جنگ گل‌ها: پادشاهان انگلستان از هنری چهارم تا هنری هفتم، ۱۳۹۹ تا ۱۵۰۹

بازنویسی روایت دورانت از سلطنت در انگلستان قرن پانزدهم: شورش در عهد هنری چهارم، شکوه هنری پنجم، جنون هنری ششم، سی‌ویک سال جنگ داخلی و حکومت حسابگرانهٔ هنری هفتم که انگلستان را منظم و دارای بودجهٔ متعادل برجا گذاشت.

جنگ گل‌هاهنری هفتمریچارد سوم

~9 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۵ مهر ۱۴۰۵

هنری چهارم و شورش

وقتی هنری چهارم به سلطنت رسید، با شورشی بزرگ روبه‌رو شد. اوون گلنداور در ولز برای مدتی سلطهٔ انگلیسی‌ها را برانداخت (۱۴۰۱–۱۴۰۸)، اما هنری پنجم آینده که اکنون شاهزادهٔ ولز بود با تاکتیکی مدبرانهٔ نظامی بر او غلبه کرد. گلنداور هشت سال از بیم جان در قلعه‌ها و پرتگاه‌های ولز متواری زیست و چند ساعت پس از آنکه هنری دلیر او را بخشید، درگذشت.

هنری پرسی، ارل نورثامبرلند، هم‌زمان قیام کرد و عده‌ای از نجبای شمال را علیه پادشاه شوراند، چون او به وعده‌هایی که هنگام یاری نجبا در خلع ریچارد دوم داده بود وفا نمی‌کرد. هنری «هاتسپر»، فرزند بی‌پروا و گستاخ ارل (که در آثار شکسپیر بی‌جهت شخصیتی درخور ستایش یافته)، با شتاب و با سپاهی نابسنده به شروزبری تاخت و با پادشاه مصاف داد (۱۴۰۳). در این نبرد هاتسپر با تهور و دلاوری‌های احمقانه جان سپرد؛ هنری چهارم مردانه در پیش‌اپیش سپاهش جنگید و فرزند عیاش و بی‌خیالش «پرینس هال» چنان شجاعتی نشان داد که موجب پیروزی در آژنکور و غلبه بر فرانسه شد.

این شورش‌ها و آشفتگی‌های دیگر برای هنری وقت و رغبتی برای مملکت‌داری نگذاشت؛ خرجش از دخل زیاد شد، از روی ندانم‌کاری با پارلمان نزاع کرد و سلطنتش در میان آشفتگی‌های مالی و بلایای جسمانی، چون بیماری پوستی شبیه جذام، افتادگی روده راست و بیماری مقاربتی، به پایان آمد. چنانکه هالینشد می‌گوید: «در چهل‌وشش‌سالگی با رنج و اضطراب بسیار و دلخوشی اندک بال سفر به جانب خدا گشود.»

هنری پنجم: شاهزادهٔ ولگرد که اصلاح شد

بنابر روایت و درام‌های شکسپیر، هنری پنجم در جوانی زندگی بی‌بندوبار و خوشی داشت و حتی یک بار برای گرفتن زمام حکومت از دست پدرش، که بیماری‌ها او را ناتوان و بی‌کفایت کرده بود اما همچنان به قدرت چسبیده بود، توطئه کرد. وقایع‌نگاران معاصر فقط به عیاشی‌هایش اشاره می‌کنند، اما اطمینان می‌دهند که پس از نشستن بر تخت «تغییر کرد و مرد دیگری شد؛ مردی که می‌کوشید شریف، موقر و باآزرم باشد.»

آن‌که همنشین میگساران و دختران شوخ‌وشنگ بود، اینک سراسر همتش را صرف رهبری جهان متحد مسیحی علیه ترکان پیش‌رونده کرد و پیش از آن، تسخیر فرانسه. هدف دومش با سرعتی حیرت‌انگیز جامه عمل پوشید و برای مدتی پادشاهی انگلیسی بر اریکهٔ سلطنت فرانسه تکیه زد. شاهزادگان آلمانی در برابرش سر فرود آوردند، ستایشش کردند و بر آن شدند او را امپراتور کنند. در لشکرکشی، در تدارک آذوقه برای سپاهیان، در مهری که به لشکریان داشت و در بی‌پروایی و دلیری در جنگ با قیصر برابری می‌کرد؛ اما ناگهان، با آنکه تنها سی‌وپنج سال داشت، بر اثر تب در بوادوونسن چشم از جهان فروبست (۱۴۲۲).

هنری ششم: قدیسی بر تخت

مرگ او فرانسه را از اسارت نجات داد اما انگلستان را به ویرانی کشاند. محبوبیتش سبب شده بود مالیات‌دهندگان برای جلوگیری از ورشکستگی دولت بدهی خود را بپردازند، اما پسرش هنری ششم هنگام رسیدن به پادشاهی نه ماه بیش نداشت و توالی ناخوشایند قائم‌مقامان فاسد و سرداران نالایق خزانه را تهی کرد و وامی جبران‌ناپذیر پدید آورد.

فرمانروای جدید هرگز هیبت شاهی نیافت. جوانی ظریف با اعصابی بسیار ضعیف بود، عاشق دین و کتاب و از شنیدن نام جنگ لرزان. مردم انگلستان از اینکه پادشاهی از دستشان رفته و قدیسی جانشین او شده سوگوار بودند. در ۱۴۵۲ هنری ششم مانند شارل ششم فرانسه دیوانه شد. سال بعد وزیرانش پیمان صلحی را امضا کردند که حاکی از شکست انگلستان در جنگ صدساله بود.

آغاز جنگ گل‌ها

ریچارد، دوک یورک، دو سال به‌عنوان نایب‌السلطنه حکومت راند. در ۱۴۵۴ هنری که اندکی عقل خود را بازیافته بود او را معزول کرد. دوک خشمگین به دستاویز اینکه از اعقاب ادوارد سوم است ادعای سلطنت کرد. پادشاهان لنکستر را غاصب خواند و به همراهی سالزبری، وارویک و دیگر بارون‌ها آتش «جنگ گل‌ها» را برافروخت؛ گل سرخ نشان خانوادگی لنکستر بود و گل سفید نشان یورک.

این جنگ سی‌ویک سال طول کشید (۱۴۵۴–۱۴۸۵)، بارون‌ها را در خودکشی خستگی‌ناپذیر اشرافیت آنگلو-نورمان به جان یکدیگر انداخت و انگلستان را به فقر و ویرانی نشاند. سربازانی که بر اثر صلحی نابجا از خدمت آزاد شده بودند و از بازگشت به زندگی روستایی بیزار بودند، به چپاول شهرها و دهکده‌ها دست گشودند و هر کس را که سد راهشان بود بی‌هیچ بیمی کشتند.

دوک یورک در جنگ کشته شد (۱۴۶۰)، اما پسرش ادوارد، ارل مارچ، جنگ را بی‌رحمانه ادامه داد و همهٔ اسرا را از هر طبقه و دودمانی کشت. در همان حال مارگریت دانژو، ملکهٔ دلاور و مردصفت هنری، سپاه درنده‌خو و بی‌پروای لنکستر را رهبری می‌کرد. مارچ در تاوتن پیروز شد (۱۴۶۱)، سلسلهٔ لنکستر را برانداخت و خود به نام ادوارد چهارم، نخستین پادشاه سلسلهٔ یورک، بر تخت نشست.

وارویک تاج‌بخش

اما در حقیقت کسی که شش سال بعد بر انگلستان حکومت می‌راند ریچارد نویل، ارل وارویک، بود. او رئیس دودمانی توانگر و پرجمعیت بود و شخصیتی نافذ و در عین حال جذاب داشت. در مملکت‌داری و سیاست همان‌قدر دقیق و زیرک بود که در جنگ دلاور. این «وارویک تاج‌بخش» در نبرد تاوتن پیروز شد و ادوارد را به پادشاهی رساند.

پادشاه چون از جنگ آسود، خود را وقف زنان کرد، در حالی که وارویک چنان خوب رتق‌وفتق امور می‌کرد که همهٔ ایالات جنوب تاین و خاور سورن (چون مارگریت هنوز مشغول جنگ بود) به اطاعت او گردن نهادند و همه‌چیز جز نام پادشاهی را به او دادند. وقتی ادوارد واقعیت را نادیده گرفت و با او به مخالفت برخاست، وارویک به مارگریت پیوست، ادوارد را از انگلستان بیرون راند و هنری ششم را به‌نام دوباره بر تخت نشاند (۱۴۷۰) و بار دیگر زمام حکومت را به دست گرفت.

اما ادوارد با یاری سربازان بورگونی سپاهی بزرگ فراهم آورد، از هامبر گذشت، در بارنت وارویک را شکست داد و کشت، سپاه مارگریت را در تیوکسبری درهم شکست (۱۴۷۱) و دستور داد هنری ششم را در برج بکشند. پس از آن با دل راحت به پادشاهی پرداخت.

ادوارد چهارم

ادوارد اکنون سی‌ویک سال بیش نداشت. کومین او را «یکی از خوش‌سیماترین مردان عصر خود» می‌داند و می‌گوید «به هیچ چیز به اندازهٔ زن، رقص، تفریح و شکار علاقه نداشت.» با ضبط املاک نویل، پذیرفتن رشوه‌ای ۱۲۵٬۰۰۰ کراونی نقد و وعدهٔ سالی ۵۰٬۰۰۰ کراون از لویی یازدهم به‌خاطر صلح، خزانه‌اش را دوباره پر کرد. وقتی از این بابت آسوده شد پارلمان را، که تنها سودش برای او رأی‌دادن به لوایح مالی دولت بود، به فراموشی سپرد. چون خود را در ایمنی و نعمت دید، به تن‌پروری و عشرت‌طلبی پرداخت. افراط در خوراک او را فربه ساخت و زیاده‌روی در عشق‌بازی فرسوده؛ و سرانجام در چهل‌ویک‌سالگی، در نهایت فربهی جسم و اوج قدرت شاهی، جان سپرد (۱۴۸۳).

ریچارد سوم و شاهزادگان برج

از ادوارد دو پسر ماند: ادوارد پنجم که دوازده‌ساله بود و ریچارد، دوک یورک، که نه سال داشت. عمویشان ریچارد، دوک گلاستر، شش سال گذشته نخست‌وزیر مملکت بود و با چنان کوشش، جدیت، پرهیزگاری و مهارتی امور را اداره کرده بود که اکنون که خود را نایب‌السلطنه اعلام کرد، کسی با وجود «اندام بی‌قواره»، پشت گوژ، سیمای عبوس و شانهٔ کجش با او مخالفت نکرد. ریچارد، از سرمستی باده قدرت یا از بدگمانی بجا به توطئه‌هایی که برای برکناری او می‌شد، چند تن از بزرگان را به زندان افکند و یکی را به دار سپرد.

در ششم ژوئیهٔ ۱۴۸۳ خود را با نام ریچارد سوم پادشاه خواند و اندکی بعد دو شاهزادهٔ جوان در برج لندن کشته شدند؛ قاتل آنان معلوم نیست. بار دیگر نجبا قیام کردند و این بار رهبرشان در بازورث با ریچارد روبه‌رو شد (۱۴۸۵). بیشتر سربازان ریچارد از جنگیدن سر باز زدند و ریچارد که هم تاج و هم اسبش را از دست داده بود، در نبردی نومیدانه جان داد. با مرگ او سلسلهٔ یورک پایان یافت و ارل ریچموند به نام هنری هفتم بر تخت نشست و سلسلهٔ تودور را آغاز کرد که با الیزابت پایان می‌یافت.

هنری هفتم: خسیسی که انگلستان را ترمیم کرد

هنری زیر تازیانهٔ احتیاجات، صفات و فضایل درخور آن مقام را در خود پرورد. هولباین در فرسکویی بر دیوار وایت‌هال او را بلندقامت، باریک‌اندام، بی‌ریش، متفکر و باشفقت نشان داده است؛ اما در این تصویر به‌سختی زیرکی‌ها، حسابگری‌های پنهانی، سردی طبع، غرور و سرسختی دیرپا اما انعطاف‌پذیر او دیده می‌شود، همان‌ها که انگلستان را از فقر و تشتت دوران هنری ششم به ثروت و قدرت مرکزی عهد هنری هشتم رساند.

بیکن می‌گوید هنری «پول را دوست می‌داشت»، چون از زبان رسا و قوهٔ اغوای آن در امور سیاسی آگاه بود. با استادی بر مردم مالیات می‌بست، از نجبا به عنوان «خیرخواهی» پول می‌ستاند یا به زور از آنان هدیه می‌گرفت و برای پرکردن خزانه و کاهش جرم، بزهکاران را آزمندانه به جریمه‌های سنگین محکوم می‌کرد. او از ۱۲۱۶ به بعد نخستین پادشاه انگلستان بود که دخل و خرجی متعادل داشت و سخاوت‌ها و کارهای خیرش از شدت خست و امساکش می‌کاست. با شعور و وقوف همتش را صرف اداره امور مملکت می‌کرد و برای آنکه زحمتش به ثمر برسد، خوشی‌های خود را سخت محدود کرده بود.

سوءظن مداوم، که بی‌علت هم نبود، زندگی‌اش را تیره کرده بود؛ به هیچ‌کس اعتماد نداشت، مقاصدش را پنهان می‌کرد و به هر وسیله که می‌توانست، مطمئن یا مشکوک، به مقصود می‌رسید. «دادگاه تالار ستاره» را تأسیس کرد تا در جلسات سری نجبای گردن‌کشی را که نیرومندتر از آن بودند که از قضات یا دادگاه‌های محلی بیمی داشته باشند محاکمه کند؛ و سال‌به‌سال اشرافیت درهم‌شکسته و روحانیت بیمزده را بیشتر به اطاعت از سلطنت وا می‌داشت. اقویا از فقدان آزادی و بیکاره‌ماندن پارلمان با خشم دم می‌زدند، اما کشاورزان و دهقانان سخت‌گیری‌های این پادشاه را، که اربابانشان را زیر مهمیز انضباط کشیده بود، می‌بخشیدند و بازرگانان و صاحبان صنایع به‌خاطر مساعی خردمندانه‌اش در پیشبرد صنعت و تجارت سپاسگزارش بودند.

وقتی او به سلطنت رسید، انگلستان دستخوش هرج‌ومرج ملوک‌الطوایفی بود؛ دولتی ناتوان و بدنام داشت که مردم نه از آن اطاعت می‌کردند و نه به آن وفادار بودند. اما چون درگذشت، برای هنری هشتم کشوری محترم، منظم، دارای اقتصادی متعادل، متحد و آرام باقی گذاشت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

لالردها: پیروان ویکلیف، سوزاندن بدعت‌گذاران و محاکمهٔ اسقف پیکاک

بازنویسی روایت دورانت از مخالفت دینی در انگلستان قرن پانزدهم: جان‌گرفتن دوبارهٔ کلیسا پس از ویکلیف، خواسته‌های لالردها، قانون سوزاندن بدعت‌گذاران، قیام سر جان اولدکاسل، ماندگاری آرام این جنبش و استدلال‌خواهی اسقف رجینلد پیکاک.

ادامه

اخلاق و آداب در انگلستان قرن پانزدهم: قانون، عشق، غذا، لباس و خطر

بازنویسی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ انگلستان حوالی ۱۵۰۰: گفتار بی‌پرده و ازدواج‌های ترتیب‌یافته، بی‌قانونی و فساد، خانه‌های ییلاقی و سفره‌ها، لباس، بازی‌ها، سفرهای پرخطر، مجازات‌های سخت و دفاع سر جان فورتسکیو از قانون انگلستان.

ادامه

انگلستان چگونه ثروتمند شد: حصارکشی، تجارت، اکتشاف و شورش در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از خیز اقتصادی انگلستان: زوال سرف‌داری، گوسفندانی که جای کشاورزان را گرفتند، نخستین شرکت‌های بازرگانی، سفرهای جان کابوت، مقررات کار هنری هفتم و قیام جک کید در ۱۴۵۰.

ادامه

کومین، فارس پاتلن و فرانسوا ویون: ادبیات فرانسه در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از ادبیات فرانسه در روزگار آشوب: فیلیپ دو کومین، نخستین تاریخ‌نویس فیلسوف‌مشرب؛ صحنهٔ عامه‌پسند با میستری، فارس و سوتی؛ و فرانسوا ویون، شاعر دزدی که شیرین‌سخنی و مرثیه‌هایش از جرم‌هایش ماندگارتر شد.

ادامه

پیدایش کاخ‌ها: معماری، مجسمه‌سازی و نقاشی فرانسه، ۱۴۵۳ تا ۱۵۱۵

بازنویسی مرور دورانت از هنر فرانسه در آستانهٔ قرن شانزدهم: کلیساهای گوتیک متأخر، تالارهای عمومی باشکوه، قصرهای ییلاقی لوار با الهام ایتالیایی، و مجسمه‌ساز، نقاش و صنعتگرانی که گوتیک، فلاندری و رنسانس را درآمیختند.

ادامه

ماجرای ایتالیا: شارل هشتم، لویی دوازدهم و رؤیای پرهزینهٔ ناپل

بازنویسی روایت دورانت از فرانسه پس از لویی یازدهم: نایب‌السلطنه‌ای خردمند، لشکرکشی پادشاه جوان به ناپل، جوانمردی بایار و سلطنت محبوب لویی دوازدهم، «پدر مردم»، که جنگ‌های ایتالیایی‌اش به شکست انجامید.

ادامه