سوگند تاجگذاری ادوارد دوم
در ۲۵ فوریهٔ ۱۳۰۸ ادوارد دوم، ششمین پادشاه خاندان پلانتاژنه، در دیر وستمینستر در برابر بزرگان روحانی، مقامات دولت و نجبا تاج بر سر نهاد. او مطابق رسم پادشاهان انگلستان به شکل پرسش و پاسخ با اسقف اعظم کنتربری سوگند یاد کرد. پیمان بست که قوانین و رسومی را که پادشاهان پیشین به مردم انگلستان بخشیده بودند، بهویژه آنچه ادوارد مقدس عطا کرده بود، پاس بدارد. سوگند خورد که به خدا، کلیسای مقدس، روحانیان و مردم وفادار باشد و به آنان صلح ارزانی دارد. همچنین سوگند خورد که در همهٔ داوریهایش عدالت، برابری، انصاف، شفقت و حقیقت را رعایت کند و به قوانین و رسوم پسندیدهای که مردم قلمرو برمیگزینند احترام بگذارد و از آنها دفاع کند.
پادشاهی که قلمرو را وانهاد
ادوارد پس از این سوگند و پس از مسح با روغنهای مقدس، حکومت را به افراد فاسد و نالایق سپرد و خود را یکسر به رابطهای رسواکننده با پیرز گوستن، محبوب دربارش، سپرد. بارونها شورش کردند، گوستن را گرفتند و در ۱۳۱۲ کشتند و ادوارد و انگلستان را مطیع اولیگارشی فئودالی خود ساختند.
اسکاتلندیها سپس ادوارد را در بنکبرن شکست دادند. او با رسوایی بازگشت و خود را با محبوبی تازه، هیو دسپنسر، تسلی داد. همسرش ایزابل دو فرانس که از او بیمهری دیده بود، با عاشقش راجر مورتیمر توطئه کرد و در ۱۳۲۶ او را از سلطنت خلع کرد. اندکی بعد ادوارد در قلعهٔ بارکلی به دست یکی از مأموران مورتیمر کشته شد و پسر پانزدهسالهٔ او با نام ادوارد سوم بر تخت نشست.
آغاز پارلمان
یکی از رویدادهای مهم این دوره برقراری اصلی در سال ۱۳۲۲ بود که به موجب آن اعتبار هر قانون به موافقت یک مجمع ملی وابسته بود. پادشاهان انگلستان از دیرباز هر وقت در کاری درمیماندند «شورای سلطنتی» را، که از نجبا و روحانیان عالیمقام تشکیل میشد، به مشورت فرامیخواندند. در سال ۱۲۹۵ ادوارد اول که همزمان با فرانسه، اسکاتلند و ولز میجنگید و به پول و مردان جنگی سخت نیاز داشت، فرمان داد از هر شهر، شهرک و قصبه دو شهروند دارای حق رای و از هر ایالت دو شهسوار به یک مجمع ملی بفرستند. این مجمع همراه با شورای سلطنتی نخستین پارلمان انگلستان را تشکیل داد.
منطق این کار عملی بود. شهرها پول داشتند و نمایندگانشان باید ترغیب میشدند به شاه رای دهند. ایالتها پر از مالکان آزاد بودند که میتوانستند نیرومندترین کمانداران و نیزهوران را فراهم کنند. وقت آن رسیده بود که این نیروها به هم بپیوندند و بنیاد حکومت بریتانیایی نهاده شود.
نه دموکراسی
ادعای دموکراسی کامل در میان نبود. هرچند شهرها از زیر سلطهٔ خاوندان بزرگ رهایی یافته بودند یا تا سال ۱۴۰۰ مییافتند، حق رای شهرنشینان به اقلیت کوچکی از مالداران محدود بود. حکومت همچنان در دست نجبا و روحانیان ماند. آنان بیشتر زمینهای کشور را داشتند، اکثریت مردم سرف یا مستأجر آنان بودند و سازمان و رهبری نیروهای مسلح را خودشان بر عهده داشتند.
پارلمان چگونه کار میکرد
در زمان ادوارد سوم مجمع ملی «پارلمان» نامیده شد و در کاخ سلطنتی در وستمینستر تشکیل میشد. جایگاهها بر پایهٔ مقام بود:
- اسقفان اعظم کنتربری و یورک، هجده اسقف و روسای بزرگ دیرها در کنار شاه مینشستند.
- پنجاه تن از اشراف غیرروحانی، شامل دیوک، مارکوئس، ارل، وایکاونت و بارون، جایگاه خود را بهعنوان بخش دیگر مجلس بالا میگرفتند.
- پرنس آو ویلز و شورای سلطنتی نزدیک تخت گرد میآمدند.
- قضات کشور برای یادآوری نکات قانونی حضور مییافتند و بر کیسههای پشم مینشستند تا اهمیت حیاتی پشم در تجارت انگلستان به یاد آید.
هنگام گشایش جلسه، شهرنشینان و شهسواران که بعدها به عوام معروف شدند، سربرهنه در پایین نردهای میایستادند که آنان را از روحانیان عالیقدر و خاوندان جدا میکرد. به این ترتیب مجمع ملی از ۱۲۹۵ دو مجلس بالا و پایین داشت. شاه یا رئیس تشریفاتش برای هر دو مجلس نطقی ایراد میکرد و موضوعاتی را که باید مورد شور قرار گیرد بیان میداشت.
رویهٔ کار و قدرت مالی
عوام سپس به تالار دیگری، معمولاً تالار بحث دیر وستمینستر، میرفتند و پیشنهادهای شاه را بحث میکردند. چون شور پایان مییافت، از میان خود یک سخنگو برمیگزیدند تا نتیجه را به مجلس بالا گزارش دهد و درخواستهایشان را به شاه برساند. در پایان جلسه شاه دوباره دو مجلس را فرامیخواند، به درخواستها پاسخ میداد و مجلسین را منحل میکرد. تنها شاه قدرت تشکیل و انحلال پارلمان را داشت.
هر دو مجلس مدعی آزادی بحث بودند و معمولاً از آن کاملاً برخوردار میشدند. اغلب عقاید خود را بیپروا و با شدت به شخص فرمانروا میگفتند یا برایش مینوشتند، هرچند در چند مورد شاه ناچار شد منتقدان بسیار گستاخ را زندانی کند. از نظر تئوری قانونگذاری با پارلمان بود. در عمل بیشتر قوانینی که تصویب میشد لوایحی بودند که وزیران شاه تسلیم کرده بودند. با این همه، اعضا نظرها و ایرادهای خود را مطرح میکردند و تا رضایتشان جلب نمیشد به لوایح مالی رای نمیدادند. این قدرت مالی یگانه حربهٔ مجلس عوام بود و با بالا رفتن هزینهٔ اداره امور و توانگرتر شدن شهرها بر آن افزوده شد. سلطنت نه مطلقه بود و نه مشروطه.
قدرت شاه بیرون از پارلمان
شاه نمیتوانست مستقیماً در قوانینی که پارلمان تصویب کرده بود تغییر دهد یا خود قانونی تازه وضع کند. اما در بیشتر ایام سال پارلمانی نبود که او را مهار کند و او احکام و فرمانهایی صادر میکرد که بر سراسر زندگی مردم انگلستان اثر میگذاشت. تختنشینی او انتخابی نبود، بلکه ارثی بود. شخص او از نظر دینی مقدس شمرده میشد و اطاعت و وفاداری به او را دین، سنت، قانون، تعلیم و تربیت و سوگند به افراد تلقین میکرد. اگر اینها کافی نبود، قانون خیانت باقی را تأمین میکرد: کسی که به خیانت محکوم میشد او را از میان کوچهها تا پای چوبهٔ دار میکشیدند، اندرونش را بیرون میآوردند و در برابر چشمش میسوزاندند و سپس به دارش میزدند.
ادوارد سوم: بیشتر شوالیه تا دولتمرد
ادوارد سوم در ۱۳۳۰ در هجدهسالگی زمام حکومت را به دست گرفت و یکی از پرحادثهترین سلطنتهای تاریخ انگلستان را آغاز کرد. یکی از تاریخنویسان معاصرش گفته است که اندامش زیبا و چهرهاش به سان خدایان بود. تا زمانی که زیادهروی در مجالست با زنان او را نشکسته بود، سراپا هیئت شاهان داشت. او بیشتر شوالیه بود تا سیاستمدار و اغلب از سیاست داخلی غافل میماند. تا وقتی پارلمان هزینهٔ لشکرکشیهایش را میداد، بیشتر قدرت را به آن میسپرد. در سراسر سلطنت طولانیاش کوشید فرانسه را به قلمرو خود بیفزاید و در این راه فرانسویان را ویران کرد.
شوالیهگری و نشان گارتر
در وجود ادوارد شوالیهگری، جوانمردی و میل به زنان جمع بود. پس از آنکه برج مدور وینزر را با کار اجباری ۷۲۲ تن ساخت، میز گردی از شهسواران محبوبش تشکیل داد و بر بسیاری از نیزهبازیها ریاست کرد. فروآسار نقل میکند که ادوارد کوشید کانتس آو سالزبری دلربا را بفریبد، اما مؤدبانه ناکام ماند و آنگاه مسابقهای برگزار کرد تا از دیدار زیبایی او لذت ببرد. این داستان موثق نمینماید. افسانهای دلپذیر میگوید هنگامی که کانتس در دربار میرقصید زانوبندش به زمین افتاد و شاه آن را برداشت و گفت: «رسوا باد آنکه دربارهٔ آن فکر بد کند.» این جمله شعار نشان گارتر شد که ادوارد در حدود ۱۳۴۹ بنیان نهاد.
الیس پررز و ملکه فیلیپا
دست یافتن بر الیس پررز آسانتر از کانتس آو سالزبری بود. الیس با آنکه شوهر داشت، خود را به شاه تسلیم کرد و در برابر زمین بسیاری گرفت و چنان بر او تسلط یافت که پارلمان اعتراض کرد. به گفتهٔ فروآسار، که وظیفهخوار زودباور ملکه بود، ملکه فیلیپا همهٔ اینها را با شکیبایی تحمل کرد و او را بخشید. در بستر مرگ تنها از او خواست تعهدات او را به مؤسسات خیریه انجام دهد و گوری جز در کنار او برنگزیند. شاه با اشک قول داد، اما به نزد الیس بازگشت و جواهرات ملکه را به او داد.
جنگ، کار شاهان
ادوارد در نبردهایش با نیرو، دلاوری و مهارت میجنگید. در آن زمان جنگ از والاترین و مهمترین کارهای شاهان بود. فرمانروایانی که جنگاور نبودند حقیر شمرده میشدند و در تاریخ انگلستان سه شاه از این دست از سلطنت خلع شدند. هر نجیبزادهٔ اروپایی برای جنگ تربیت میشد و ترقی او در دارایی و قدرت به لیاقت و دلیریاش در بهکار بردن سلاح وابسته بود. مردم از جنگ آسیب فراوان میدیدند، اما تا زمان سلطنت ادوارد سوم بهندرت خود در جنگها شرکت میکردند. فرزندانشان داستان پیروزیهای شهسواران قدیم را میشنیدند و پادشاهانی را که بیشترین خون بیگانگان را ریخته بودند ستایش میکردند و یاد صدمات جنگ را از خاطر میبردند.
رویگردانی از جنگ
هنگامی که ادوارد قصد تسخیر فرانسه کرد، تنها معدودی از مشاورانش جرئت کردند او را به مصالحه اندرز دهند. اما وقتی جنگ یک نسل طول کشید و حتی پشت مالداران زیر بار مالیات خم شد، وجدان ملی بیدار شد و فریاد صلحطلبی از همهجا برخاست. با جایگزین شدن شکست بهجای پیروزیهای ادوارد، بیم ورشکستگی اقتصاد ملی نارضایتی را به شورش نزدیک کرد. تا سال ۱۳۷۰ بخت با ادوارد بود، بهخاطر خدمات صادقانه و خردمندانهٔ سر جان چندوس در جنگ و سیاست.
سالهای پایانی سلطنت
پس از مرگ چندوس، پسر ادوارد، جان آو گانت، دیوک آو لنکستر، که چون در گنت متولد شده بود چنین نام گرفت، جای او را در ریاست شورای سلطنتی گرفت. او بیپروا حکومت میکرد و قدرت را به دزدانی سپرد که خزانهٔ خود را از دارایی مردم پر میکردند. در پارلمان تقاضای اصلاح بالا گرفت و برخی پاکدلان برای بازگشت سعادت ملی، مرگ زودهنگام شاه را از خدا آرزو کردند. پسر دیگر ادوارد که بهخاطر زره سیاه نبردش «امیر سیاه» نامیده میشد، شاید میتوانست به دولت نیرو دهد، اما در ۱۳۷۶ درگذشت، در حالی که شاه پیر هنوز زنده بود.
پارلمان نیک و شکست آن
پارلمان همان سال، که پارلمانی خوب به یاد مانده، اصلاحاتی مقرر کرد:
- خطاکاران و قانونشکنان را زندانی کرد.
- الیس پررز را از دربار بیرون راند.
- اسقفان را متعهد کرد که اگر بازگشت او را تکفیر کنند.
پس از انحلال پارلمان، ادوارد این مصوبات را نادیده گرفت، قدرت را دوباره به جان آو گانت سپرد و الیس را به بستر شاهی بازخواند. هیچ اسقفی حتی به سرزنش او لب نگشود. شاه لجوج سرانجام در ۱۳۷۷ تن به مرگ داد. نوهٔ او، پسر یازدهسالهٔ امیر سیاه، میان آشفتگی اقتصادی و سیاسی و انقلاب مذهبی با نام ریچارد دوم به سلطنت رسید.