شارل دلیر، ۱۴۶۵–۱۴۷۷: رؤیای پادشاهی میانی و فرجام آن در نانسی

بازگویی روایت دورانت از واپسین دوک بورگونی: آرزوی او برای پیوند قلمروهای پراکنده در پادشاهی‌ای میان فرانسه و آلمان، غارت دینان و لیژ، جنگ با لویی یازدهم و سویسی‌ها، و مرگش در نانسی در ۱۴۷۷.

شارل دلیرنبرد نانسیلویی یازدهم

~5 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۷ مهر ۱۴۰۵

خلق‌وخویی که شکوه را بر باد داد

همهٔ این جوش‌وخروش و هیجان بر اثر خلق‌وخوی تند شارل دلیر بر باد رفت. روژه وان در وایدن او را جوانی سیه‌موی، جدی و زیباروی، به نام کنت شارول، تصویر کرده است. او سپاهیان پدرش را به پیروزی‌های خونخوارانه رهبری کرد و بی‌صبرانه انتظار مرگ پدر را می‌کشید. فیلیپ نیکو چون ناشکیبایی او را احساس کرد، در ۱۴۶۵ حکومت را به او سپرد و از اشتیاق و جاه‌طلبی و نیروی جوانی پسر لذت برد.

رؤیای پادشاهی میانی

شارل از اینکه قلمرو حکومتش به ایالات شمالی و جنوبی تقسیم شده و از لحاظ مکان و زبان دچار جدایی است ناراحت بود، و بیشتر از آن دلخور بود که به خاطر برخی ایالات باید تابع پادشاه فرانسه و به خاطر بعضی دیگر فرمانبر امپراتور آلمان باشد. آرزو داشت بورگونی بزرگ را، چون لوترینگن قرن نهم، به پادشاهی‌ای میان فرانسه و آلمان تبدیل کند که از لحاظ جغرافیایی متصل و از نظر سیاسی یک کشور باشد.

گاهی حتی می‌اندیشید که مرگ به‌موقع چند ولیعهد تاج و تخت فرانسه و انگلستان و آلمان را به او خواهد رساند و او را به مرتبهٔ بزرگ‌ترین شخصیت‌های تاریخ بالا خواهد برد. برای تحقق این رؤیاها بهترین ارتش اروپا را ساخت، رعایا را بیش از پیش زیر بار مالیات کشید، خود را به کارهای سخت و آزمون‌های شاق عادت داد و به جسم و فکر خود، به دوستان و دشمنانش، دمی آسایش نداد.

جنگ با لویی یازدهم

اما لویی یازدهم هنوز بورگونی را تابع و ملک فرانسه می‌دانست و با فنون جنگی و حیله‌های برنده‌تر با شارل درآویخت. شارل با نجبای شورشی فرانسه علیه لویی هم‌دست شد، چند شهر دیگر را گرفت و دشمنی پایدار پادشاهی بی‌باک را برای خود خرید. در این نزاع لیژ و دینان با پشتیبانی فرانسه بر بورگونی شوریدند. عده‌ای از متعصبان دینان تمثال شارل را به دار آویختند و او را فرزند حرامزادهٔ کشیشی تبهکار خواندند.

شارل باروهای شهر را با آتش گلوله ویران کرد و سربازانش را سه روز تمام به غارت شهر گماشت. مردان را به اسارت گرفت، زنان و کودکان را تبعید کرد، همهٔ ساختمان‌ها را آتش زد و هشتصد شورشی را دست‌وپابسته به رود موز افکند (۱۴۶۶). در ژوئن سال بعد فیلیپ درگذشت و کنت شارول رسماً با نام شارل دلیر زمامدار بورگونی شد.

سقوط لیژ

جنگ با لویی را از سر گرفت و او را، که در چنگ خودش بود، وادار کرد در محاصرهٔ لیژ، که مکرر شورش می‌کرد، همکاری کند. اهالی شهر که از گرسنگی نزدیک به هلاکت بودند همهٔ دارایی خود را برای نجات جانشان به شارل تقدیم کردند، اما او به این معامله راضی نشد و شهر را تا واپسین خانه و محراب غارت کرد. سپاهیانش جام‌ها را از دست کشیشانی که مشغول قداس بودند به زور گرفتند و همهٔ اسیرانی را که نمی‌توانستند خون‌بهای سنگین بپردازند غرق کردند (۱۴۶۸).

همسایگان در برابر او برمی‌خیزند

جهان با آنکه به چنین ستمگری‌هایی خو داشت، نه سخت‌گیری‌های شارل را می‌توانست ببخشد و نه، برخلاف رسم فئودالی، به زندان‌افکندن و اهانت به پادشاه متبوعش را. هنگامی که گلدرلاند را فتح کرد و آلزاس را به چنگ آورد و با دخالت در امور کلن و محاصرهٔ نویس انگشت پای امپراتوری آلمان را لگد کرد، همهٔ همسایگانش برای جلوگیری از او قد علم کردند.

پیتر فون هاگنباخ، که شارل او را به فرمانروایی آلزاس گماشته بود، با ظلم و خشونت و گستاخی شهروندان را چنان به خشم آورد که او را گرفتند و به دار زدند. بازرگانان سویسی از قربانیان او بودند، طلای فرانسه برای مقاصد راهبردی در سویس پخش می‌شد و کانتون‌های سویس با گسترش قدرت شارل آزادی خود را در خطر می‌دیدند؛ از این‌رو کنفدراسیون سویس به او اعلان جنگ داد (۱۴۷۴).

گرانسون، موره و نانسی

شارل نویس را رها کرد و به جنوب راند. لورن را فتح کرد و بدین‌سان برای نخستین بار دو بخش انتهایی دوک‌نشین خود را به هم پیوست و سپاهش را از کوه‌های ژورا گذراند و به وو وارد شد. سویسی‌ها دلیرترین جنگاوران قرن بودند و شارل را یک بار نزدیک گرانسون و بار دیگر نزدیک موره شکست دادند (۱۴۷۶). سپاهیان بورگونی با بی‌نظمی تمام گریختند و شارل از شدت اندوه نزدیک بود دیوانه شود. لورن نیز به محض یافتن فرصت شورید. سویس سرباز فرستاد و فرانسه پول و به انقلاب دامن زد.

شارل لشکری تازه گرد آورد و نزدیک نانسی با متحدان جنگید، شکست خورد و کشته شد (۱۴۷۷). فردای جنگ تنش را، که لاشه‌خواران برهنه کرده بودند، یافتند: نیمی در گودالی پر از آب فرو رفته و صورتش میان یخ‌ها منجمد بود. چهل‌وچهار سال داشت. بورگونی بار دیگر به فرانسه پیوست.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

بورگونی پرشکوه، ۱۳۶۳–۱۴۶۵: بناهای گوتیک، پیکرتراشی سلوتر و «ستایش بره»ٔ برادران وان‌ایک

بازگویی روایت دورانت از سرزمین‌های پست بورگونی در اوج خود: حمایت دوک‌ها از ادبیات، تالارهای عظیم گوتیک شهری، پیکره‌های کلوس سلوتر در شامول، ظهور نقاشی رنگ‌وروغن، «ستایش بره»ٔ وان‌ایک‌ها و روژه وان در وایدن.

ادامه

دوک‌های درباری بورگونی و دین‌داری سرزمین‌های پست: رازوران، برادران همزیست و «تقلید مسیح»

بازنویسی آغاز فصل بورگونی در روایت دورانت: چهار دوک والوا که دولتی ثروتمند و مستقل ساختند، شکوه و بی‌بندوباری درباره‌ایشان، و در برابرش رازوران هلند، برادران همزیست گرت گروت و کتاب «تقلید مسیح».

ادامه

اومانیست‌های انگلیسی: گروسین، لیناکر، کولت و جنبش آکسفورد

بازنویسی روایت دورانت از رسیدن دانش ایتالیا به انگلستان: دانشمندانی که در فلورانس و پادوا آموختند، جنبش آکسفورد برای زبان یونانی، پزشکی تامس لیناکر و دعوت جان کولت به کلیسایی پاک‌شده و کتاب‌مقدس‌محور.

ادامه

آدمیزاد، چاپخانهٔ کاکستون و آرثر مالوری: ادبیات انگلیسی در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از ادبیات انگلستان پیش از تودورها: نمایش اخلاقی «آدمیزاد»، نخستین چاپخانهٔ ویلیام کاکستون در وستمینستر، «مرگ آرثر» اثر سر تامس مالوری و صداهای لطیف در نامه‌های خانوادهٔ پاستن.

ادامه

گوتیک انگلیسی در اوج: کلیساها، کالج‌ها و قلعه‌های سبک قائم، ۱۳۰۰ تا ۱۵۰۹

بازنویسی مرور دورانت از هنر انگلستان در اواخر قرون وسطی: سبک‌های مزین و قائم، سقف‌های چوبی و طاق‌های بادزنی، وستمینستر، وینزر، آکسفورد، ایتن و نمازخانهٔ کینگز کالج، و دستاوردهای فروتن‌تر مجسمه‌سازی، منبت‌کاری و تذهیب انگلیسی.

ادامه

لالردها: پیروان ویکلیف، سوزاندن بدعت‌گذاران و محاکمهٔ اسقف پیکاک

بازنویسی روایت دورانت از مخالفت دینی در انگلستان قرن پانزدهم: جان‌گرفتن دوبارهٔ کلیسا پس از ویکلیف، خواسته‌های لالردها، قانون سوزاندن بدعت‌گذاران، قیام سر جان اولدکاسل، ماندگاری آرام این جنبش و استدلال‌خواهی اسقف رجینلد پیکاک.

ادامه