چرا انگلستان نخست به اصلاح روی آورد
به احتمال قریب به یقین اخلاق روحانیان نقش دومی در خواست اصلاح در انگلستان داشت. روحانیان مراتب بالا دربارهٔ تجرد اهل صلح بودند، هرچند گفته میشد اسقفی به نام برنل پنج پسر داشته است و احتمالاً او یک مورد کاملاً استثنایی بوده. ویکلیف، لانگلند، گاور و چاسر همه در این نکته متفقاند که راهبان و فرایارها خوراک خوب و زنان بدکار را دوست دارند. اما گمان نمیرود که خشم بریتانیاییها از این انحرافها برخاسته باشد، یا از راهبههایی که چون به نماز میآمدند قلادهٔ سگی در دست و پرندهای دستآموز بر دست داشتند، یا از مسابقهٔ راهبان در وردخوانی. در مورد اخیر، طنز انگلیسی برای شیطان دستیاری ساخته که کارش جمعآوری هجاهایی است که در این مسابقهٔ مقدسِ ناقص کردن کلمات از زبان وردخوانان میافتد و برای هر لغزش لفظی یک سال عذاب جهنم برای گناهکاران مقرر کرده است.
ثروت کلیسای انگلستان
آنچه رگ مالی مردم و دولت را میآزرد، ثروت روزافزون و کوچندهٔ کلیسای انگلستان بود. روحانیان در برخی موارد یکدهم درآمد خود را به دولت میپرداختند، اما استوار باور داشتند که بدون موافقت شوراهای روحانی نمیتوان بر آنان مالیات بست. اسقفان و راهبان بزرگ در مجلس اعیان نماینده داشتند و مستقیم یا با وکالت در شوراهایی که زیر ریاست اسقف اعظم کنتربری یا یورک تشکیل میشد گرد میآمدند و دربارهٔ همهٔ امور دینی و روحانی تصمیم میگرفتند. شاه معمولاً مقامات عالی دولت را از میان روحانیان، باسوادترین طبقهٔ جامعه، برمیگزید.
- دادخواست مردم عادی علیه روحانیان دربارهٔ املاک کلیسا در دادگاههای شاهی قابل رسیدگی بود.
- اما حق قضاوت دربارهٔ مجرمان روحانی منحصراً با دادگاههای کلیسایی بود.
- کلیسا در بسیاری از شهرها املاک خود را اجاره میداد و حق رسیدگی به جرایم مستأجران، حتی جنحه، را از آنِ خود میدانست.
همهٔ اینها خشم مردم را برمیانگیخت، اما بیش از همه سیل ثروت کلیسای انگلستان بود که در قرن چهاردهم به جیب پاپها در آوینیون، یعنی فرانسه، سرازیر میشد. تخمین زده میشد مقدار پول مردم انگلستان که به خزانهٔ پاپ میرسید بیش از درآمد خود پادشاه و دولت انگلستان باشد.
قوانین علیه ادعاهای پاپی
دستهای مخالف روحانیان در دربار شکل گرفت و قوانینی گذشت که بیشتر هزینهٔ دولت را بر املاک کلیسایی تحمیل میکرد.
- در ۱۳۳۳ ادوارد سوم از پرداخت خراجی که شاه جان به پاپها تعهد کرده بود سر باز زد.
- در ۱۳۵۱
قانون پروویزورزبه سلطهٔ پاپ بر انتصابها و عواید مناصب کلیسای انگلستان پایان داد. - نخستین قانون
پرمونیرهدر ۱۳۵۳ انگلیسیهایی را که امور مربوط به اقتدار دادگاههای شاهی را به محاکم بیگانه، یعنی دربار پاپ، میبردند متمرد خواند. - در ۱۳۷۶ مجلس عوام رسماً ادعا کرد که مأموران مالیاتی پاپ مبالغ هنگفتی برای او میفرستند و کاردینالهای ناشناس فرانسوی از مناصب کاردینالی انگلستان ثروتهای کلان میاندوزند.
رهبری مخالفان روحانیت در دربار با جان آو گانت بود و حمایت او از جان ویکلیف سبب شد این مصلح بزرگ کشته نشود و به مرگ طبیعی درگذرد.
زندگی و آثار ویکلیف
جان ویکلیف، نخستین مصلح انگلیسی، در حدود ۱۳۲۰ در هیپسول، نزدیک دهکدهٔ ویکلیف در شمال یورکشر، به دنیا آمد. در آکسفورد تحصیل کرد و به استادی الاهیات رسید. در حدود ۱۳۶۰ یک سال رئیس کالج بیلیل بود. بعدها به مقام کشیشی رسید و پاپها او را به مناصبی در کلیساهای بخشها گماردند که وظیفه و مستمری داشت، و او همچنان در دانشگاه تدریس میکرد.
نویسندهای پرکار
فعالیت او شگفتآور بود. رسالات بسیاری به شیوهٔ فلسفهٔ مدرسی دربارهٔ مابعدالطبیعه، الاهیات و منطق نوشت، دو کتاب در جدلیات، چهار کتاب خطابه و وعظ و مقالات کوتاه اما روان دربارهٔ موضوعات گوناگون، از جمله رسالهٔ معروف درباره حکومت مدنی. بیشتر آثارش به لاتینی ناهنجار و دشواری نوشته شده بود که جز دستورنویسان کسی را به زحمت نمیانداخت. اما در همین ابهام و ناهنجاری اندیشههایی چنان تند و آتشین نهفته بود که ۱۵۵ سال پیش از هنری هشتم انگلستان را از کلیسای کاتولیک رم جدا کرد، بوهم را در آتش جنگهای داخلی افکند و تقریباً همهٔ اندیشههای اصلاحی یان هوس و مارتین لوتر را پیش از آنان به گوش جهانیان رساند.
الاهیات ویکلیف
تقدیر ازلی و لطف الاهی
ویکلیف با پذیرش منطق و فصاحت آوگوستینوس بنیان عقیدهٔ خود را بر تقدیر ازلی نهاد که هنوز مانند مغناطیس مرکز الاهیات پروتستان است. به نظر او خداوند لطف خود را شامل حال هر که بخواهد میکند و سعادت و شقاوت هر فرد از روز ازل برای همیشه معلوم شده است. حسن عمل سبب رستگاری نیست، بلکه نشانهٔ آن است که کنندهٔ آن مورد لطف الاهی و از بندگان خاص اوست. ما مطابق سرنوشتی که مشیت الاهی برایمان معین کرده عمل میکنیم، یا اگر گفتهٔ هراکلیتوس را وارونه کنیم، سرنوشت ما منش ماست. تنها آدم و حوا اختیار و آزادی اراده داشتند و با نافرمانی آن را هم برای خود و هم برای ذریهشان از دست دادند.
اطاعت مستقیم از خدا و کشیش بودن همه
خداوند فرمانروای جهان است و همهٔ ما مطیع اوییم. اطاعت و وفاداری ما به او مستقیم و بلاواسطه است، مانند سوگند وفاداری یک انگلیسی به پادشاه خود. این بر خلاف فرانسهٔ فئودال است که در آن آدمی به واسطهٔ خاوند، وفاداری خود را به ایلخان و از او به پادشاه ابراز میکند. بنابراین پیوند میان خالق و خلق مستقیم است و به میانجی نیاز ندارد و ادعای کلیسا و کشیشان مبنی بر اینکه رابط لازم میان خدا و مردماند مردود است. به همین ترتیب همهٔ مسیحیان خود کشیشاند و نیازی به تعیین شخصی به نام کشیش نیست.
مالکیت، گناه و ثروت کلیسا
خداوند مالک کل زمین و آسمان و هرچه در آنهاست و آدمی تنها بهعنوان رعیتی مطیع میتواند چیزی در تملک داشته باشد. کسی که گناهکار است حق تملک را از دست میدهد، زیرا گناه طغیان علیه خداوندگار است و مالکیت برحق مستلزم معصومیت است. از کتاب مقدس برمیآید که مسیح میخواست حواریون، جانشینان آنها و نمایندگان رتبهدارشان صاحب مال و منال نباشند. پس کلیسا یا کشیشی که ثروتمند است از فرمان مسیح تجاوز کرده و گناهکار است و در نتیجه شعایری که او انجام میدهد فاقد اعتبار است.
کمونیسم نظری و حدود آن
ویکلیف، که گویی این گفتهها را چندان سخت نمیدانست، از الاهیات خود یک کمونیسم و آنارشیسم نظری استنتاج کرد. آن کس که معصوم و مورد تأیید الاهی است با خداوند در مالکیت همهٔ کالاهای جهان شریک است، یعنی درستکاران در همهچیز سهیماند. مالکیت فردی و حکومتی، چنانکه برخی فلاسفهٔ مدرسی تعلیم میدادند، نتیجهٔ گناه آدم و گناهکاری ذاتی انسان است. در جامعهای که فضیلت بر آن فرمان میراند نه مالکیت فردی وجود دارد و نه قوانین کلیسایی و دولتی ساختهٔ ذهن بشر.
ویکلیف میترسید افراطیونی که در این زمان در اندیشهٔ انقلاب بودند عقایدش را به معنای لفظی تعبیر کنند، پس بیان داشت که مرام اشتراکی او فقط جنبهٔ تصوری و معنوی دارد. قدرتهای موجود، چنانکه بولس حواری تعلیم داده، عطیهٔ خداوندند و باید از آنها اطاعت کرد. لوتر نیز در ۱۵۲۵ عیناً همین نکته را دربارهٔ انقلاب تکرار کرد.
ویکلیف و دربار
دستهٔ مخالف روحانیان در دربار کمونیسم ویکلیف را خوش نداشت، اما حملههای او به روحانیت و مالکیت کلیسا را بسیار سودمند یافت. وقتی در ۱۳۶۶ پارلمان انگلستان دوباره از پرداخت خراج مقرر شاه جان به پاپ خودداری کرد، ویکلیف نامزد شد تا بهعنوان «روحانی طرفدار شاه» از این تصمیم دفاع کند.
- در ۱۳۷۴ ادوارد سوم درآمد کلیسایی بخش لوترورث را، ظاهراً بهعنوان کارمزد، به او بخشید.
- در ژوئیهٔ ۱۳۷۶ او مأمور شد تا به نمایندگی از سلطنت به بروژ برود و با مأموران پاپ دربارهٔ امتناع ادامهدار انگلستان از پرداخت خراج مذاکره کند.
- وقتی جان آو گانت بر آن شد که حکومت را به ضبط بخشی از املاک کلیسا بکشاند، از ویکلیف خواست در یک سلسله سخنرانی در لندن از نظر او دفاع کند. ویکلیف در سپتامبر ۱۳۷۶ پذیرفت و از آن زمان روحانیان و طرفدارانشان او را آلت دست جان آو گانت شمردند.
محاکمه در سنت پول
کورتنی، اسقف لندن، بر آن شد با تعقیب ویکلیف بهعنوان بدعتگذار، بهطور غیرمستقیم بر جان ضربه بزند. او ویکلیف را فراخواند تا در فوریهٔ ۱۳۷۷ در کلیسای جامع سنت پول در برابر شورایی از کشیشان عالیرتبه حاضر شود. ویکلیف حاضر شد، اما جان آو گانت و انبوهی ملازم مسلح نیز با او بودند. سربازان با برخی تماشاگران درگیر شدند، غوغایی برپا شد و ویکلیف صحیح و سالم به آکسفورد بازگشت.
کورتنی اتهامنامهای مشروح با نقل پنجاه و دو بند از آثار ویکلیف تهیه کرد و به رم فرستاد. در ماه مه پاپ گرگوریوس یازدهم فرمانی صادر کرد و هجده مسئله از آثار ویکلیف را که بیشتر از رسالهٔ درباره حکومت بودند دال بر ارتداد شمرد. او به اسقف اعظم سایمن سادبری و اسقف کورتنی فرمان داد تا بررسی کنند آیا ویکلیف هنوز بر این آرا پایبند است یا نه، و در صورت اثبات او را توقیف کنند، در زنجیر کنند و منتظر دستورهای بعدی باشند.
پرسش پارلمان و پاسخ ویکلیف
ویکلیف در این زمان نهفقط تحت حمایت جان آو گانت و لرد پرسی آو نورثامبرلند بود، بلکه افکار عمومی نیز از او پشتیبانی میکرد. در پارلمانی که در اکتبر تشکیل شد احساسات ضدروحانی شدت داشت. بحث دربارهٔ سلب دارایی کلیسا برای برخی اعضا فریبنده بود، چون حساب میکردند پادشاه با ثروتی که در دست اسقفان، روسای دیرها و روحانیان والامقام است میتواند هزینهٔ ۱۵ ارل، ۱۵۰۰ شهسوار و ۶۲۰۰ سپردار را بدهد و هر سال ۲۰٬۰۰۰ لیره هم برای خود نگه دارد. فرانسه آماده میشد به انگلستان لشکر بکشد، خزانهٔ دولت تقریباً خالی بود و ابلهانه مینمود که بگذارند مأموران پاپ ثروت کلیسای انگلستان را جمع کنند و برای پاپی فرانسوی و کالج کاردینالهایی که اکثرشان فرانسوی بودند بفرستند.
مشاوران پادشاه از ویکلیف خواستند به این پرسش بیندیشد: آیا کشور انگلستان شرعاً میتواند، در هنگامی که دفع حملهٔ بیگانگان ضروری است، از فرستادن ثروت مملکت به خارج جلوگیری کند، حتی اگر پاپ سرزنش کند یا به نام فریضهٔ فرمانبرداری آن را بخواهد؟ ویکلیف در رسالهای پاسخ داد و در نتیجه خواستار جدایی کلیسای انگلستان از دربار رم شد. او نوشت که پاپ نمیتواند ثروت کلیساهای انگلستان را بخواهد مگر بهعنوان صدقه. چون احسان باید در خود کشور آغاز شود، فرستادن صدقات کشور به خارج در حالی که خود نیازمند است نه احسان بلکه حماقت است. در برابر بخشی از پرسش که میگفت کلیسای انگلستان جزئی از کلیسای کاتولیک یا عمومی است و باید از آن تبعیت کند، او استقلال روحانی کلیسای انگلستان را توصیه کرد. به استناد کتاب مقدس، انگلستان باید یک پیکر مقدس باشد که روحانیان، خاوندان و عوام اعضای آناند. این گفتار که بعدها زبان حال هنری هشتم شد چنان تند و تهورآمیز بود که مشاوران شاه به ویکلیف دستور دادند بیش از آن در این باب سخنی نگوید.
آکسفورد و لمبث
اجلاس بعدی پارلمان به ۲۸ نوامبر موکول شد. اسقفان که به قتل ویکلیف کمر بسته بودند، در ۱۸ دسامبر فرمانهای محکومیت را منتشر کردند و از رئیس دانشگاه آکسفورد خواستند فرمان پاپ برای دستگیری ویکلیف را اجرا کند. در آن زمان دانشگاه در اوج استقلال فکری بود. در ۱۳۲۲ حق خلع رئیس نالایق را بدون مشورت با مافوق رسمی او، اسقف لینکن، به دست آورده بود و در ۱۳۶۷ قید نظارت اسقفان را از خود برداشته بود.
نیمی از دانشگاه به پشتیبانی ویکلیف برخاستند، دستکم به این دستاویز که حق دارد آزادانه عقاید خود را بیان کند. رئیس دانشگاه از اطاعت اسقفان سر باز زد، اعلام کرد که هیچ مقام روحانی در امور عقیدتی حق فرمان دادن به دانشگاه ندارد و در همان حال به ویکلیف اندرز داد مدتی سکوت کند. اما کدام مصلح میتواند زبان در کام کشد و خاموش در کنجی بنشیند؟
جلسهٔ لمبث
در مارس ۱۳۷۸ ویکلیف در برابر شورای اسقفان در لمبث حاضر شد و از عقاید خود دفاع کرد. درست هنگامی که استماع دفاعیه در شرف آغاز بود، نامهای از مادر شاه ریچارد دوم به دست اسقف اعظم رسید که از او میخواست از صدور حکم قطعی محکومیت ویکلیف خودداری کند. در جریان محاکمه انبوهی از مردم از خیابان به زور وارد شدند و فریاد زدند که مردم انگلستان نمیپذیرند در کشور دستگاه تفتیش افکار باشد. اسقفان زیر فشار دولت و ملت صدور حکم را به تعویق انداختند و ویکلیف بیآنکه آسیبی ببیند و در واقع پیروزمند به خانه بازگشت.
پاپ گرگوریوس یازدهم در ۲۷ مارس درگذشت. چند ماه بعد شقاق در حکومت پاپی روی داد و قدرت و اعتبار کلیسا را تضعیف کرد. ویکلیف حمله را از سر گرفت و رسالات و مقالات بسیاری نوشت که بیشترشان به انگلیسی بود و دامنهٔ بدعتها و طغیانها را وسعت داد.
حمله ویکلیف به روحانیان
در این سالها او را مردی تصویر کردهاند که ستیزه و مباحثه چون فولاد آبدیدهاش کرده و گذشت عمر او را در امور دینی و اخلاقی سختگیر ساخته بود. او مرد کنجنشین نبود، بلکه مبارز و خلاق بود و منطق خود را شاید تا سرحد بیرحمی رسانده بود. قریحهٔ او در هجو و بدگویی اینک یکسره لجامگسسته بود. فرایارهایی را که به مردم تعلیم فقر میدادند اما خود ثروت میاندوختند تقبیح میکرد. میگفت بسیاری از صومعهها مکمن دزدان، لانهٔ ماران و جایگاه دیوان و شیاطین است.
آمرزشنامه، برزخ و رذیلت روحانیان
او با این نظر که ثواب اعمال قدیسان را میتوان برای نجات ارواح گناهکاران در برزخ به کار برد مبارزه کرد و گفت مسیح و حواریون چنین آموزهای نداشتند. به گفتهٔ او، کشیشان مردم را با آمرزشنامه و بخشش دروغین میفریبند و پولهایشان را میربایند و کسانی که با قیمتهای گزاف از این دروغگویان آمرزشنامه میخرند ابلهاند. اگر پاپ توانایی داشت ارواح گناهکاران را از عذاب برزخ برهاند، چرا به نام احسان و دین یکباره چنین نمیکرد؟ او با شدت و حرارت روزافزون ادعا میکرد که بسیاری از کشیشان زنان، دختران، بیوهزنان و راهبهها را به راههای گوناگون میفریبند و بیعفت میکنند و خواستار آن بود که جنایات روحانیان در دادگاههای غیرروحانی کیفر شود.
او نایبکشیشانی را به باد ناسزا گرفت که ثروتمندان را تملق میگفتند و فقیران را خوار میشمردند. گناهان مالداران را آسان میبخشیدند، اما تهیدستانی را که نمیتوانستند مطامعشان را برآورند و عشریه بدهند تکفیر و طرد میکردند. به نخجیر میرفتند، بازهای دستآموز میپروردند، قمار میکردند و مردم را با معجزههای دروغین میفریفتند. او کشیشان انگلیسی را متهم کرد که معیشت بینوایان را میدزدند اما با ستم مخالفت نمیکنند و برای پول بیش از خون مسیح ارزش قائلاند. فقط برای خودنمایی عبادت میکنند، برای مراسم دینی از مردم اجرت میخواهند، در لهو و تجمل میزیند و بر اسبان فربه با زین و برگ سیمین و زرین سوار میشوند. او آنان را دزد، روباه مکار، گرگ مزور، شکمباره و بوزینهٔ شهوتپرست میخواند. در اینجا حدت و طعن زبان ویکلیف حتی از لوتر هم شدیدتر است.
خرید و فروش مناصب، پاپهای رقیب و پاپ بهمنزلهٔ دجال
ویکلیف نوشت که خرید و فروش مقامات کلیسایی در تمام دوایر کلیسا شایع است. به نظر او کار دربار رم بیش از همه به انگلستان آسیب میزد، زیرا همهجا و زیر مقدسترین رنگها رواج داشت و سرزمین را از ثروت و مردم تهی میکرد. رقابت ننگآور پاپها در هنگام شقاق، تکفیر یکدیگر و ستیزهٔ بیآزرمانه برای کسب قدرت باید مردم را به هوش آورد و وادارد که از پاپها، تا آنجا که تعلیمات مسیح را پیروی میکنند، تبعیت کنند.
پاپ یا کشیش در عالم روحانی فرمانروا و حتی پادشاه بود. مسیح جایی نداشت که سر بر بالین استراحت نهد، اما مردم میگفتند این پاپ بیش از نیمی از امپراطوری را صاحب است. مسیح متواضع بود، اما پاپ بر تخت مینشیند و فرمانروایان را وادار میکند بر پایش بوسه زنند. شاید ویکلیف میخواسته زیرکانه بگوید که پاپ همان دجال است که در رسالهٔ اول یوحنای رسول آمدنش پیشگویی شده و همان وحش مکاشفهٔ یوحنا است که منادی آمدن مجدد مسیح است.
برنامهٔ اصلاح ویکلیف
به نظر ویکلیف راه حل این بود که کلیسا از همهٔ قدرتها و تملکات مادی دست بکشد. مسیح و شاگردانش در فقر زیستند، پس شایسته بود کشیشان نیز از آنان پیروی کنند. فرایارها و راهبان باید مال و منال و زندگی مرفه و متجمل را کنار بگذارند و به قواعد سخت فرقههای خود بازگردند. کشیشان باید با خوشحالی از دست دادن فرمانروایی جهان مادی را تحمل کنند، به غذا و لباس بسنده کنند و تنها از صدقاتی که از روی میل به آنان داده میشود زندگی کنند.
- اگر روحانیان با بازگشت به فقر انجیلی از املاک خود دست برنمیداشتند، بر عهدهٔ دولت بود که پا پیش گذارد و اموالشان را ضبط کند.
- حکمرانان و شاهان باید به اصلاح کشیشان همت گمارند و آنان را به پذیرفتن فقری که مسیح فرمان داده مجبور کنند.
- نباید از لعن و تکفیر پاپ بترسند، زیرا نفرین هیچکس جز نفرین خداوند مؤثر نیست.
- پادشاهان تنها در برابر خدا مسئولاند و قدرتشان از اوست.
- به جای پذیرفتن عقیدهٔ گرگوریوس هفتم و بونیفاکیوس هشتم که حکومتهای غیرروحانی را تابع کلیسا میدانستند، دولت باید در امور دنیوی خود را برتر بداند و بر همهٔ اموال کلیسا نظارت کند.
- کشیشان باید بهوسیلهٔ شخص پادشاه تعیین شوند.
اعتراف، آیین قربانی مقدس و شعایر
قدرت کشیش در حقی است که برای انجام شعایر دینی دارد و ویکلیف در این باره عقایدی اظهار کرد که بعدها از دهان لوتر و کالون شنیده شد. او اعتراف محرمانه را ضروری نمیدانست و از اعتراف علنی که مسیحیان نخستین میپذیرفتند حمایت میکرد. به گفتهٔ او اعتراف محرمانه نزد کشیش ضروری نیست و از ساختههای اخیر شیطان است، چون نه مسیح و نه شاگردانش چنین کاری نکردند. این اعتراف آدمی را بندهٔ زرخرید کشیشان میکند و گاهی برای مقاصد اقتصادی و سیاسی به کار میرود و ممکن است راهب و راهبهای با این اقرارنیوشی و بخشایش محرمانه با یکدیگر گناه کنند.
یک آدم معمولی نیکوکار میتواند فرد گناهکاری را بهتر از کشیشان پست و دغلکار بیامرزد، اما حقیقت این است که تنها خداوند بخشاینده گناهان است. بهطور کلی باید به اعتبار عمل دینی که کشیش گنهکار یا مرتد انجام میدهد مشکوک بود. هیچ کشیشی، چه خوب و چه بد، نمیتواند نان و شراب آیین قربانی مقدس را به جسم و خون مسیح تبدیل کند. برای ویکلیف چیزی زشتتر از این نبود که برخی کشیشانی که میشناخت مدعی بودند این معجزهٔ الاهی را انجام میدهند.
مخالفت با قلب ماهیت
ویکلیف مانند لوتر منکر قلب ماهیت بود، اما حضور حقیقی مسیح در این مراسم را انکار نمیکرد. مسیح به نحوی رمزآمیز، که نه ویکلیف و نه لوتر در پی توضیحش نبودند، روحاً، واقعاً، حقیقتاً و مؤثراً در این آیین حاضر بود، اما همراه با نان و شرابی که، برخلاف تعلیم کلیسا، نابود نمیشد.
ویکلیف این اندیشهها را بدعتآمیز نمیدانست، اما نظر او دربارهٔ وجود جسم و خون مسیح در ماده فطیر و شراب بسیاری از طرفدارانش را به وحشت انداخت. جان آو گانت در ۱۳۸۱ با شتاب خود را به آکسفورد رساند تا از دوستش بخواهد دربارهٔ آیین قربانی مقدس بیش از این سخن نگوید. ویکلیف امتناع کرد و عقاید خود را در «شهادتنامه»ای در مه ۱۳۸۱ تأیید و تأکید کرد.
شورش بزرگ و پیامدهای آن
یک ماه بعد آتش انقلاب اجتماعی در انگلستان شعلهور شد و همهٔ مالداران را به وحشت انداخت و آنان را به تقبیح و بازگشت از عقاید و اصولی واداشت که مالکیت جامعه و افراد را، چه روحانی و چه غیرروحانی، به هر نحوی تهدید میکرد. ویکلیف بدین ترتیب بیشتر پشتیبانان خود را در دستگاه دولت از دست داد. قتل اسقف اعظم سادبری به دست شورشیان سبب شد مصممترین دشمن ویکلیف، کورتنی، به مقام اسقف اعظم کنتربری برسد. کورتنی احساس کرد اگر بگذارد عقاید ویکلیف دربارهٔ آیین قربانی مقدس منتشر شود، نهتنها آبروی روحانیت خواهد رفت بلکه پایههای اقتدار اخلاقی کلیسا نیز متزلزل میشود.
شورای فرایارهای سیاه و اخراج
در مه ۱۳۸۲ کورتنی از همهٔ روحانیان دعوت کرد در صومعهٔ «فرایارهای سیاه» در لندن گرد آیند و شورایی تشکیل دهند. او شورا را واداشت بیست و چهار مسئلهای را که از آثار ویکلیف استخراج کرده بود مردود و دلیل بیدینی او اعلام کند. او همچنین حکم قطعی به رئیس دانشگاه آکسفورد فرستاد تا مؤلف آن مسائل را تا اثبات دینداریاش از تدریس و سخنرانی بازدارد. شاه ریچارد دوم به رئیس دانشگاه دستور داد ویکلیف و همهٔ پیروانش را اخراج کند و این را باید واکنش او در برابر انقلابی دانست که نزدیک بود به سقوط او بینجامد. ویکلیف که ظاهراً هنوز جان آو گانت از او حفاظت میکرد، به مقر کار خود در لوترورث رفت.
فاصله گرفتن از شورشیان
ستایش جان بال، یکی از سران عمدهٔ انقلاب، چنان ویکلیف را هراسان کرد که چندین مقاله و رساله منتشر کرد و خود را از شورشیان جدا دانست. او از داشتن هر عقیدهٔ سوسیالیستی ابا کرد و از پیروانش خواست از حکمرانان این جهان، به امید پاداش جهان دیگر، صبورانه فرمانبرداری کنند. با این همه همچنان به نوشتن رسالات ضدکلیسایی ادامه داد.
لالردها و کتاب مقدس انگلیسی
ویکلیف هیئتی از «کشیشان فقیر موعظهگر» تشکیل داد تا تعلیمات اصلاحی او را در میان مردم بپراکنند. برخی از این لالردها مردمی با تحصیلات ناقص بودند و برخی معلمان دانشگاه آکسفورد. همه خرقهٔ پشمینهٔ سیاه میپوشیدند و مانند فقیران مسیحی نخستین پابرهنه راه میرفتند و حرارت کسانی را داشتند که مسیح را از نو بازیافته بودند. شعارشان تقریباً چون شعار پروتستانها بود. آنان بر لغزشناپذیری و قطعیت تعلیمات کتاب مقدس در برابر سنتهای فریبنده و دروغین تعلیمات دینی کلیسا تأکید داشتند و سخنرانی و وعظ به زبان بومی را بهجای انجام رمزآمیز مراسم دینی به زبانی خارجی پیشنهاد میکردند. ویکلیف برای این کشیشان غیررسمی و شنوندگان باسوادشان در حدود سیصد وعظ و سخنرانی به انگلیسی خشن اما پرحرارت ایراد کرد و مقالات دینی بسیار نوشت.
ترجمهٔ کتاب مقدس
چون بسیار میخواست مردم به مسیحیت آنگونه که در عهد جدید آمده بازگردند، بر آن شد که کتاب مقدس، یگانه مرجع و راهنمای راستین حقایق دینی، را با عدهای از یارانش ترجمه کند. تا آن زمان، یعنی ۱۳۸۱، فقط بخشهای پراکندهای از کتاب مقدس به انگلیسی ترجمه شده بود. طبقات تحصیلکرده با یک ترجمهٔ فرانسوی آشنا بودند و یک ترجمهٔ آنگلوساکسونی از عهد شاه الفرد باقی بود که برای انگلستان زمان ویکلیف قابل فهم نبود.
کلیسا دیده بود برخی بدعتگذاران، مانند والدوسیان، برای به کرسی نشاندن عقاید خود از کتاب مقدس بسیار استفاده میکنند. پس مردم را از خواندن ترجمههایی که از نظر کلیسا موثق نبود منع کرد و از این راه از هرجومرج عقیدتی ناشی از ترجمههای دلخواه دستهها و تفسیرهای اختیاری مردم کاست. اما ویکلیف استوار باور داشت که کتاب مقدس باید در اختیار هر انگلیسیزبانی باشد که خواندن میداند. ظاهراً او خود عهد جدید را ترجمه کرد و ترجمهٔ عهد قدیم را به نیکولس هرفرد و جان پروی سپرد. ترجمهٔ کامل کتاب مقدس حدود ده سال پس از مرگ ویکلیف تمام شد. این ترجمه از روی ترجمهٔ لاتینی هیرونوموس انجام شده بود نه از روی متن عبری عهد قدیم یا متن یونانی عهد جدید. سبک آن نمودار عظمت نثر انگلیسی نبود، اما در تاریخ انگلستان واقعهای حیاتی به شمار میرفت.
مرگ و میراث
در ۱۳۸۴ پاپ اوربانوس ششم ویکلیف را به رم فراخواند، اما فرمان مرگ از فرمان او نیرومندتر بود. در ۲۸ دسامبر ۱۳۸۴ این مصلح رنجور در مراسم قداس دچار فلج شد و سه روز بعد درگذشت. او را در لوترورث دفن کردند. اما به حکم شورای کنستانس در ۴ مه ۱۴۱۵ استخوانهایش را از گور درآوردند و در نهری که از آن نزدیکی میگذشت افکندند. نوشتههایش را همهجا جستند و هرچه یافتند نابود کردند.
آنچه ویکلیف پیشتر مطرح کرده بود
همهٔ عناصر برجستهٔ نهضت اصلاح دینی در تعلیمات ویکلیف وجود داشت:
- قیام علیه دنیاپرستی روحانیان و خواست نظامی اخلاقی سختگیرانهتر.
- روی آوردن از کلیسا به کتاب مقدس، از آکویناس به آوگوستینوس، از اختیار به تقدیر ازلی و از رستگاری بر اثر حسن عمل به مشیت و لطف الاهی.
- مخالفت با فروش آمرزشنامه، اعتراف محرمانه و قلب ماهیت.
- پایین آوردن کشیشان از مسند میانجیگری میان خدا و مردم.
- اعتراض به انتقال ثروت ملی به رم.
- فراخواندن دولت به عدم اطاعت از دستگاه پاپها.
- حمله به مالکیت روحانیان بر اموال دنیوی، که راه را برای هنری هشتم هموار کرد.
اگر شورش بزرگ سبب نمیشد که دولت از پشتیبانی ویکلیف دست بردارد، جنبش اصلاح دینی احتمالاً همان زمان در انگلستان ریشه میگرفت، یعنی صد و سی سال پیش از آنکه در آلمان درگیر شود.