ایالتی که قدرت شد
بورگونی، به مناسبت موقعیت جغرافیاییاش در دامنهٔ شرقی فرانسه پیرامون دیژون، و نیز از آنجا که بر اثر زمامداری خردمندانهٔ دوکهایش از جنگ صدساله چندان صدمه ندید، مدت نیم قرن نامآورترین ایالت مسیحی ماورای آلپ بود. هنگامی که دودمان دوکهای بورگونی، از سلالهٔ کاپسیها، برافتادند و دوکنشین به پادشاهی فرانسه بازگشت، ژان دوم آن را به چهارمین پسرش فیلیپ، به پاس دلاوریهایش در نبرد پواتیه، واگذاشت (۱۳۶۳).
فیلیپ جسور چنان خردمندانه حکومت کرد و از روی سیاست ازدواج کرد که نواحی انو، فلاندر، آرتوا و فرانشکنته را به دوکنشین خود افزود. در نتیجه بورگونی، که به ظاهر ایالتی از ایالات فرانسه بود، مملکتی مستقل شد که بازرگانی و صنعت فلاندر آن را توانگر کرد و حمایت از هنرمندان نامآورش ساخت.
چهار دوک، یک دولت در حال رشد
«ژان بیترس» با رشتهای از اتحادها و زدوبندها قلمرو قدرتش را به نهایت رساند، چنانکه فرانسه خود را ناچار به جلوگیری دید. لویی، دوک اورلئان، که به جای برادر دیوانهاش شارل ششم بر فرانسه حکم میراند، با امپراتوری مقدس روم طرح دوستی و اتحاد ریخت تا جلوی آن دوک بیترس و ناخردمند را بگیرد؛ اما آدمکشانی که ژان اجیر کرده بود به او مهلت ندادند. میان بورگینیونها و آرمانیاکها، طرفداران پدرزن لویی، کنت آرمانیاک، بر سر کنترل سیاست فرانسه نزاع شدیدی درگرفت و در نتیجه خود ژان زیر خنجر آدمکشی جان داد (۱۴۱۹).
پسرش فیلیپ نیکو یکسره از وابستگی به فرانسه چشم پوشید و بورگونی را با انگلستان متحد کرد و تورنه، نامور، برابان، هلند، زیلاند، لیمبورگ و لوون را به آن افزود. چون در ۱۴۳۵ با فرانسه آشتی کرد، آن کشور را وادار کرد دوکنشین او را، که عملاً سلطنت بود، به رسمیت بشناسد و با انتقال لوکزامبورگ، لیژ، کامبره و اوترشت موافقت کند. اکنون بورگونی به اوج عظمت خود رسیده بود و در قدرت و ثروت با هر کشوری از مغرب زمین برابری میکرد.
فیلیپ نیکو
فیلیپ از مردمان حساس و رحیم لقب «نیکو» نمیتوانست بگیرد، چون از حیلهگری و ظلم و خشمگینی بیجا به دور نبود. اما برای وطن فرزندی فرمانبردار و مدیری کاردان بود و برای شانزده فرزند نامشروعش پدری مهربان. زنان را شاهانه دوست میداشت و بیستوچهار معشوقه داشت. نماز میخواند، روزه میگرفت، صدقه میداد و پایتختهایش دیژون، بروژ و گان را پس از ایتالیا کانون هنر مغرب زمین کرد.
سلطنت درازش بورگونی و ایالات تابع آن را چنان در نعمت و فراوانی غرق کرد که بهندرت برخی از رعایا دربارهٔ گناهان و لغزشهایش لب به شکایت گشودند. شهرهای فلاندری زیر سلطهٔ او رنج میبردند و بر سازمانهای صنفی و آزادیهای محلی از دسترفتهٔ خود، که جای به اقتصاد ملی و حکومت مرکزی داده بود، زاری میکردند. فیلیپ و پسرش شارل بر شورشهای آنان غالب شدند، اما برای استمالت قرارداد صلح بستند، چون میدانستند عایدات عظیم دو دوکنشین از صنعت و تجارت این شهرها تأمین میشود. پیش از فیلیپ نواحی راین سفلی به قطعاتی تقسیم شده بود که از لحاظ قانون و سیاست و نژاد و زبان با هم اختلاف داشتند؛ او آنها را به ایالتی متحد درآورد، نظم و هماهنگی بخشید و از دارایی و ثروتشان حمایت کرد.
درخشانترین دربارهای اروپا
مجامع بورگینیونها در بروژ، گان، لیژ، لوون، بروکسل و دیژون، بیآنکه فلورانس دورهٔ کوزیمو دو مدیچی را استثنا کنیم، مترقیترین و عاشقانهترین مجامع اروپایی این دوره (۱۴۲۰–۱۴۶۰) شمرده میشدند. دوکها شیوهٔ شوالیهگری را با همهٔ صورتش حفظ کرده بودند؛ فیلیپ نیکو فرقهٔ «پشم زرین» را تأسیس کرد (۱۴۲۹). انگلستان تا حدی عظمت و شکوه شوالیهگری را، که ظاهر خشن آداب انگلیسیان را تلطیف کرد، به لشکرکشیهای هنری پنجم جلال داد و در نوشتههای فرواسار و مالوری درخشید، از متحد بورگینیونی خود گرفت.
نجبای بورگینیون، که قدرتهای مستقل خود را از دست داده بودند، بیشتر چون درباریان میزیستند و چنان زیبا لباس میپوشیدند و دلپذیر رفتار میکردند که زیبندهٔ طفیلیگری و بیعفتی بود. بازرگانان و کارخانهداران چون پادشاهان جامه بر تن میکردند و همسرانشان را چنان میآراستند و میپروردند که گویی صحنه را برای روبنس مهیا میکردند. زیر لوای فرمانروایی چنین دوک دوستداشتنی، تجرد کسر شأن شمرده میشد. ژان هاینسبرگ، اسقف عیاش لیژ، دهها فرزند نامشروع بر جا گذاشت؛ ژان بورگونی، اسقف کامبره، سیوشش فرزند و نوهٔ نامشروع داشت؛ بسیاری از مردان گزیدهٔ این دوران «اصلاح نژاد» چنین زاده شده بودند. روسپیان تقریباً همیشه و به هر قیمتی در حمامهای عمومی یافت میشدند. در لوون فاحشهها خود را مهمانخانهدار معرفی میکردند و به دانشجویان جا میدادند.
جشنوارهها فراوان و سخت مجلل بود. هنرمندان مشهور به ترتیب نمایش و تزیین صحنههای متحرک میپرداختند و مردم از چهار سوی مرزها، از خشکی و دریا، به بورگونی سرازیر میشدند تا این نمایشهای باشکوه را، که در آنها زنان برهنه نقش خدایان و پریان قدیم را بازی میکردند، تماشا کنند.
رازوران هلند
آنچه در این اجتماع پرجوشوخروش با تغایری شدید به چشم میخورد، وجود قدیسان و رازورانی است که زیر لوای فرمانروایی همین دوکها برای هلند در تاریخ مذهبی جهان مقامی رفیع کسب کردند.
یان فان رویسبروک کشیشی اهل بروکسل بود. در پنجاهسالگی (۱۳۴۳) در دیری آگوستینی در گرونندال نزدیک واترلو اعتکاف جست و خود را وقف تفکرات و تألیفات رازورانه کرد. میگوید روحالقدس خامهاش را راهنمایی میکند؛ با این حال مشرب وحدت وجودیاش به انکار بقای فرد تمایل دارد. مینویسد چون از همهٔ حالات بیخود شدیم، خداوند خود در وجود فرد مقدس حلول میکند و ذات شخص برای همیشه فانی میشود. به مرتبهٔ هفتم هنگامی میتوان رسید که فارغ از همهٔ دانشها در خود به ناشناختگی بیپایان برسیم؛ ورای همهٔ اسمایی که به خداوند یا مخلوقات میدهیم در بینامی ابدی سپری شویم و خود را گم کنیم؛ هنگامی که همهٔ این ارواح متبرک را در نظر آوریم که اساساً مستهلک شده و در ذات برتر خود، در ظلمتی نامعلوم و بیحالت، گم و فانی گشتهاند.
گرت گروت
در این زمان در هلند و سرزمینهای آلمانی اطراف راین دستههای غیرمذهبی زیادی از بگارها، بگینها و برادران آزاد روان وجود داشت که جذبات رازورانه آنان را اغلب به تقوا و پارسایی، خدمات اجتماعی، خاموشی و صلحجویی، و گاهی استنکاف از عبادت برمیانگیخت. گرت گروت، اهل دونتر، پس از آنکه در کلن، پاریس و پراگ کسب دانش کرد، روزهایی بسیار با رویسبروک در گرونندال گذراند و تحت تأثیر او عشق به خداوند را محور اساسی حیاتش قرار داد.
چون به مقام شماسی رسید (۱۳۷۹)، در شهرهای هلند به زبان بومی برای مردم موعظه کرد. مستمعانش چنان زیاد بودند که کلیساها گنجایششان را نداشتند و مردم کار و خوراکشان را رها میکردند تا به سخنانش گوش دهند. گروت، با آنکه از لحاظ عقیده سخت متعصب و خود «پتکی» برای کوبیدن بدعتگذاران بود، سستی اخلاق کشیشان و نیز عوام را به باد انتقاد گرفت و مسیحیان را به زیستن مطابق اوامر و اخلاقیات مسیح فراخواند. کلیسا او را بدعتگذار اعلام کرد و اسقف اوترشت حق موعظهکردن را از همهٔ شماسها سلب کرد.
برادران همزیست
یکی از پیروان گروت به نام فلوریس رادوینزون برای فرقهٔ «برادران همزیست»، که در «خانقاه برادری» دونتر زیر رهبری گروت میزیستند و بیآنکه میثاق رهبانی بسته باشند به کارهای یدی، تعلیم، نذر و نیازهای مذهبی و دستنویسکردن نسخ خطی میپرداختند، قانونی نیمهکمونیستی و نیمهراهبانه طرح افکند. گروت در ۱۳۸۴ هنگامی که از دوستی پرستاری میکرد به طاعون گرفتار شد و در چهلوچهارسالگی درگذشت؛ اما «مجمع برادری» او نفوذش را بر دویست خانقاه برادری در هلند و آلمان گسترد.
مجامع برادری در برنامهٔ مدارس خود به آثار کلاسیک مقامی مهم میدادند و بدین ترتیب راه را برای مدارس یسوعیان، که در نهضت اصلاحات کاتولیکی دنبال کارشان را گرفتند، هموار ساختند. از صنعت چاپ بهمحض ظهورش استقبال کردند و برای انتشار تقدس و پارسایی جدید خود از آن سود جستند.
الکساندر هگیوس و شاگردان نامآور
الکساندر هگیوس در دونتر (۱۴۷۵–۱۴۹۸) نمونهٔ کامل آن دسته معلمانی است که شاگردان خوشبخت هرگز فراموششان نمیکنند: معلمان مقدسی که فقط برای تعلیم و راهنمایی شاگردان زندهاند. برنامهٔ درسی را اصلاح کرد، مطالعه در متون کلاسیک را در متن آن گذاشت و آراستگی سبک انشای لاتینیاش ستایش اراسموس را برانگیخت. چون مرد، از او چیزی جز جامهها و کتابهایش نماند، چون در حیات بقیهٔ داراییاش را پنهانی به بینوایان بخشیده بود. در میان شاگردانش در دونتر، با شهرتی عالمگیر، نام نیکلاس کوزایی، اراسموس، رودولفوس آگریکولا، ژان دو ژرسون و نویسندهٔ تقلید مسیح را میتوان ذکر کرد.
تقلید مسیح
بهیقین نمیدانیم این کتاب نفیس، دفترچهٔ تواضع و فروتنی، را چه کسی نوشته است. احتمال میرود نویسنده توماس هامرکن، اهل کمپن در پروس، باشد. توماس آکمپیس در خلوت حجرهٔ خود در دریمونت سنتآگنس نزدیک زوئوله عباراتی را از کتاب مقدس، نوشتههای آبای کلیسا و قدیس برنار جمع کرد که در تفسیر و تبیین آرمان خداپرستی و پارسایی غیرمادی و غیردنیوی به شیوهٔ رویسبروک و گروت متکی بود و آنها را با بیانی سلیس و ساده به لاتینی بازگفت.
کتاب میپرسد: برای تو از بحث و مناظره دربارهٔ تثلیث چه حاصل، اگر از تواضع عاری باشی و در نتیجه در نظر اب و ابن و روحالقدس ناخوشایند؟ حقیقت این است که سخنان بزرگ و کلمات برجسته مرد را مقدس و دادگر نمیکند؛ این زندگی باتقواست که او را نزد خداوند عزیز میگرداند. اگر همهٔ کتاب مقدس و گفتار پیامبران را از حفظ بدانی، اگر عشق خدا در دلت نباشد و لطف او شامل حالت نشود، چه سودی دارد؟ جز عشق به خداوند و خدمت به او همهچیز پوچ در پوچ است. بزرگترین نشانهٔ خردمندی خوار داشتن دنیا و روی کردن به ملکوت آسمانهاست. با این همه، علم و دانش از هر نکوهشی مبراست، چون فینفسه خوب است و خداوند نیز مردمان را به تحصیل آن فرمان داده؛ اما وجدان پاک و حیات بافضیلت همیشه بر آن برتری دارد.
آن کس بهراستی بزرگ است که عشقی بزرگ در سینه دارد. آن کس بهراستی بزرگ است که در چشم خود خوار مینماید و مراتب و مقامات رفیع را به چیزی نمیشمارد. آن کس بهراستی خردمند است که از همهٔ علایق دنیا، که در حکم سرگین است، برای جلب عنایت مسیح چشم بپوشد. از قیلوقال مردان تا آنجا که میتوانی بپرهیز، زیرا پرداختن به امور دنیوی مانع بزرگی است. بهراستی، زندگی کردن بر جهان خاکی مصیبت و بینوایی است. مهم آن است که انسان زندگی را در اطاعت به سر برد و مافوقی داشته باشد نه آنکه به اختیار خود باشد؛ اطاعت از فرمانراندن بهتر است. حجرهای که آدمی مدام در آن زندگی میکند دلنشین میشود.
چرا این کتاب ماندگار است
در کتاب تقلید مسیح سلامت و آرامشی است که سادگی و بلاغت عمیق گفتارها و تمثیلهای حضرت مسیح را منعکس میکند. برای جلوگیری از افراطهای عقل فضولپیشه و سفسطهگریهایش دارویی مفیدتر از تقلید مسیح نیست. و چون از مقابله با مسئولیتهایی که در زندگی بر دوش داریم مضطرب میشویم، پناهگاهی مطمئنتر از «انجیل پنجم» توماس آکمپیس نمییابیم. اما آن کیست که به ما بیاموزد در گردش طوفانزای جهان مسیحیانی به معنی واقعی کلمه باشیم؟