اندیشه و مدرسه در سایهٔ دوکها
توماس آکمپیس به جهان با دیدهٔ اکراه مینگریست و فعالیتهای عقلانی را خوش نمیداشت؛ با اینهمه ایالات تحت فرمانروایی بورگونی فعالیت فکری شایان توجهی داشتند. دوکها، و در رأس آنها فیلیپ نیکو، خود کتاب گرد میآوردند و ادبیات و هنر را تشویق میکردند. مدارس افزون گشتند و دانشگاه لوون، که در ۱۴۲۶ تأسیس شد، دیری نپایید که یکی از مراکز معتبر تعلیم و تربیت اروپا شد.
ژرژ کاستلن در وقایع دوکهای بورگونی تاریخ این دوکنشین را با سخنوری بسیار و فلسفهپردازی اندک، اما با نثر فرانسوی روشن و زیبایی نوشت که فرواسار و کومین نیز در پدید آمدنش سهم داشتند. گروههای خصوصی برای همچشمی در نطق و شعر و نمایشنامه «سالنهای سخنوری» تشکیل دادند. دو زبان رایج در قلمرو دوکها، یعنی فرانسه یا «رومیایی والونها» در جنوب و گویشهای آلمانی فلاندری و هلندی در شمال، در پرورش گویندگان با هم رقابت میکردند.
ساختمان: کلیساها و تالارهای شهر
دوکنشین بورگونی خود را در عالم هنر به بهترین وجهی نمایاند. کلیسای وسیع آنورس با راهروهای بسیارش در ۱۳۵۲ آغاز و در ۱۵۱۸ تمام شد. کلیسای متناسب و زیبای سن پیر در لوون پی افکنده شد، که در جنگ جهانی دوم ویران گشت. مردم شهرها چندان توانگر بودند که میتوانستند ساختمانها و تالارهای عمومی را به عظمت کلیساهایی که در راه خدا میساختند بنیاد نهند.
اسقفانی که در لیژ حکومت میراندند برای سکونت خویش و اعضای اداری حکومت قصری ساختند که در سرزمینهای پست در زیبایی و عظمت نظیر نداشت. تالار اصناف گان در ۱۳۲۵، شهرداری بروکسل میان ۱۴۱۰ و ۱۴۵۵ و شهرداری لوون میان ۱۴۴۸ و ۱۴۶۳ ساخته شد. در بروژ هتل دو ویل، که ساختش از ۱۳۷۷ تا ۱۴۲۱ طول کشید، در این عهد با گلدستهٔ ناقوسی مشهورش (۱۳۹۳–۱۳۹۶) تکمیل شد، که شهرتی عالمگیر دارد و برای دریانوردان نشان رسیدن به خشکی است. این بناهای باعظمت گوتیک مبین غرور شهرها و بازرگانان بود، و دوکها و جامعهٔ اشرافی بورگونی قصرها و معابد خود را با مجسمه و نقاشی و نسخ تذهیبشده بسیار میآراستند.
هنرمندان فلاندری که بر اثر جنگ از فرانسه وحشت داشتند، به شهرهای خود بازگشتند. فیلیپ جسور هفت تن از نوابغ واقعی را برای تزیین کاخ تابستانی خود، دیر کارتوزی شارتروز دو شامول نزدیک دیژون، گرد آورد.
کلوس سلوتر و «چاه موسی»
فیلیپ در ۱۳۸۶ ژان دو ماروی را مأمور کرد برای او آرامگاهی باشکوه در شامول بسازد. چون ماروی مرد (۱۳۸۹)، کلوس سلوتر هلندی کارش را ادامه داد، و چون سلوتر درگذشت (۱۴۰۶)، شاگردش کلوس دو وروه ادامه داد، تا سرانجام در ۱۴۱۱، هفت سال پس از مرگ دوک، ساختمان پایان یافت. در ۱۷۹۳ مجمع انقلابی دیژون دستور داد این گور باشکوه را ویران کنند و تزیینات درونش پراکنده یا نابود شد. در ۱۸۲۷ قطعات بازمانده گردآوری شد و در موزهٔ دیژون جای گرفت.
دوک و همسرش مارگریت دو فلاندر زیر سنگی عظیم از مرمر سفید خفتهاند و در پایین آن گروهی چهلتایی، که تنها بازماندهٔ نود پیکرهاند، با اندوهی خاموش و زیبا بر مرگ دوک زاری میکنند. برای سردر نمازخانهٔ شامول، سلوتر و شاگردانش پنج مجسمهٔ عالی تراشیدند (۱۳۹۱–۱۳۹۴): مریم عذرا احترام و اطاعت فیلیپ و مارگریت را، که یحیای تعمیددهنده و قدیسه کاترین اسکندرانی به حضورش میبرند، میپذیرد.
در حیاط دیر سلوتر شاهکار خود چاه موسی را برپا کرد: پایهای سنگی با مجسمههای موسی، داوود، ارمیا، زکریا، اشعیا و دانیال، که در اصل صحنهٔ مصلوبشدن مسیح نیز بر فرازش بود. از آن جز سر مسیح با تاج خار، باوقار و اندوهگین، چیزی نمانده است. از عهد اوج هنر رومی تا آن زمان در اروپا مجسمهای با چنین نیروی مردانه و بیباکی منحصربهفرد دیده نشده بود.
نقاشان و فن رنگوروغن
نقاشان نیز چون مجسمهسازان سلسلهای باشکوه بودند. مینیاتورسازان هنوز هواخواه داشتند: ویلیام، کنت انو، برای نقاشی و تذهیب کتاب دعایی بسیار خوب پول هنگفتی پرداخت (حدود ۱۴۱۴). نابغهٔ گمنامی که آن را نقاشی کرد (شاید هویبرخت وانایک) بندری را کشید که کشتیها در آن لنگر انداخته یا بادبان کشیدهاند، مسافرانی که پیاده میشوند، دریانوردان و باربرانی مشغول کار، امواجی که بر ساحل هلالی میشکنند و ابرهای سفیدی که از گوشه و کنار آسمان سرک میکشند، و برای هزاران نقاش منظرهکش سرزمینهای پست سرمشق شد. این اثر، که دقت موشکافانهٔ آفرینندهٔ خود را نشان میدهد، بر صفحهای به اندازهٔ یک کارتپستال کشیده شده است. ملخیور برودرلام، اهل ایپر، در ۱۳۹۲ شامول را با قاببندی چوبی ارجمند آراست، که کهنترین نقاشی روی تخته بیرون از ایتالیاست.
اما برودرلام و هنرمندانی که دیوارها و مجسمههای شامول را رنگ کردند از همان رنگلعاب سنتی، آمیختهای از رنگ و مادهای ژلاتینی، استفاده میکردند. با آن نشاندادن درجهٔ سایه و تهرنگ دشوار و نیمهشفافکردن رنگ ناممکن بود و رطوبت آن را خراب میکرد. در طی صد سال آزمایش و خطا نقاشان فلاندری تکنیک تازهٔ رنگوروغن را به کمال رساندند و در ربع اول قرن پانزدهم انقلابی در هنر نقاشی پدید آمد.
ستایش بره
وقتی هویبرخت وانایک و برادر کوچکترش یان ستایش بره را برای کلیسای جامع سن باوون در گان نقاشی کردند، نهتنها برتری روغن را برای رنگسازی ثابت کردند بلکه یکی از شاهکارهای فوقالعادهٔ عالم نقاشی را پدید آوردند. از آن زمان سن باوون زیارتگاه هنردوستان جهان شد. گوته آن را «محور تاریخ هنر» خوانده است.
این اثر چند لتهای تاشو بر چوب است و چون باز شود روی هر طرفش دوازده تصویر دارد. (ابعادی که کتاب برایش آورده آشکارا غلط چاپی است و من نیاوردهام.) در میانهٔ ردیف پایین چشماندازی خیالی هست که در ورای تپههایش شهری با برجهای سربهفلککشیده اورشلیم مقدس را مجسم میکند. در جلو چشمهٔ آب حیات است و در عقب قربانگاهی با برهٔ نمادِ مسیح، که جان و خون خود را برای آمرزش گناهکاران ایثار میکند. پیرامونش کاردینالها و پیامبران، حواریون و شهدا، فرشتگان و قدیسان، مجذوب ستایش، ایستادهاند.
در میانهٔ ردیف بالا شخص بر تختنشستهای، که به شارلمانی سامینژاد میماند، به عنوان خداوند پدر ترسیم شده است. برای تجسم الوهیت ناکافی است، ولی تصوری شرافتمندانه از یک حکمران خردمند و داوری دادگر است. عظمت این نقاشی تنها در یک تصویر آن است: مریم عذرا، به صورت زنی از نژاد توتونی با خطوط ملیح و موی بور، عفیف و باآزرم، هرچند زیبا نیست؛ «حضرت مریم سیستین» با چنین نجابتی تصویر نشده است. در سمت چپ مریم گروهی فرشته ایستادهاند و در منتهاالیه چپ آدم، برهنه و نحیف و غمگین. در جانب راست خدای پدر یحیای تعمیددهنده با جامهای ایستاده که برای چوپان واعظ بیابانگرد سخت باشکوه است. در منتهاالیه راست حوا، برهنه و اندوهگین و زیبا، بر بهشت از دسترفته میگرید. این تصاویر برهنه تا مدتی فلاندریها را که نه در زندگی و نه در هنر با برهنگی آشنا بودند ناراحت میکرد. بالای سر حوا قابیل برادرش هابیل را میکشد.
قابهای پشت این نقاشی چندلته از قابهای پیشین فروترند. در ردیف میانی فرشته در چپ و مریم در راست، که اتاقی میانشان فاصله انداخته، «عید بشارت» را تجسم میبخشند. چهرهها یکنواخت، دستها فوقالعاده ظریف و زیبا، و جامهها به سیاق همهٔ نقاشیهای فلاندری پرشکوهاند. در پایین شعری لاتینی در چهار مصراع نوشته شده که گذشت زمان برخی واژههایش را محو کرده است. معنای باقیمانده چنین است: هویبرخت وانایک، آن هنرمند بینظیر، این کار خطیر را آغاز کرد و یان، که پس از هویبرخت در مرتبهٔ دوم هنر نقاشی است، به خواهش یودوکوس وید کار را ادامه داد. مصراع واپسین با ارزش عددی برخی حروف سال ۱۴۳۲ را، که سال پایان کار است، اعلام میکند. وید و همسرش بانیان این اثر بودند. اینکه چه مقدار از آن را هویبرخت و چه مقدار را یان کشیده، مسئلهای است که خوشبختانه هرگز حل نخواهد شد، و کتیبه تا زمانی که نقاشی نابود شود همچنان به قوت خود باقی میماند.
جزئیات ریز و دامنهٔ بزرگ
شاید بتوان گفت در این تصویر، که تاریخ نقاشی آن را یک مبدأ میداند، اشخاص و نکات جزئی زائد بسیارند. همهٔ مردان، زنان، فرشتگان، گلها، شکوفهها، شاخهها، حیوانات، سنگها و جواهر با صبر و ایمانی درخور ستایش و قهرمانانه ترسیم شدهاند. همین چیزی بود که میکلآنژ را سرگرم میساخت، چون معتقد بود در واقعگرایی نقاشان فلاندری موضوع اصلی فدای جزئیات زائد و درجهٔ دوم میشود. اما در ایتالیای آن عصر هیچ اثری از نظر وسعت و ادراک و تأثیر به پای این نقاشی نمیرسید. در دورههای بعد نیز تنها سقف نمازخانهٔ سیستین میکلآنژ، فرسکهای واتیکان رافائل و شاید شام آخر لئوناردو، پیش از آنکه دستخوش خرابی شود، بر آن برتری دارند. الفونسوی بزرگمنش از یان وانایک خواست به ناپل برود و برایش مردان و زنانی با موهای طلایی، همچون خوانندگان ستایش بره که در جنوب ایتالیا نظیر ندارند، نقاشی کند.
چهرههای یان وانایک
هویبرخت پس از ۱۴۳۲ از دید ما بیرون میرود، اما از زندگی پررونق برادرش یان تا حدی مطلعیم. فیلیپ نیکو او را «پیشکار» خود کرد، که آن زمان مقامی با دولت و مکنت بود، و به عنوان سفیری برجسته از بورگونی به کشورهای خارج فرستاد. حدود بیستوچهار تابلو به او منسوب است که هر یک تقریباً شاهکاری است. درسدن مریم عذرا و کودکی از او دارد که پس از ستایش بره بینظیر است. برلین به مردی با گل میخک میبالد، چهرهای عبوس که به نحوی شگفتانگیز با گل دستش هماهنگ است. در ملبورن تابلوی کوچک مریم اینسهال با رنگآمیزی درخشانش، با آنکه تنها ۲۳ در ۱۵ سانتیمتر است، به گفتهٔ کتاب حدود ۲۵۰٬۰۰۰ دلار ارزش دارد. بروژ مریم و کانن وان در پائله را دارد، که در آن مریم از سر تا پا با زیبایی و شکوه تمام، و کانن با تن فربه و سر طاس و چهرهٔ مهربان تصویر شده است و یکی از تکچهرههای بزرگ قرن پانزدهم است.
نقاشی دیگری از یان در لندن جووانی آرنولفینی و همسرش را، که تازه عروسی کردهاند، در خانهای آراسته به آینه و چلچراغ نشان میدهد. کلکسیون فریک در نیویورک بهتازگی با قیمتی گران مریم عذرا و کودک را با قدیسهها باربارا و الیزابت، بسیار غنی از لحاظ رنگ، به دست آورده است. واشینگتن تصویری از عید بشارت دارد که به خاطر عمق فضا و شکوه جامهٔ جبرائیل برجسته است. در لوور مریم صدراعظم رولن، با منظرهٔ دلفریب رودخانهٔ پرپیچوخم، پلی پرجمعیت، شهری با برج و بارو، باغهای پرگل و رشتهای از تپههای بلند که سینه به نور خورشید میسایند، بیننده را مجذوب میکند.
در همهٔ این نقاشیها، گذشته از رنگآمیزی سراسری، کوششی مردانه شده است که بانیان تابلوها چنان که بوده و به نظر میآمدهاند تصویر شوند و زندگی صاحب تصویر و تفکرات و احساساتش، که با گذشت زمان چهرهای متناسب با چنان شخصیتی پدید آورده است، مجسم شود. در این تکچهرهها روحیهٔ ایدئالیستی قرون وسطی کنار نهاده شده و به جایش سبک تازهٔ طبیعتگرایی، که شاید انعکاس دنیادوستی طبقهٔ متوسط باشد، با تمام قدرت پی گرفته شده است.
روژه وان در وایدن
در این سرزمین بارور و عهد هنرپرور نقاشان بسیار دیگری چون پتروس کریستوس، ژاک داره و روبر کامپن (استاد فلمال) به شهرت رسیدند. ما در برابر همه سر تعظیم فرود میآوریم و به سراغ شاگرد کامپن، روژه دو لا پاستور، میرویم. او در بیستوهفتسالگی در زادگاهش تورنه چنان نام و نشانی کسب کرد که اهالی شهر دو بار، و هر بار سه برابر مقداری که به یان وانایک شراب داده بودند، به او شراب تقدیم داشتند. با اینهمه روژه دعوت به نقاش رسمی بروکسل شدن را پذیرفت و از آن زمان نام خود را فلاندری کرد و روژه وان در وایدن خواند.
در ۱۴۵۰، که سال بخشش عام بود، در پنجاهویکسالگی به رم رفت، با نقاشان ایتالیایی دیدار کرد و به عنوان شخصیتی مشهور جهانی شناخته شد. گمان میرود نقاشی رنگوروغن در ایتالیا بر اثر نفوذ او پیشرفت کرده باشد. وقتی در ۱۴۶۴ در بروکسل چشم از جهان بست، مشهورترین نقاش اروپا به شمار میرفت.
آثار متعددی از او مانده است. فیلیپ نیکو، رولن که چهل سال صدراعظم فیلیپ بود، شارل دلیر و بسیاری از بزرگان را نقاشی کرد. یکی از تابلوهایش که زیبایی غیرقابل توصیفی دارد تکچهرهٔ یک بانو است که اینک در گالری ملی واشینگتن است و در آن ستیزهجویی، دینداری، آزرم و غرور همه جمعاند. وایدن در تکچهرهسازی رمانتیکتر از آن بود که با یان وانایک رقابت کند؛ اما در نقاشیهای مذهبی او رقت، لطافت احساس و کششی عاطفی هست که در هنر مردانه و واقعگرای یان نیست. در تابلوهای روژه روح نقاشی فرانسوی یا ایتالیایی و حالوهوای نقاشی قرون وسطایی در قالب نقاشی فلاندری جلوهگر شده است.
داوری واپسین در بون
روژه مانند نقاشان ایتالیایی رویدادهای پرروح داستان مریم و فرزندش را بر پرده ثبت کرد: جبرائیل که به دختری وحشتزده خبر میدهد بهزودی مادر پسر خدا خواهد شد؛ پسر خدا در طویله؛ ستایش مجوسان؛ قدیس لوقا که تصویر مریم را هنگام پرستاری از کودکش میکشد؛ دیدار مریم با الیصابات؛ مادری غرق در اندیشهٔ لذتبخش فرزند؛ حضور مسیح در هیکل؛ مصلوبشدن؛ پایین آوردن از صلیب؛ رستاخیز؛ و داوری واپسین.
در صحنهٔ آخر، که احتمالاً برای رقابت با ستایش بره ساخته شده اما به پای آن نمیرسد، روژه به اوج هنر خویش رسیده است. این تابلو برای رولن کشیده شد و اکنون در بیمارستان زیبایی است که آن مرد بزرگ در بون ساخت. در لتهٔ چوبی میانی مسیح بر کرسی داوری نشسته، با چهرهای ترحمآمیزتر و مهربانتر از مسیح میکلآنژ. در دو سوی او فرشتگانی با جامههای سپید درخشان افزارهای مرگ و سوگ او را حمل میکنند. زیر پای آنان میکائیل، فرشتهٔ مقرب، اعمال نیکان و بدان را در ترازو میسنجد؛ در چپ مریم به ستایش و تضرع زانو زده است؛ در یک سو رستگاران نماز شکرگزاری میخوانند و در سوی دیگر گناهکاران با وحشت به دوزخ میغلتند. اثر دیگری از روژه با همین اندازه شهرت، نقاشی سهلتهای در آنورس است که هفت آیین مقدس را با صحنههای رمزی و کنایی نشان میدهد.