سوم اقربانوازی، یعنی سپردن مناصب مهم به خویشان، را تثبیت کرد که یکی از پایههای فساد کلیسا شد.
پیوس دوم و شکست اصلاح
پیوس دوم نویسندهای بااستعداد اما پاپی ناتوان بود. او جمعی از اسقفان معتبر را گرد آورد تا عیوب کلیسا را بررسی کنند و با صراحت به آنان گفت که میخواهد با ترکان بجنگد و دربار رم را، که الگوی دیگر مراکز کلیسایی است، اصلاح کند. برنامهٔ او آن بود که از رفتار کارگزاران کلیسا آغاز کند و جلو خرید و فروش مناصب را بگیرد.
این جمع پیشنهادهای معقولی ارائه کرد و پیوس آنها را در یک فرمان پاپی منتشر کرد. اما در رم تقریباً هیچکس خواهان اصلاح نبود و حدود نیمی از مأموران به نحوی فاسد بودند. بیاعتنایی و مقاومت منفی آنان طرح را شکست داد و جنگ بیثمر با ترکان نیرو و مالیهٔ او را تباه کرد. نزدیک پایان دورانش برای آخرین بار به کاردینالها روی آورد و اعتراف کرد که مردم میگویند دربار در تجمل میزید، سگ شکاری پرورش میدهد و برای سرگرمکنندگان بسیار خرج میکند اما برای دین کاری نمیکند، و پذیرفت که این سخنان تا حدی درست است. او از آنان خواست میانهروی، سادگی و شور ایمانی را که کلیسای نخستین را بزرگ کرده بود بازیابند.
افول در دوران پاپهای بعدی
روحانیان صادقی چون کاردینال چزارینی و نیکولای کوزایی برای اصلاح کوشیدند، اما با نزدیک شدن پایان قرن پانزدهم فساد دربار فزونی گرفت.
- پاولوس دوم تاجی بر سر نهاد که گفته میشد بیش از یک کاخ ارزش دارد.
- سیکستوس چهارم برادرزادههای خود را ثروتمند کرد، با اشتیاق در سیاست ایتالیا درگیر شد، توپهایی را که در جنگهایش به کار میرفتند تقدیس کرد و هزینهٔ منازعات خود را با حراج مناصب کلیسایی تأمین کرد.
- اینوکنتیوس هشتم برای فرزندانش در واتیکان جشن عروسی گرفت.
- آلکساندر ششم چند فرزند به وجود آورد و تجرد روحانیان را امری بیاهمیت میشمرد. سیاست بیاصول او و قساوت پسرش سزار بورژیا، که ایالات پاپی را بازپس گرفت، بیش از زندگی خصوصی او اروپا را آزرد.
- یولیوس دوم با ونیز و فرانسویان جنگید، بارها برای فرماندهی سپاه شخصاً واتیکان را ترک کرد و اروپا را از نظامی شدن پاپ مبهوت ساخت.
بورژیاها همان روشهای جنگ و قتلی را به کار بستند که ماکیاولی اندکی بعد در کتاب شاهزاده (۱۵۱۳) آنها را برای ساختن یک دولت نیرومند لازم دانست. یولیوس دوم در عین حال حامی بزرگی بود که از رافائل و میکلانژ پشتیبانی کرد، بنای کلیسای جدید سانپیترو را آغاز کرد و نخستین کسی بود که به جای مزد، به سازندگان آن آمرزشنامه داد. لوتر در دوران او به رم رفت و از وضع اخلاقی شهری که در مرکز جهان مسیحیت قرار داشت یکه خورد.
داوری منصفانهتر
در این زمان دیگر هیچ فرمانروایی پاپ را اقتدار اخلاقی پیونددهندهٔ همهٔ ملتها در یک کشورمشترکالمنافع مسیحی نمیدانست. دستگاه پاپی خود به یک دولت ملی ایتالیایی تبدیل شده بود. با سستی ایمان قدیم، اروپا به دولتهای ملیای تقسیم شد که هیچ قانون اخلاقی مشترکی آنها را پایبند نمیکرد و مدت پنج قرن گرفتار جنگهای داخلی بود.
داوری منصفانه باید پاپهای رنسانس را در زمان خودشان بسنجد. اروپای شمالی که هزینه را میپرداخت، خطاهای آنان را شدیدتر حس میکرد، در حالی که کسانی که ایتالیای پرتجمل رنسانس را میشناختند با مدارای بیشتری داوری میکردند. بسیاری این دیدگاه رایج رنسانس را داشتند که دنیا با همهٔ اندوهش میتواند جایی زیبا برای زندگی پرشور و شاد باشد. پاپها دستاوردهای واقعی نیز برجا گذاشتند: باتلاقها را خشکاندند، خیابانها را سنگفرش کردند، پلها و آبانبارها را مرمت کردند، کتابخانهٔ واتیکان و موزهٔ کاپیتولین را بنیان نهادند، بیمارستانها و مؤسسات خیریه را گسترش دادند، دانشگاه رم را بازسازی کردند و از اومانیستها، نقاشان، پیکرتراشان و معمارانی حمایت کردند که آثارشان امروز میراث همهٔ بشریت است. کوتاه آنکه میلیونها را از اروپا گرفتند و میلیونها را صرف رم کردند. بسیاری از آنان در خلوت ساده میزیستند و هزینهٔ کلیسای سانپیترو از آنچه پادشاهان فرانسه صرف کاخهایشان کردند بیشتر نبود.
جهان در حال تغییر پیرامون کلیسا
درست هنگامی که به نظر میرسید کلیسا شکوه خود را بازمییابد، تحولات اقتصادی، فکری و سیاسی آهسته پایههای مسیحیت لاتین را سست میکرد.
تحول اقتصادی
دین معمولاً در جامعهٔ کشاورزی و علم در جامعهٔ صنعتی رشد میکند. هر خرمن هدیهای از زمین و آسمان به نظر میرسد و دهقانی که بازیچهٔ هوا است همهجا نیروهای فوق طبیعی را میبیند. نظام فئودالی، با زنجیرهٔ وفاداری از ارباب تا شاه و خدا، با این نگاه سازگار بود. کارگر، بازرگان و صراف شهری در دنیایی از حساب و محاسبه زندگی میکنند که در آن علل مادی نتایج منظم و پیشبینیپذیر دارند و قانون طبیعی بر همهچیز حاکم به نظر میرسد.
رشد تجارت و مالیه در قرن پانزدهم، انتقال فعالیت از روستا به شهر و پیدایش طبقهٔ سوداگر و بازارهای ملی و بینالمللی برای نظم کهن دینی نشانهٔ بدی بود. سوداگران هم با محدودیتهای کلیسا مخالف بودند و هم با باجگیری فئودالها. کلیسا خود را با نیاز عملی به اعتبار تطبیق داد و تا سال ۱۵۰۰ ممنوعیت دیرین ربا عملاً نادیده گرفته میشد. حقوقدانان و سوداگران بهتدریج جای نجبا و روحانیان را در اداره حکومت گرفتند، حقوق رم اعتبار گذشتهٔ خود را بازیافت و دادگاههای کشوری به زیان محاکم کلیسایی گسترش یافتند.
تحول سیاسی
سلطنتهای جوان که تجارت و صنعت آنان را توانگر کرده بود، از سلطهٔ کلیسا فاصله گرفتند. آنان از حضور نمایندگان پاپ در قلمروشان، که جز پاپ قدرتی را به رسمیت نمیشناختند، ناخشنود بودند و کلیسای هر ملت به دولتی در درون دولت بدل شد.
- در انگلستان قوانین سالهای ۱۳۵۱ و ۱۳۵۳ قدرت قضایی و مالی کلیسا را بهشدت محدود کردند.
- در فرانسه پراگماتیک سانکسیون بورژ در سال ۱۵۱۶ رسماً ملغا شد، اما پادشاه حق برگزیدن اسقفان اعظم، اسقفان و روسای دیرها را همچنان نگه داشت.
- سنای ونیز اصرار داشت که انتصابات عالی کلیسایی در قلمرو خود را در اختیار گیرد.
- در اسپانیا فردیناند و ایزابل با پر کردن مناصب خالی کلیسایی به دست خود، پاپها را نادیده گرفتند.
- در امپراطوری مقدس روم، سیکستوس چهارم به امپراطوران اجازه داد برای سیصد بنفیس و هفت حوزهٔ اسقفی مأمور تعیین کنند.
پادشاهان اغلب از این قدرت سوءاستفاده میکردند و نورچشمیهای خود را در چنین مناصبی میگماشتند. این منصوبان درآمد دیر یا اسقفنشین را میگرفتند بیآنکه وظایف آن را انجام دهند، و ریشهٔ بسیاری از سوءاستفادههای روحانی را میتوان در همین انتصابات غیرروحانی یافت.
تحول فکری
کلیسا هنوز پژوهشگران صادق و پرکوشی میپرورد، اما مدارس و دانشگاههای خودش نیز اقلیتی پدید آوردند که شیوهٔ اندیشهشان برای روحانیان پارسا نگرانکننده بود. قدیس برناردینو در حدود سال ۱۴۲۰ شکایت کرد که دنیاپرستی راهبان، راهبهها و کشیشان ایمان بسیاری را متزلزل میکند، برخی تعالیم مسیحی را ساختهٔ ذهن انسان میدانند نه الهام، آیینهای مقدس را خوار میشمارند و بهشت را چیزی جز همین جهان نمیدانند.
بهطور کلی گفته میشود که افزایش ثروت دین را سست میکند و طبقهٔ سوداگر نیز از این قاعده مستثنا نبود. گاور، شاعر انگلیسی، مدعی بود که سوداگران انگلیسی به زندگی پس از مرگ اعتنایی ندارند. چند عامل دیگر بر تردیدها افزودند:
- شکست جنگهای صلیبی پرسشی ماندگار پدید آورد که چرا خدا اجازه داده اسلام بر مسیحیت چیره شود، و فتح قسطنطنیه به دست ترکان آن پرسش را دوباره زنده کرد.
- نیکولای کوزایی در ۱۴۳۲ و لورنتسو والا در ۱۴۳۹ نشان دادند که
عطیهٔ قسطنطینجعلی است و این کار ضربهای سنگین به ادعای قدرت کشوری کلیسا وارد کرد. - کشف دوبارهٔ متون کلاسیک دنیایی سرشار از هنر و دانش را آشکار کرد که پیش از مسیحیت پدید آمده بود، در حالی که پنجمین شورای لاتران اعلام کرده بود بیرون از کلیسا دانش و رستگاری وجود ندارد.
- کشف امریکا و گسترش تجارت با شرق اروپاییان را با اقوام بسیاری آشنا کرد که دینهای سودمند و اخلاقی خود را داشتند و برخورد ادیان گوناگون در بندرها و بازارها یقین هر یک را کم میکرد.
فلسفه که در قرن سیزدهم کنیزک علم کلام بود، در قرن چهاردهم با ویلیام آکمی و مارسیلیوس پادوایی استقلال یافت و در قرن شانزدهم با پومپوناتسی، ماکیاولی و گویچاردینی رنگی جسورانهتر، مادی و شکاک گرفت. حدود چهار سال پیش از آنکه لوتر ایرادهای خود را اعلام کند، ماکیاولی پیشبینی شگفتانگیزی کرد. او استدلال کرد که اگر دین مطابق آموزههای بنیانگذارش حفظ میشد، جهان مسیحیت متحدتر و سعادتمندتر بود، که فساد کلیسای رم از آنجا پیداست که نزدیکترین افراد به آن فاسدتریناند، و که فاصلهٔ اصول نخستین با رفتار کنونی نشانهٔ نابودی یا مجازات نزدیک کلیسا است.