کومین، فارس پاتلن و فرانسوا ویون: ادبیات فرانسه در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از ادبیات فرانسه در روزگار آشوب: فیلیپ دو کومین، نخستین تاریخ‌نویس فیلسوف‌مشرب؛ صحنهٔ عامه‌پسند با میستری، فارس و سوتی؛ و فرانسوا ویون، شاعر دزدی که شیرین‌سخنی و مرثیه‌هایش از جرم‌هایش ماندگارتر شد.

فرانسوا ویونفیلیپ دو کومینادبیات فرانسه

~15 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۵ مهر ۱۴۰۵

زادهٔ زبانی ادبی

با این‌همه در همین قرن پرکشمکش و پرهرج‌ومرج، یک شاعر شهیر و یک تاریخ‌نویس بزرگ به وجود آمد. یکی از نتایج اقتصاد ملی و مرکزی فرانسه آن بود که زبان مردم پاریس زبان ادبی فرانسه شد و مؤلف، خواه اهل برتانی بود، بورگونی یا پرووانس، اثر خود را بدین زبان می‌نوشت. گویی برای نشان‌دادن بلوغ فرانسه بود که فیلیپ دو کومین زبان فرانسه را، نه لاتینی را، برای بیان خاطرات خود برگزید.

فیلیپ دو کومین

لقبش را از زادگاهش، کومین در فلاندر، گرفت و از خاندانی معتبر بود. در دربار بورگونی پرورش یافت و در هفده‌سالگی (۱۴۶۴) از کارگزاران کنت شاروله شد. وقتی کنت شاروله «شارل دلیر» شد و لویی یازدهم را در پرون اسیر کرد، کومین از رفتار دوک متغیر گشت و شاید چون زوال او را پیش‌بینی می‌کرد، از روی خرد به خدمت پادشاه گروید. لویی او را رئیس خلوت خود کرد و با پول و مال توانگرش ساخت؛ شارل هشتم نیز او را به مأموریت‌های مهم سیاسی فرستاد.

در این میان کومین دو کتاب نوشت که از ادبیات تاریخی‌اند: خاطرات که وقایع و تاریخ سلطنت لویی یازدهم را در بر دارد، و کتاب وقایع سلطنت شارل هشتم. هر دو سرگذشت‌هایی‌اند به قلم مردی که جهان را خوب می‌شناخت و خود در حوادث دست داشت، با نثری روشن و ساده به زبان فرانسه.

نخستین تاریخ‌نویس فیلسوف

این کتاب‌ها گواه گنجینهٔ فوق‌العادهٔ ادبیات فرانسه در زمینهٔ خاطرات‌اند. اشتباهاتی در آن‌ها هست و مقدار زیادی از آن‌ها صرف توصیف جنگ‌ها شده است. وضوح و شیرینی‌شان به پای فرواسار، ویلاردوئن یا ژوئنویل نمی‌رسد. مؤلف زمامداری فاقد اصول لویی یازدهم را می‌ستاید و در برابر خدا بسیار فروتنی می‌کند، و گریزهای بی‌فایده‌اش بسیار سبب ابتذال می‌شود.

با این حال کومین نخستین تاریخ‌نویس فیلسوف دنیای جدید است. در حوادث تاریخی روابط علت و معلولی را می‌جوید، خصوصیات، انگیزه‌ها و موجبات امور را تجزیه‌وتحلیل می‌کند، شیوهٔ سلوک قهرمانان را عینی داوری می‌کند و حوادث و اسناد دست‌اول را برای روشن‌ساختن طینت آدمی و طبیعت دولت بررسی می‌کند. در این موارد، و نیز در بدبینی به نوع بشر، بر ماکیاولی و گویچاردینی حق تقدم دارد: نه علت طبیعی، نه دانش ما، نه عشق همسایه‌ها و نه هیچ چیز دیگر نمی‌تواند ما را از تجاوز به دیگران یا از حفظ مال خود و غصب دارایی دیگران به هر وسیله باز دارد. بداندیشان و تبهکاران به سبب طرز فکرشان روزبه‌روز بدتر می‌شوند و نیکان هر روز بیشتر پیشرفت می‌کنند.

او نیز مانند ماکیاولی امیدوار است کتابش به کار شهریاران بیاید و یکی‌دو تدبیر زمامداری به آنان بیاموزد. فرومایگان شاید رنج خواندن این خاطرات را بر خود هموار نکنند، اما شهریاران را باید که این رنج را تحمل کنند، زیرا اطلاعاتی به دست می‌آورند که رنجشان را جبران می‌کند. شهریاران و دشمنانشان همیشه یکسان نیستند اما کارهایشان اغلب همانند است؛ پس آگاهی از آنچه در گذشته رخ داده سراسر بی‌فایده نیست. یکی از بزرگ‌ترین اسباب خردمندی انسان مطالعهٔ تاریخ است که می‌آموزد اقدامات و تدابیر را از روی نمونه‌ها و سرمشق‌های گذشتگان طرح کند، زیرا زندگی آدمی سخت کوتاه است و برای اندوختن تجربهٔ لازم ناکافی.

امپراتور شارل پنجم، خردمندترین فرمانروای مسیحی عهد خود، با کومین هم‌عقیده بود و خاطرات او را راهنما و برنامهٔ روزانهٔ خویش می‌شمرد.

رمان، فارس و صحنهٔ عامه‌پسند

توده‌های مردم رمان، فارس و هجویه را بیشتر دوست داشتند. در ۱۵۰۸ روایتی فرانسوی از داستان آمادی دو گل منتشر شد. گروه‌های متعدد بازیگر همچنان میستری، مورالیتی، فارس و «سوتی» (نمایش‌های کمدی با شخصیت‌های احمق) اجرا می‌کردند. در نمایشنامه‌های اخیر همه‌چیز و همه‌کس، حتی کشیشان و شاهان، مورد تمسخر قرار می‌گرفتند. پیر گرینگور استاد مسلم این نوع نمایش بود؛ یک نسل تمام سوتی نوشت و خود با شور و حرارت و موفقیت در آن‌ها بازی کرد.

استاد پاتلن

ماندگارترین فارس ادبیات فرانسه، جناب پیر پاتلن، به روایت کتاب نخست در سال ۱۴۶۴ بر صحنه آمد و تا ۱۸۷۲ همچنان بازی می‌شد. پاتلن وکیل مدافعی بینوا و فقیر است که برای دعوا و مرافعه جان می‌دهد.

او بزازی را وامی‌دارد شش ذرع پارچه به وی بفروشد و شامگاه برای شام و گرفتن بهایش به خانه‌اش برود. وقتی بزاز می‌رسد، پاتلن را در بستر می‌یابد که به تظاهر از شدت تب هذیان می‌گوید و از پارچه و دعوت شام اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. بزاز با خشم و نفرت خانه را ترک می‌کند.

اتفاقاً نیمه‌راه شبان گلهٔ خود را می‌بیند و او را متهم می‌کند که پنهانی تعدادی از گوسفندانش را فروخته، و چوپان بیچاره را به دادگاه می‌کشاند. چوپان در پی وکیلی ارزان می‌گردد و به تور پاتلن می‌افتد. پاتلن او را وامی‌دارد در محکمه خود را به ابلهی بزند و همهٔ پرسش‌های قاضی را با صدای گوسفند، «بع‌بع»، پاسخ دهد. قاضی که «بع‌بع» چوپان او را عاجز کرده و رفتار بزاز، که اکنون هم از چوپان و هم از وکیل شکایت می‌کند، ذهنش را آشفته ساخته، عبارتی می‌گوید که در فرانسه مشهور و زبانزد است: «بگذارید به این گوسفندها بپردازیم.» سرانجام چون از این غوغا یک کلمهٔ حسابی دستگیرش نمی‌شود، دعوی را باطل می‌کند.

پاتلن که پیروز شده از چوپان مزد می‌خواهد، اما او فقط پاسخ می‌دهد: «بع‌بع»؛ و چوپان ساده‌لوح گوش وکیل زیرک و فریب‌کار را می‌برد. این داستان روح و جان یک مجادلهٔ گالیک را خوب نشان می‌دهد. شاید رابله هنگام خلق «پانورژ» پاتلن را به خاطر داشته و مولیر تجسم دوبارهٔ گرینگور و مؤلف ناشناس این نمایشنامه باشد.

فرانسوا ویون

یکی از شخصیت‌های فراموش‌نشدنی ادبیات فرانسه در قرن پانزدهم فرانسوا ویون است. مردی بود که دروغ می‌گفت، دزدی می‌کرد، فریب می‌داد، روسپی‌بازی می‌کرد و مانند پادشاهان و نجبای معاصرش، اما با دلیل و مناسبت بیشتر، آدم می‌کشت. چنان فقیر و تهیدست بود که حتی نمی‌توانست نام خود را از آن خود بداند.

ساخته‌شدن شاعر دزد

در ۱۴۳۱ با نام فرانسوا دو مونکوربیه زاده شد، در فقر و طاعونی که پاریس را غارت می‌کرد بزرگ شد و کشیشی مهربان به نام گیوم دو ویون او را به فرزندی پذیرفت. فرانسوا نام خانوادگی او را بر خود نهاد و آن را زشت و بی‌اعتبار اما جاویدان کرد. گیوم فریب‌های شوخی‌آمیز، تنبلی و از مکتب‌گریختن‌های او را تحمل می‌کرد، هزینهٔ تحصیلش را در دانشگاه فراهم آورد، و وقتی فرانسوا لیسانس هنر گرفت (۱۴۵۲) در خود غروری تسلی‌بخش حس کرد. پس از آن نیز سه سال جا و غذا و پوشاک او را در صومعهٔ سن‌بنوا تدارک دید و منتظر ماند تا استاد به کمال برسد.

شک نیست که وقتی فرانسوا از دین‌داری و تقوا به شعر و از الاهیات به دزدی و دغل‌کاری روی آورد، گیوم و مادرش سخت اندوهگین شدند. پاریس پر از آدم‌های هرزه، روسپی، رند و دغل‌کار، دزد، گدا، لافزن، دلال محبت و مست بود و این جوان بی‌پروا تقریباً در میان همهٔ این طبقات دوستانی داشت؛ خودش هم مدتی دلال محبت بود. شاید بیش از حد آموزش دینی دیده بود و زندگی در صومعه را یکنواخت و خسته‌کننده می‌یافت. برای فرزند یک کشیش، به‌خصوص، به‌کاربستن ده فرمان دشوار است.

در پنجم ژوئن ۱۴۵۵ کشیشی به نام فیلیپ شرموا (چنانکه فرانسوا می‌گوید) با او نزاع کرد و با کارد لبش را زخمی کرد. ویون هم چنان به ناحیهٔ کشاله‌ران او زخم زد که یک هفته بعد درگذشت. شاعر ما که اکنون میان یارانش پهلوان بود اما در اجتماع مجرمی تعقیب‌شده توسط پاسبان، از پاریس گریخت و نزدیک یک سال در نواحی اطراف ماند.

وصیت‌نامهٔ کوچک

سپس «پژمرده و رنگ‌باخته» به پاریس بازگشت، پوست بر استخوان خشکیده، چشم مراقب ژاندارم‌ها، گاهی جیبی می‌زد و گاه قفل دکه‌ای می‌شکست و گرسنهٔ غذا و محبت بود. عاشق دختری جوان از طبقهٔ بورژوا شد که تا وقتی عاشقی پهلوان‌تر یافت با او بود و آن عاشق فرانسوا را کتک زد. با این حال مهر فرانسوا به او فزون‌تر شد، هرچند بعدها از او با عنوان «دلدار بینی‌کج من» یاد می‌کند.

در این هنگام (۱۴۵۶) منظومهٔ وصیت‌نامهٔ کوچک را سرود، وصایای کوچک شاعرانه‌اش، چرا که دیون و خسارات فراوانی داشت و نمی‌دانست کی زندگی‌اش به سر می‌رسد. در آن عشق خود به دلبر خسیس را سرزنش می‌کند، جوراب‌هایش را برای روبر واله می‌فرستد تا «معشوقه‌اش را فروتنانه بدان‌ها بپوشاند» و برای پرنه مارشان سه بافهٔ حصیر به ارث می‌گذارد تا بر زمین برهنه نخسبد و بر آن‌ها نرد عشق ببازد. به آرایشگرش «خرده‌موهای ریش و گیسویش» را می‌بخشد و قلب «رنگ‌باخته، کرخت و محتضر» خود را به خوب‌رویی وامی‌گذارد که «چنان لجوجانه» از دیدارش محرومش کرد.

دزدی، آوارگی و زندان

پس از بخشیدن این‌همه ثروت، خود را محتاج نان یافت. در شب عید میلاد ۱۴۵۶ با سه تن دیگر پانصد کراون (به تبدیل کتاب ۱۲٬۵۰۰ دلار) از کولژ دو ناوار دزدید. با سهمش باز رحل اقامت بیرون شهر افکند. یک سال از تاریخ ناپدید می‌شود و در زمستان ۱۴۵۷ او را در جرگهٔ شاعرانی می‌بینیم که در بلوا گرد شارل دورلئان جمع‌اند. ویون در مسابقات شعری و هنرنمایی‌های آن مجلس شرکت کرد و باید مایهٔ خرسندی شارل شده باشد، چون چند هفته از او چون مهمان پذیرایی کرد و کیسهٔ سوراخ و «پول‌خوار» شاعر را پر کرد. بعد گویا مزاح یا نزاعی خاطر هر دو را آزرد و فرانسوا راه سفر در پیش گرفت و عذرنامه‌ای به نظم درآورد.

آواره جنوب شد تا به بورژ رسید؛ در برابر صله‌ای شعری برای ژان دوم، دوک بوربون، سرود و سپس پرسه‌زنان تا روسیون پیش رفت. از روی اشعارش می‌توانیم او را مجسم کنیم که از راه صله و وام می‌زیست، میوه و فندق می‌خورد، مرغ از مزارع کنار جاده می‌ربود، با دخترکان روستایی و روسپیان میکده‌ها عشق می‌ورزید، آوازخوان و سوت‌زنان بر جاده‌ها می‌رفت و در شهر از چشم پاسبانان به سوراخ‌سنبه‌ها می‌گریخت. باز رد او را گم می‌کنیم و ناگهان وی را در زندان اورلئان می‌یابیم که به مرگ محکوم شده است (۱۴۶۰).

عفوها و وصیت‌نامهٔ بزرگ

نمی‌دانیم چه چیز او را به زندان کشانده بود؛ فقط می‌دانیم در ژوئیهٔ همان سال ماری دورلئان، دختر دوک شاعرمنش، رسماً وارد شهر شد و شارل ورودش را با بخشش عمومی زندانیان جشن گرفت. ویون در نهایت شادی از مرگ نجات یافت و زندگی را از سر گرفت. اما دیری نگذشت که گرسنگی دوباره به دزدی کشاندش. باز دستگیر شد و با در نظر گرفتن جرایم گذشته در سیاهچالی تاریک و خیس در مون‌سور‌لوار نزدیک اورلئان افتاد. آنجا چهار ماه تمام میان موش‌ها و وزغ‌ها ماند، لب زخم‌خورده‌اش را به دندان گزید و سوگند خورد از این جهان دون‌همت که دزدان را مکافات می‌دهد و شاعران را از گرسنگی می‌کشد انتقام بگیرد.

اما همهٔ جهانیان دون‌همت و نامهربان نبودند. لویی یازدهم هنگام گذشتن از اورلئان دوباره عفو عمومی اعلام کرد؛ چون به ویون گفتند آزاد شده، از شدت شعف بر کاه‌های محبسش رقصید. باز به پاریس یا حوالی آن شتافت. اکنون در سی‌سالگی، پیر و شکسته و طاس و بی‌پول، بزرگ‌ترین اشعار زندگی‌اش را سرود و ساده «تصنیف‌ها»یشان نامید؛ اما آیندگان چون دیدند باز بسیاری از آن‌ها به‌صورت میراث‌بخشی‌های طعنه‌آمیزند، آن را وصیت‌نامهٔ بزرگ نامیدند (۱۴۶۱–۱۴۶۲).

شعرهایی دربارهٔ زیبایی و مرگ

در این منظومه ویون عینکش را برای بیمارستان به ارث می‌گذارد تا به گدایان کور داده شود، شاید در میان اسکلت‌های دخمه‌های کلیسای اینوسان بتوانند خوب را از بد و فرومایه را از بزرگوار بازشناسند. در آن سن کم چنان وحشت مرگ بر جانش نشسته بود که بر فنای زیبایی نوحه می‌کند. در چکامهٔ زیبارویان دیروز می‌پرسد فلورا، آن زیباروی رومی، کجاست و طائیس و آرخیپیادا، آن دو دلارام بی‌همتا، در کدام دیارند. می‌پرسد اخو، زیباتر از هر زیباروی خاکی، که بر کنار رودی روان یا بر مرداب‌ها چون نامش را بر زبان آورند از میان هوا پاسخ می‌دهد، کجاست و در ترجیع‌بند می‌پرسد برف‌های پارسال به کجا رفتند.

ویون این گناه طبیعت را، که ما را با زیبایی‌ها می‌فریبد و سپس آن را در میان بازوانمان پوچ و تباه می‌کند، نابخشودنی می‌داند. سوزناک‌ترین و دردانگیزترین شعرش مرثیهٔ زنی است که روزی دلبری زیبا بود. می‌پرسد آن پیشانی صاف و بلورین، ابروان کمان و گیسوان زرین کجاست، و آن دو دیدهٔ درخشان که خردمندترین کسان را می‌فریفتند. توصیف از عضوی زیبا به عضوی زیباتر پیش می‌رود، بینی کوچک، گوش‌های دوست‌داشتنی، چاه زنخدان، لب‌های سرخ و لطیف، و هیچ اندامی از قلم نمی‌افتد تا سرانجام بر تباهی این‌همه زیبایی نوحه می‌کند: پستان‌ها پژمرده شده‌اند، آن سرین که چنان استوار بود نابود شده، و ران‌ها دیگر به ران نمی‌مانند بلکه به سوسیس خشک و پژمرده.

و به این طریق ویون که دیگر نه خواستار عشق است و نه عاشق زندگی، خویشتن را به خاک مادر وامی‌گذارد. افسوس می‌خورد که کرم‌های خاک بهرهٔ کوچکی از آن خواهند برد، چون گرسنگی سال‌ها آن را فرسوده است.

سپاس، بخشایش و چوبهٔ دار

کتاب‌هایش را از راه حق‌شناسی به پدرخواندهٔ خود تقدیم کرد و به‌عنوان تحفهٔ وداع برای مادر پیرش چکامه‌ای سرشار از نیاز و فروتنی دربارهٔ مریم عذرا سرود. از همه، جز کسانی که او را زندانی کردند، طلب رحمت کرد: از راهبان و راهبه‌ها، بازیگران و سرایندگان، فاسقان و طفیلی‌ها، «زنان هرزه‌ای که همهٔ زیبایی‌هایشان را به تماشا می‌گذارند»، عربده‌جویان، شعبده‌بازان و معلق‌زنان شاد، لوطی‌عنتری‌ها با بساط گسترده‌شان، و از پاکدلان و ساده‌دلان، مرده و زنده. و به این ترتیب وصیت‌نامه‌های ویون بینوا، بزرگ و کوچک، پایان می‌پذیرد. آرزو دارد چون مرگ او را ربود و ناقوس‌ها بر فراز سرش طنین افکندند، مردم بر خاکش قدم بگذارند.

با همهٔ این وصایا و وداع‌ها، جام زندگی‌اش بدان رود که گمان می‌برد لبریز نشد. در ۱۴۶۲ نزد گیوم دو ویون به صومعه بازگشت و مادرش از آمدنش شادمان شد. اما قانون جرایم او را از یاد نبرده بود؛ با شکایت کولژ دو ناوار او را دستگیر کردند و فقط به این شرط آزادش کردند که پول دزدی شش سال پیش را بازگرداند، سه سال، هر سال چهل کراون. شاعر در شب آزادی‌اش از بدشانسی با دو دوست جنایتکار قدیم بود. آن دو از مستی به نزاع و عربده‌جویی پرداختند و کشیشی را زخمی کردند. ویون که ظاهراً در این جرم گناهی نداشت به خانه رفت و برای آرامش خاطر دعا کرد. با این حال دوباره دستگیر شد. با بستن آب به گلویش تا مرز انفجار شکنجه‌اش دادند و سپس، به‌حیرت کامل خودش، به مرگ محکومش کردند. چند هفته در زندانی تنگ و تاریک، میان بیم و امید، به سر برد. چون مرگ را در انتظار خود و یارانش می‌دانست، چکامه‌ای جانگزا ساخت و با جهان وداع کرد.

در آن، به‌دارآویختگان با زندگان سخن می‌گویند: ای برادرانی که پس از ما زنده می‌مانید، دلتان را بر ما سخت مکنید، که اگر بر ما بینوایان ترحم کنید، خداوند نیز بر شما رحمت می‌آورد. پنج‌شش تن از ما را بر چوبهٔ دار می‌بینید که گوشت فربهمان اندک‌اندک خورده می‌شود و می‌پوسد و استخوان‌هایمان خاک و خاکستر می‌شود. مگذارید کسی بر غمزدگان بخندد، بلکه دعا کنید شاید خداوند ببخشاید. باران ما را شسته، خورشید خشک و سوزانده، و زاغ و کلاغ با منقار پوست و گوشت‌دَر چشمانمان را بیرون آورده و موی ابرو و ریشمان را برکنده‌اند. لحظه‌ای آرامش نداریم؛ ضربهٔ پرندگان در وزش پرشتاب باد از میوه‌های ریخته از درخت بیشتر بر سرمان فرود می‌آید. باز می‌خواهند ریشخندشان نکنند، بلکه دعا کنند.

تبعید و وداع

ویون که هنوز یکسره ناامید نبود، زندان‌بانش را وادار کرد پیامش را به پدرخوانده برساند تا او از این حکم ناعادلانه به پارلمان استیناف دهد. گیوم دو ویون که حاضر بود هفتاد و هفت بار فرزندخواندهٔ ناخلف را ببخشد، بار دیگر به شفاعت از شاعر برخاست که بی‌شک فضایلی هم داشت که چنین عشق بی‌پروایی در دل کشیش پیر پدید آورده بود.

در سوم ژانویهٔ ۱۴۶۳، بنا بر مدارک موجود، دادگاه مقرر داشت حکم سابق لغو شود و با توجه به سوابق و فساد اخلاق، فرانسوا ویون ده سال از پاریس و توابعش اخراج شود. فرانسوا در چکامه‌ای سرورآمیز از دادگاه سپاس گفت و سه روز مهلت خواست «تا رخت سفر ببندم و کسانم را بدرود گویم.» دادگاه موافقت کرد و از قرار معلوم برای واپسین بار به دیدار پدرخوانده و مادرش شتافت.

توشه‌اش را بست، کیسهٔ پول و شیشهٔ شرابی را که گیوم مهربان به او داد برداشت و با دعای خیر پیرمرد از دروازهٔ پاریس و تاریخ هر دو بیرون رفت. دیگر از او خبری نیست.

داوری دربارهٔ ویون

دزد بود، اما دزدی شیرین‌سخن، و دنیا به شیرین‌سخنی نیاز داشت. گاه، مانند چکامهٔ «مارگوی چاق»، خشن و بدزبان بود؛ از زنانی که میل و آرزویش را برنمی‌آوردند با القاب زشت و مستهجن یاد می‌کرد و در توصیف جزئیات بدن آدمی بی‌پروا بود. اما به‌خاطر خطاهایی که در برابر گناهانش در حق او کردند، و به‌خاطر روح سرزنده و مهربان و موسیقی شورانگیز اشعارش، این‌همه را بر او می‌بخشاییم. او مکافات کردارش را خود دید و تنها پاداشش را برای ما گذاشت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

لالردها: پیروان ویکلیف، سوزاندن بدعت‌گذاران و محاکمهٔ اسقف پیکاک

بازنویسی روایت دورانت از مخالفت دینی در انگلستان قرن پانزدهم: جان‌گرفتن دوبارهٔ کلیسا پس از ویکلیف، خواسته‌های لالردها، قانون سوزاندن بدعت‌گذاران، قیام سر جان اولدکاسل، ماندگاری آرام این جنبش و استدلال‌خواهی اسقف رجینلد پیکاک.

ادامه

اخلاق و آداب در انگلستان قرن پانزدهم: قانون، عشق، غذا، لباس و خطر

بازنویسی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ انگلستان حوالی ۱۵۰۰: گفتار بی‌پرده و ازدواج‌های ترتیب‌یافته، بی‌قانونی و فساد، خانه‌های ییلاقی و سفره‌ها، لباس، بازی‌ها، سفرهای پرخطر، مجازات‌های سخت و دفاع سر جان فورتسکیو از قانون انگلستان.

ادامه

انگلستان چگونه ثروتمند شد: حصارکشی، تجارت، اکتشاف و شورش در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از خیز اقتصادی انگلستان: زوال سرف‌داری، گوسفندانی که جای کشاورزان را گرفتند، نخستین شرکت‌های بازرگانی، سفرهای جان کابوت، مقررات کار هنری هفتم و قیام جک کید در ۱۴۵۰.

ادامه

جنگ گل‌ها: پادشاهان انگلستان از هنری چهارم تا هنری هفتم، ۱۳۹۹ تا ۱۵۰۹

بازنویسی روایت دورانت از سلطنت در انگلستان قرن پانزدهم: شورش در عهد هنری چهارم، شکوه هنری پنجم، جنون هنری ششم، سی‌ویک سال جنگ داخلی و حکومت حسابگرانهٔ هنری هفتم که انگلستان را منظم و دارای بودجهٔ متعادل برجا گذاشت.

ادامه

پیدایش کاخ‌ها: معماری، مجسمه‌سازی و نقاشی فرانسه، ۱۴۵۳ تا ۱۵۱۵

بازنویسی مرور دورانت از هنر فرانسه در آستانهٔ قرن شانزدهم: کلیساهای گوتیک متأخر، تالارهای عمومی باشکوه، قصرهای ییلاقی لوار با الهام ایتالیایی، و مجسمه‌ساز، نقاش و صنعتگرانی که گوتیک، فلاندری و رنسانس را درآمیختند.

ادامه

ماجرای ایتالیا: شارل هشتم، لویی دوازدهم و رؤیای پرهزینهٔ ناپل

بازنویسی روایت دورانت از فرانسه پس از لویی یازدهم: نایب‌السلطنه‌ای خردمند، لشکرکشی پادشاه جوان به ناپل، جوانمردی بایار و سلطنت محبوب لویی دوازدهم، «پدر مردم»، که جنگ‌های ایتالیایی‌اش به شکست انجامید.

ادامه