ژاندارک، ۱۴۱۲ تا ۱۴۳۱: دختری روستایی، شهری در محاصره و دادگاهی در روان

بازنویسی روایت ویل دورانت از ژاندارک: پادشاه سست‌عنصری که به او دل بست، روستایی که او را پرورد، رهایی اورلئان، تاج‌گذاری در رنس، اسارت و فروخته شدنش، و دادگاه کلیسایی که او را به آتش سپرد و دهه‌ها بعد حکمش باطل شد.

ژاندارکمحاصره اورلئانجنگ صدساله

~15 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۵ مهر ۱۴۰۵

تاجی بی‌باور

در سال ۱۴۲۲ پسر محروم‌شده از سلطنت شارل ششم خود را شارل هفتم نامید. فرانسه که سخت ناامید بود به او چشم دوخت، اما چیز چندانی برای تکیه‌کردن نیافت. او در حدود بیست‌سالگی جوانی بی‌حال، ترسو و نسبت به ادعای خودش بی‌اعتنا بود. مثل بسیاری از فرانسویان، احتمالاً خودش هم در مشروع‌بودن نسبتش با پدر شک داشت. تک‌چهره‌ای که ژان فوکه از او کشیده، چهره‌ای غمگین و زشت با چشمان پف‌کرده و بینی بسیار دراز نشان می‌دهد.

مذهبی بود؛ روزی سه بار به مراسم قداس گوش می‌داد و نمی‌گذاشت ساعتی از ساعات عبادت بی‌نماز بگذرد. بقیهٔ وقتش با شمار فراوانی معشوقه و هم‌خوابه می‌گذشت، هرچند همسر پرهیزگارش دوازده فرزند برایش آورد. جواهرات خود و بسیاری از جامه‌های نیاکانش را گرو گذاشت تا پول مقاومت در برابر انگلستان را فراهم کند، اما دل جنگ نداشت و کار را به وزیران و سردارانش سپرد. این‌ها، جز ژان دونوای پرحمیت، فرزند نامشروع لویی دوک اورلئان، نه غیرتی داشتند و نه زیرکی، و از سر حسادت با هم می‌ستیزیدند.

در ۱۴۲۸ که سپاه انگلستان برای محاصرهٔ اورلئان به جنوب راند، هیچ عملیات سازمان‌یافته‌ای در برابرش نبود. اورلئان بر کرانهٔ رود لوار است. اگر سقوط می‌کرد، ایالات جنوبی که هنوز با تردید به شارل تکیه داشتند به شمال می‌پیوستند و سراسر فرانسه مستعمرهٔ انگلستان می‌شد. شمال و جنوب چشم به فرجام این محاصره داشتند و دعا می‌کردند دستی از غیب برون آید.

دومرمی و پیشگویی

حتی دومرمی، روستایی دورافتاده در مرز خاوری فرانسه، با شور میهنی و دینی پیگیر این نزاع بود. روستاییانش باورهایی یکسره قرون‌وسطایی داشتند. معیشتشان از طبیعت بود، اما خود را در جهانی فراطبیعی می‌دیدند. مطمئن بودند ارواح پیرامونشان‌اند و بسیاری از زنان روستا سوگند می‌خوردند که آن‌ها را دیده و با آن‌ها سخن گفته‌اند. مانند دیگر روستاییان فرانسه، انگلیسی‌ها را دیوانی می‌پنداشتند که دم خود را زیر دنبالهٔ کتشان پنهان کرده‌اند.

پیشگویی‌ای در ده دهان‌به‌دهان می‌گشت که روزی خداوند «دوشیزه‌ای» برمی‌انگیزد تا فرانسه را از لوث این دیوان پاک کند و جنگ را پایان دهد. همسر شهردار دومرمی این امیدها را در گوش دختر تعمیدی‌اش، ژان، زمزمه می‌کرد. پدر ژان، ژاک دارک، دهقانی برخوردار و کامیاب بود و احتمالاً به این قصه‌ها اعتنایی نداشت.

صداها

ژان در میان همسایگان پارسایش به دینداری و خداترسی شهره بود. به کلیسا رفتن را دوست داشت، با ایمان و پیگیری نزد کشیش به گناهانش اعتراف می‌کرد، در کارهای خیر محله شرکت داشت و در باغچهٔ کوچکش به پرندگان و مرغ‌ها دانه می‌داد. در ۱۴۲۴، در سیزده‌سالگی، یک روز که روزه بود پنداشت نوری شگفت بالای سرش می‌بیند و صدایی می‌شنود که می‌گوید فرزندی فرمانبردار باش و همیشه به کلیسا برو. نویسنده یادآور می‌شود که شاید دگرگونی‌های جسمانی آن سن تأثیرپذیر او را آشفته و دچار توهم کرده بود.

در پنج سال بعد «نداهایی» می‌شنید که اندرزهای گوناگون می‌دادند، تا سرانجام به نظرش رسید که میکائیل، فرشتهٔ مقرب، فرمان می‌دهد به یاری پادشاه فرانسه برود، سلطنت را به او بازگرداند و نزد بودریکور، فرمانده وکولور، برود تا او را به پادشاه برساند. بار دیگر صدا گفت باید دوفن را به رنس ببرد تا مسح و تاجگذاری شود. دلیلش آن بود که تا کلیسا رسماً شارل را تدهین نمی‌کرد، فرانسه دربارهٔ الاهی‌بودن سلطنت او شک داشت. اما اگر روغن مقدس بر سرش ریخته می‌شد، فرانسویان گرد او متحد می‌شدند و کشور نجات می‌یافت.

از دومرمی تا شینون

پس از تردیدی طولانی و دردناک، ژان رؤیاها و الهاماتش را با پدر و مادرش در میان گذاشت. پدر از اینکه دختری ساده و معصوم چنین مأموریت خیال‌انگیزی بر عهده بگیرد یکه خورد و گفت نه‌تنها اجازه نمی‌دهد، بلکه با دست خودش غرقش می‌کند. برای منصرف‌کردن او، جوانی روستایی را واداشت که مدعی ازدواج با ژان شود. ژان این ادعا را انکار کرد و برای حفظ دوشیزگی‌اش که آن را گروگان پیمانش با قدیسان کرده بود، و هم‌زمان اطاعت از فرمانی که می‌شنید، نزد عمویش گریخت و او را واداشت به وکولور ببردش (۱۴۲۹).

بودریکور نخست به عمو توصیه کرد برادرزادهٔ هفده‌سالهاش را گوشمالی بدهد و نزد والدینش بازگرداند. اما ژان به زور راه گشود، به حضورش رسید و با تأکید گفت خداوند او را فرستاده تا پادشاه را در نجات اورلئان یاری کند. بودریکور نرم شد؛ هنوز گمان می‌کرد دخترک جن‌زده است، ولی کسی را به شینون فرستاد تا نظر شاه را بپرسد. وقتی فرمان شاهانه رسید، شمشیری به او بخشید، مردم وکولور اسبی دادند و شش سرباز پذیرفتند او را در سفری دراز و پرخطر به شینون همراهی کنند.

ژان لباس نظامی مردانه پوشید: نیم‌تنهٔ چرمی، لباس چسبان، جوراب بلند، چکمه و مهمیز. شاید برای در امان‌ماندن از دست‌درازی مردان، سوارشدن آسان‌تر و پذیرفته‌شدن در میان نظامیان. موهایش را هم مثل پسران کوتاه کرد. از میان شهرهایی گذشت که از او چون جادوگری می‌ترسیدند و چون قدیسی می‌پرستیدندش، آرام و باوقار.

در حضور پادشاه

پس از طی ۷۳۵ کیلومتر در یازده روز، به حضور شاه و شورای سلطنتی رسید. پادشاه جامه‌ای فقیرانه پوشیده بود که هیچ شکوه شاهانه‌ای نداشت، اما ژان (چنین روایت کرده‌اند، و نویسنده می‌پرسد چگونه می‌توان دست افسانه را از تاریخ زندگی او کوتاه کرد) بی‌درنگ او را شناخت و با ادب سلام داد. گفت نامش ژان دوشیزه است و پادشاه آسمان‌ها به وسیلهٔ او پیام می‌فرستد که در رنس تدهین و تاج‌گذاری خواهد شد و خلیفهٔ پادشاه آسمان‌ها، یعنی پادشاه حقیقی فرانسه، خواهد بود.

کشیشی که بعدها قاضی‌عسکر ژان شد گفت ژان در خلوت شاه را مطمئن ساخت که فرزند مشروع پدرش است. برخی پژوهشگران می‌اندیشند ژان از نخستین دیدار با شارل، جامعهٔ روحانی را مفسر راستین نداهای درونی‌اش یافت و در مشورت با پادشاه از راهنمایی آنان پیروی کرد. اسقفان به‌واسطهٔ او فرماندهانی را جابه‌جا کردند.

شارل که هنوز تردید داشت، او را به پواتیه فرستاد تا دانشمندان آزمونش کنند. آنان هیچ بدعت و شرارتی در او ندیدند. زنانی هم برای آزمودن بکارتش گماشته شد و آن نیز رضایت‌بخش بود؛ زیرا این دانشمندان نیز مانند خود ژان دوشیزگی را امتیاز ویژهٔ پیام‌آوران خدا می‌دانستند.

رهایی اورلئان

دونوا در اورلئان به پادگان اطمینان داده بود که خداوند به‌زودی کسی را به کمکشان می‌فرستد. وقتی آوازهٔ ژان را شنید، که تا حدی به امیدهای خود هم ایمان آورده بود، از دربار خواست او را فوراً بفرستد. ژان را در جامهٔ رزمی سپید پوشاندند، پرچم سفیدی با نشان خاندان سلطنتی به دستش دادند، بر اسبی سیاه نشاندند و با کاروانی بزرگ از آذوقه برای محاصره‌شدگان روانه کردند. ورود به شهر در ۲۹ آوریل ۱۴۲۹ دشوار نبود، چون انگلیسی‌ها همه‌جا را محاصره نکرده بودند. سپاه دو-سه‌هزارنفری آنان، که از پادگان اورلئان کمتر بود، میان ده-دوازده برج راهبردی پیرامون شهر پخش شده بود.

مردم اورلئان او را تجسم مریم عذرا می‌دیدند، هرجا می‌رفت، حتی به جاهای خطرناک، همراهش می‌رفتند، در کلیسا با او بودند، با دعای او دعا و با گریهٔ او گریه می‌کردند. به فرمان او سربازان از معشوقه‌هایشان دست کشیدند و کوشیدند بدون سخن زشت حرفشان را بزنند. یکی از فرماندهان، لاایر، این را ناممکن یافت و ژان اجازه داد به عصای فرماندهی‌اش سوگند بخورد. همین گاسکونی خشن را صاحب این دعای معروف می‌دانند: «خداوندا، از تو می‌خواهم برای لاایر همان را بکنی که اگر لاایر خدا بود و تو فرمانده، برای تو می‌کرد.»

ژان برای تالبت، فرمانده انگلیسی، نامه‌ای فرستاد و پیشنهاد کرد دو سپاه به جای جنگ برادرانه متحد شوند و برای رهایی سرزمین مقدس از چنگ ترکان به فلسطین بروند. تالبت این را بیرون از حد مأموریتش می‌دانست.

چند روز بعد بخشی از پادگان شهر، بی‌آنکه دونوا یا ژان را خبر کند، از رود گذشت و به یکی از سنگرهای انگلیسی حمله برد. انگلیسی‌ها مردانه جنگیدند و فرانسوی‌ها عقب نشستند. اما دونوا و ژان وقتی از ماجرا آگاه شدند سوار شدند و سربازان را به حملهٔ دوباره فراخواندند. این بار فرانسوی‌ها پیروز شدند و انگلیسی‌ها موضع را از دست دادند. فردای آن روز دو بارویی دیگر هم گرفته شد. ژان همه‌جا در دل نبرد بود. در دومین نزاع تیری شانه‌اش را زخمی کرد، اما به محض بستن زخم دوباره به میدان بازگشت.

در این میان توپخانهٔ نیرومند گیوم دویزی قلعهٔ انگلیسی لَه‌تورل را با گلوله‌های ۵۵ کیلوگرمی زیر آتش گرفت. پس از سقوط قلعه، فرانسوی‌های پیروز حدود پانصد انگلیسی را قتل‌عام کردند، صحنه‌ای که ژان از آن چشم پوشید. تالبت نتیجه گرفت نیروهایش برای محاصره کافی نیستند و در هشتم مه به شمال عقب نشست.

رنس و سربازی که یادش رفت قدیس است

همهٔ فرانسه شادمان شد؛ در «دوشیزهٔ اورلئان» دست خدا را یاور خود می‌دید. اما انگلیسی‌ها او را ساحر و جادوگر خواندند و سوگند خوردند زنده یا مرده به چنگش آورند.

ژان فردای پیروزی عازم دیدار پادشاه شد که از شینون پیش آمده بود. شاه او را با بوسه‌ای پذیرفت و طرحش را برای رفتن به رنس، یعنی گذشتن از این سوی فرانسه به آن سو از میان نواحی دشمن، پذیرفت. سپاهیان او در مون، بوژانسی و پاته با انگلیسی‌ها درگیر شدند، پیاپی پیروز شدند و با قتل‌عام‌های انتقام‌جویانه خاطر دوشیزه را آزردند. وقتی می‌دید سربازی فرانسوی اسیری انگلیسی را می‌کشد، از اسب پیاده می‌شد، سر کشته را بر دامن می‌گرفت و دنبال کشیش می‌فرستاد.

پادشاه در پانزدهم ژوئیه وارد رنس شد و روز هفدهم در کلیسای باشکوه، در مراسمی پرهیبت، تدهین شد و تاج بر سر نهاد. ژاک دارک از دومرمی آمد و دختر خود را دید که هنوز لباس مردانه داشت و با جلال در خیابان‌های بزرگ‌ترین شهر مذهبی فرانسه اسب می‌راند. او فرصت را غنیمت شمرد و به شفاعت دخترش ده خود را یک سال از مالیات معاف کرد.

ژان لحظه‌ای اندیشید مأموریتش تمام شده و با خود گفت اگر خدا بخواهد وقت آن است که برود و با برادر و خواهرش گوسفندان را نگهبانی کند. اما تب جنگ به خونش رخنه کرده بود. چون نیمی از فرانسه او را الهام‌شده و مقدس می‌شمردند، خودش تقریباً فراموش کرد قدیس است و جنگجو شد. با سربازانش سختگیر بود، با محبت تنبیه و سرزنششان می‌کرد و از آنچه مایهٔ دلخوشی سربازان است محرومشان می‌ساخت. یک بار که آنان را با دو فاحشه دید چنان خشمگین شد که شمشیر کشید و چنان بر یکی از آن زنان زد که شمشیر شکست و زن در دم جان داد.

پاریس، کومپینی و اسارت

وقتی شاه به پاریس، که هنوز در دست انگلیسی‌ها بود، حمله برد، ژان همراهش بود. در پیشتازی برای پاک‌کردن نخستین خندق و نزدیک‌شدن به خندق دوم، تیری بر رانش نشست، ولی برای تقویت روحیه در میدان ماند. حمله شکست خورد؛ ۱۵۰۰ تن تلفات دادند و ژان را که می‌پنداشت با دعا می‌توان آتش توپ و تفنگ را خاموش کرد لعنت کردند. زنانی فرانسوی که بر او حسد می‌بردند منتظر نخستین روز بدبختی‌اش بودند و او را ملامت کردند که در روز تولد مریم عذرا (هشتم سپتامبر ۱۴۲۹) سربازان را به حمله و کشتار برده است.

او با سپاهش به کومپینی عقب نشست و لشکریان بورگونی، متحد انگلیسی‌ها، او را محاصره کردند. ژان شجاعانه بر محاصره‌کنندگان تاخت، اما حمله دفع شد. او آخرین کسی بود که عقب نشست، ولی پیش از رسیدن به شهر دروازه‌ها را به رویش بستند. دشمنان او را از اسب کشیدند و اسیر نزد یوهان، فرمانروای لوکزامبورگ، بردند (۲۴ مه ۱۴۳۰). یوهان با احترام او را در دژ بولیو و دژ بوروووا نگه داشت.

فروختن دوشیزه

این اسارت یوهان را در تنگنایی خطرناک گذاشت. ارباب او، فیلیپ نیکو، دوک بورگونی، بهای گزافی می‌خواست و انگلیسی‌ها فشار می‌آوردند تا ژان را به آنان تسلیم کند، به امید آنکه سوزاندنش طلسمی را که به فرانسویان دل و جرئت داده بود بشکند.

آنان پیر کوشون، اسقف بووه، را که به جرم پشتیبانی از انگلیسی‌ها از اسقف‌نشینش رانده شده بود نزد فیلیپ فرستادند و به او پول و اختیار دادند که دوشیزه را به هر قیمت بخرد و نزد مقامات بریتانیایی بیاورد. در ازای این خدمت وعده کردند اسقف اعظم‌نشین روان را به او بدهند. دوک بدفورد که بر دانشگاه پاریس نظارت داشت، دانشمندان آنجا را واداشت فیلیپ را راضی کنند ژان را چون جادوگر و بی‌دین به کوشون تحویل دهد، چون او در منطقهٔ روحانی کوشون دستگیر شده بود.

وقتی این مذاکرات به جایی نرسید، کوشون رشوه‌ای برابر ۱۰۰۰ کراون طلا (در برگردان کتاب ۲۵۰ هزار دلار) به یوهان و فیلیپ پیشنهاد کرد. چون این هم کافی نبود، دولت انگلستان صدور کالا به سراسر ناحیهٔ فروبومان را ممنوع کرد. این کار فلاندر، غنی‌ترین منبع درآمد دوک، را در معرض ورشکستگی قرار داد. سرانجام یوهان به اصرار همسرش، و فیلیپ با وجود لقب «نیکو»، رشوه را پذیرفتند و دوشیزه را به کوشون سپردند که او را به روان برد.

او در ظاهر زندانی دستگاه تفتیش عقاید بود، اما در عمل زیر حفاظت انگلیسی‌ها در برج قلعه‌ای در اختیار ارل وارویک، حاکم روان، زندانی شد. پایش را به بند کشیدند و با زنجیری که از روی سینه‌اش می‌گذشت به تیری سنگین بستندش.

محاکمه

محاکمه از ۲۱ فوریهٔ ۱۴۳۱ آغاز شد و تا پایان ماه مه ادامه یافت. کوشون ریاست داشت، یکی از روحانیان زیردستش نقش مدعی را بازی می‌کرد، راهبی دومینیکی نمایندهٔ دستگاه تفتیش عقاید بود و چهل عالم الاهیات و حقوق هیئت منصفه را تشکیل می‌دادند. اتهام بدعت و بی‌دینی بود. کلیسا برای مهار جادوگران و ساحرانی که اروپا را آشفته می‌کردند، هر ادعای الهام الاهی را بدعت اعلام و مجازاتش را مرگ تعیین کرده بود.

جادوگران را به جرم ادعای قدرت فراطبیعی می‌سوزاندند و عقیدهٔ عمومی، چه روحانی و چه عامی، این بود که چنین مدعیانی قدرتشان را از شیطان می‌گیرند. گمان می‌رود برخی داوران دربارهٔ ژان نیز همین می‌پنداشتند. در نظر آنان، سر باز زدن او از پذیرفتن کلیسا به‌عنوان جانشین مسیح بر زمین، بدتر از ادعای شنیدن «نداهایی» بود که او را جادوگر و شیاد می‌نمود. اکثریت دادگاه چنین می‌اندیشید. با این حال سادگی بی‌غل‌وغش پاسخ‌هایش و خداترسی آشکارش آنان را تکان داد. آنان هم انسان بودند و شاید برای این دختر نوزده‌ساله، قربانی ترس انگلیسی‌ها، دل می‌سوزاندند. وارویک با صراحت سربازانه می‌گفت: «پادشاه انگلستان پول گزافی برای به‌دست‌آوردن او پرداخته و هرگز نمی‌گذارد او، گناهکار یا بی‌گناه، به مرگ طبیعی بمیرد.»

برخی داوران خواستند پرونده را به پاپ احاله کنند تا او و دادگاه را از سلطهٔ انگلیسی‌ها برهانند. ژان تمایلش را نشان داد. اما تفکیکی که میان قدرت‌ها می‌کرد کارش را خراب کرد: او برتری پاپ را در امور دینی می‌پذیرفت، ولی دربارهٔ آنچه به فرمان نداها کرده بود داوری هیچ‌کس جز خدا را نمی‌پذیرفت. داوران همه تأیید کردند که این بدعت است.

ژان از ماه‌ها بازجویی خسته شده بود. او را به انکار گفته‌هایش واداشتند و انکارنامه‌ای به امضایش رساندند. اما وقتی فهمید این یعنی تا پایان عمر در زندان قلمرو قضایی انگلیسی‌ها بماند، انکارش را پس گرفت. سربازان انگلیسی دادگاه را محاصره کردند و داوران را تهدید کردند که اگر دوشیزه را به مرگ محکوم نکنند همه را می‌کشند. چند قاضی گرد آمدند و دختر بینوا را به مرگ محکوم کردند.

آتش در میدان روان

در آن روز توده‌ای انبوه هیزم در میدان روان انباشتند. برای کاردینال وینچستر و روحانیان انگلیسی‌اش، و برای کوشون و داوران، در نزدیکی دو سکو ساختند. هشتصد سرباز انگلیسی پاسدار ایستادند. دوشیزه را بر ارابه‌ای آوردند. راهبی آگوستینی به نام ایزامبار، که تا دم آخر به بهای جانش یاری‌اش کرد، همراهش بود. ژان صلیبی خواست و سربازی انگلیسی صلیبی را از دو تکه چوب ساخت و به او داد.

ژان آن را پذیرفت اما صلیبی را هم خواست که کلیسا تبرکش کرده باشد. ایزامبار مأموران را واداشت صلیبی از کلیسای سن‌سووور بیاورند. ظهر شده بود و سربازان از تأخیر می‌غریدند. فرماندهشان پرسید: «مگر خیال دارید اینجا ناهار بخورید؟» و مردانش دخترک را از کف کشیشان ربودند و به تیر بستند. ایزامبار صلیب متبرک را پیش چهرهٔ او بالا گرفت و راهبی دومینیکی با او بر فراز هیزم‌ها رفت. آتش زدند. وقتی شعله‌ها دور پاهایش زبانه کشید و راهب را هنوز کنار خود دید، از او خواست پایین برود و خود را نجات دهد. سپس نداهای غیبی، قدیسان، میکائیل فرشتهٔ مقرب و مسیح را به یاری خواند و در نهایت درد و عذاب سوخت.

یکی از کاتبان درگاه پادشاه انگلستان داوری تاریخ را پیش‌بینی کرد و فریاد زد: «ما از دست رفتیم؛ ما قدیسی را سوزاندیم.»

تبرئه

در ۱۴۵۵ پاپ کالیکستوس سوم به درخواست شارل هفتم فرمان داد مدارکی را که ژان بر اساس آن‌ها محکوم شده بود دوباره بررسی کنند. در ۱۴۵۶، که فرانسه اکنون پیروز بود، دادگاه تجدیدنظر حکم ۱۴۳۱ را مردود و ناعادلانه اعلام کرد. در ۱۹۲۰ پاپ بندیکتوس پانزدهم دوشیزهٔ اورلئان را در شمار قدیسان درآورد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

لالردها: پیروان ویکلیف، سوزاندن بدعت‌گذاران و محاکمهٔ اسقف پیکاک

بازنویسی روایت دورانت از مخالفت دینی در انگلستان قرن پانزدهم: جان‌گرفتن دوبارهٔ کلیسا پس از ویکلیف، خواسته‌های لالردها، قانون سوزاندن بدعت‌گذاران، قیام سر جان اولدکاسل، ماندگاری آرام این جنبش و استدلال‌خواهی اسقف رجینلد پیکاک.

ادامه

اخلاق و آداب در انگلستان قرن پانزدهم: قانون، عشق، غذا، لباس و خطر

بازنویسی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ انگلستان حوالی ۱۵۰۰: گفتار بی‌پرده و ازدواج‌های ترتیب‌یافته، بی‌قانونی و فساد، خانه‌های ییلاقی و سفره‌ها، لباس، بازی‌ها، سفرهای پرخطر، مجازات‌های سخت و دفاع سر جان فورتسکیو از قانون انگلستان.

ادامه

انگلستان چگونه ثروتمند شد: حصارکشی، تجارت، اکتشاف و شورش در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از خیز اقتصادی انگلستان: زوال سرف‌داری، گوسفندانی که جای کشاورزان را گرفتند، نخستین شرکت‌های بازرگانی، سفرهای جان کابوت، مقررات کار هنری هفتم و قیام جک کید در ۱۴۵۰.

ادامه

جنگ گل‌ها: پادشاهان انگلستان از هنری چهارم تا هنری هفتم، ۱۳۹۹ تا ۱۵۰۹

بازنویسی روایت دورانت از سلطنت در انگلستان قرن پانزدهم: شورش در عهد هنری چهارم، شکوه هنری پنجم، جنون هنری ششم، سی‌ویک سال جنگ داخلی و حکومت حسابگرانهٔ هنری هفتم که انگلستان را منظم و دارای بودجهٔ متعادل برجا گذاشت.

ادامه

کومین، فارس پاتلن و فرانسوا ویون: ادبیات فرانسه در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از ادبیات فرانسه در روزگار آشوب: فیلیپ دو کومین، نخستین تاریخ‌نویس فیلسوف‌مشرب؛ صحنهٔ عامه‌پسند با میستری، فارس و سوتی؛ و فرانسوا ویون، شاعر دزدی که شیرین‌سخنی و مرثیه‌هایش از جرم‌هایش ماندگارتر شد.

ادامه

پیدایش کاخ‌ها: معماری، مجسمه‌سازی و نقاشی فرانسه، ۱۴۵۳ تا ۱۵۱۵

بازنویسی مرور دورانت از هنر فرانسه در آستانهٔ قرن شانزدهم: کلیساهای گوتیک متأخر، تالارهای عمومی باشکوه، قصرهای ییلاقی لوار با الهام ایتالیایی، و مجسمه‌ساز، نقاش و صنعتگرانی که گوتیک، فلاندری و رنسانس را درآمیختند.

ادامه