انگلستان پیش از شورش
جمعیت انگلستان و ویلز در ۱۳۰۷ سه میلیون نفر برآورد شده است. این رقم قطعی نیست و نسبت به جمعیت حدود دو میلیون و پانصد هزار نفری که برای ۱۰۶۶ فرض شده افزایشی اندک و نامحسوس دارد. این نشان میدهد پیشرفت فنون کشاورزی و صنعتی در این دوره بسیار کند بوده و قحطی، بیماری و جنگ از افزایش جمعیت این جزیرهٔ بارور اما کوچک، که منابعش هرگز برای زندگی شمار زیادی کافی نبوده، بهشدت جلوگیری کردهاند. احتمالاً سهچهارم مردم دهقان بودند و از این عده نیمی سرف. از این نظر انگلستان یک قرن از فرانسه عقب بود.
جامعهای با تقسیم طبقاتی شدید
امتیازات طبقاتی بیش از سایر نقاط اروپا بود. زندگی بر محور دو گروه میچرخید: خاوندان زیردستنواز یا خودپسند از یک سو و خدمتگزاران امیدوار یا خشمگین از سوی دیگر. بارونها، جدا از خدمات محدودی که برای شاه انجام میدادند، مالک و صاحب همهٔ قلمرو خود و حتی فراتر بودند. دیوکهای لنکستر، نورفک و باکینگم املاکی برابر املاک شاه داشتند و املاک خاندانهای نویل و پرسی هم کمتر نبود. خاوند فئودال شهسواران واسال و سپرداران خود را وادار میکرد به او خدمت کنند، از او دفاع کنند و جامهٔ او را بپوشند.
با این حال ارتقا از طبقهای به طبقهٔ بالاتر ممکن بود. دختر یک بازرگان ثروتمند میتوانست با بارونی ازدواج کند و صاحب نام و نشان شود. اگر چاسر زنده میشد، از اینکه میدید نوادهاش عنوان داچس دارد شگفتزده میشد. طبقات متوسط تا جایی که میتوانستند آداب اشرافی را اقتباس میکردند. در انگلستان یکدیگر را مستر و در فرانسه موسیو مینامیدند و دیری نگذشت که همهٔ مردان مستر یا موسیو و همهٔ زنان مسترس یا مادام شدند.
صنعت، پشم و پارچه
پیشرفت صنعت از کشاورزی سریعتر بود. در ۱۳۰۰ تقریباً همهٔ معادن انگلستان در دست استخراج بود. نقره، آهن، سرب و قلع استخراج میشد و صدور فلزات یکی از ارقام بزرگ تجارت خارجی کشور بود. به گفتهٔ عوام، پادشاهی زیر زمین ارزشمندتر از پادشاهی روی زمین بود. در این قرن صنعت پشم در انگلستان رواج گرفت و کشور را غنی کرد.
گوسفندداری و بازرگانان پشم
خاوندان هر روز مقدار بیشتری از زمینهایی را که پیشتر برای کارهای معمولی به غلامان و مستأجران خود سپرده بودند پس میگرفتند و مناطق وسیعی را به پرورش گوسفند اختصاص میدادند، چون فروش پشم از شخم و کشت سود بیشتری داشت. سوداگران پشم تا مدتی توانگرترین بازرگانان انگلستان بودند. آنان میتوانستند وامها و مالیاتهای هنگفت به ادوارد سوم بپردازند، که او خود سبب تباهی و سیهروزیشان شد.
از پشم خام تا پارچهٔ آماده
ادوارد تاب نداشت ببیند پشم خام انگلستان به کارخانههای پارچهبافی فلاندر میرود. از ۱۳۳۱ به بعد بافندگان فلاندری را ترغیب کرد به بریتانیا کوچ کنند و به رهنمود آنان یک کارخانهٔ نساجی برپا کرد. سپس صدور پشم و ورود پارچهٔ خارجی را ممنوع کرد. در پایان قرن چهاردهم صنعت پارچهبافی جای تجارت پشم را گرفت و یکی از منابع عمدهٔ ثروت قابل تبدیل انگلستان شد و به مرحلهٔ نیمهسرمایهداری رسید.
شیوهٔ تازهٔ سازماندهی کار
صنعت جدید به همکاری فنون متعددی چون ریسندگی، بافندگی، قصاری، رنگرزی، پنبهزنی و پرداختگری نیاز داشت. اصناف صنعتی قدیم نمیتوانستند آن وحدت منظم تلاش را پدید آورند که تولید اقتصادی لازم دارد. مالکان و اربابان بیباک متخصصان را در یک سازمان گرد آوردند و هزینه و ادارهاش را خود بر عهده گرفتند. اما نظامی که در فلورانس و فلاندر وجود داشت هنوز در انگلستان پدید نیامده بود. کار در دکههای کوچک زیر نظر استادکار و شاگردان و چند کارگر مزدور انجام میشد، یا در کارخانههای کوچک روستایی که از نیروی آب بهره میبردند، یا در خانههای رعیتی که انگشتان شکیبای کدبانو پس از فراغت از کار خانه به دستگاه بافندگی میچسبید.
اصناف صنعتگر با نظام جدید جنگیدند و اعتصاب کردند، اما افزایش تولید نظام جدید بر همهٔ مخالفتها غلبه کرد. کارگرانی که برای فروختن مهارت و کار خود با یکدیگر رقابت میکردند هر روز بیشتر بازیچهٔ سرمایهگذاران و مدیران کارگاهها شدند. رنجبران شهری دستبهدهان زندگی میکردند و دربارهٔ لباس و مسکن لاقید بودند و در روزهای خوب خوب میخوردند و مینوشیدند و در روزهای بد گرسنه میماندند.
- همهٔ مردان محکوم به کار اجباری در کارهای عمومی بودند، اما ثروتمندان بهجای کار پول میپرداختند.
- فقر ناگوارتر بود، هرچند شدتش شاید به پایهٔ آغاز قرن نوزدهم نمیرسید.
- گدایان فزونی یافتند و برای حفظ و سامان دادن به شغل خود متشکل شدند.
- دستگیری و اعانهٔ کلیساها، صومعهها و اصناف از بینوایان بسیار اندک و ناسازگار بود.
مرگ سیاه بهمنزلهٔ انقلابی اقتصادی
ناگهان مرگ سیاه (طاعون) بر این صحنه قدم گذاشت، نه چون بلیهای آسمانی که بر نوع بشر مقدر شده باشد، بلکه بهمثابهٔ انقلابی اقتصادی. مردم انگلستان در اقلیمی میزیستند که برای رویش نباتات مساعدتر بود تا برای سلامت انسان. کشتزارها سراسر سال سبز بودند، اما مردم از نقرس، تنگی نفس، رماتیسم، عرقالنسا، سل، استسقا و بیماریهای چشم و پوست مینالیدند. اهالی، از هر طبقه، غذا زیاد میخوردند و با مشروبات الکلی خود را گرم نگه میداشتند. ریچارد رول در حدود ۱۳۴۰ نوشت که در این روزها کمتر کسی به چهلسالگی میرسد و کمتر از آن به پنجاهسالگی.
بهداشت ناچیز و طاعونهای مکرر
اصول بهداشت جامعه بسیار ابتدایی بود. بوی گند دباغخانهها، خوکدانیها و مستراحها هوا را آلوده میکرد. تنها خانهٔ ثروتمندان آب جاری داشت و اکثریت از جویها و چاهها آب برمیداشتند و نمیتوانستند آن را برای استحمام هفتگی صرف کنند. طبقات پایین شکارهای آمادهای برای وبا و طاعون بودند که هر چند بار یک بار جمع کثیری را تلف میکرد. در ۱۳۴۹ طاعون غدهای از نورماندی به انگلستان و ویلز سرایت کرد و یک سال بعد به اسکاتلند و ایرلند رسید. در ۱۳۶۱، ۱۳۶۸، ۱۳۷۵، ۱۳۸۲، ۱۳۹۰، ۱۴۳۸ و ۱۴۶۴ دوباره در انگلستان شیوع یافت و در مجموع این حملهها از هر سه انگلیسی یک نفر را نابود کرد.
تأثیر بر کلیسا، هنر و اخلاق
تقریباً نیمی از روحانیان مردند. شاید یکی از علل سوءاستفادهها و بدکاریهایی که در کلیسای انگلستان فریاد شکایت همه را برانگیخت این بود که کلیسا از سر نیاز عدهای را که صلاحیت و سجایای لازم نداشتند به خدمت گماشت. هنر و صنعت آسیب بسیار دید، زیرا نزدیک به یک نسل ساختن بناهای کلیسایی متوقف شد. اخلاق مردم سست شد، قیود خانوادگی گسیخت و بیبندوباری جنسی سدهایی را که قانون ازدواج برای رفاه و نظم جامعه به دور آن کشیده بود در هم شکست. قوانین نیز چون مجری نداشتند اغلب فراموش شدند.
پایان نظام مالکانه
طاعون و جنگ دست به دست هم دادند تا زوال نظام مالکانه را سرعت بخشند. بسیاری از روستاییان که فرزند یا دستیاران خود را از دست داده بودند، املاک اجارهای خود را رها کردند و به شهر روی آوردند. مالکان مجبور شدند کارگران آزاد را با اجرتی دو برابر اجرت پیشین به مزدوری بگیرند، اجارهداران تازهای با شرایط سهلتر بیابند و خدمات فئودالی را به پرداختهای پولی تبدیل کنند. چون خود مالکان برای هرچه میخریدند بیشتر میپرداختند، از دولت خواستند دستمزدها را تثبیت کند.
فرمان ۱۳۴۹ و قانون کارگران
شورای سلطنتی با فرمانی در ۱۸ ژوئن ۱۳۴۹ پاسخ داد. در این فرمان آمده بود که تودهای کثیر از مردم، بهویژه کارگران و خدمتکاران، در وبای اخیر تلف شدهاند، بسیاری جز در برابر مزد فوقالعاده زیاد حاضر به خدمت نیستند و برخی حتی تنبلی و گدایی را بر کار ترجیح میدهند. پس از مشورت با اسقفان، نجبا و مردان فرزانه، موارد اصلی زیر مقرر شد:
- هر کس توانایی بدنی داشت و سنش کمتر از شصت بود و ممر معیشتی نداشت، باید به هر کس که از او کار میخواست خدمت کند، وگرنه تا پیدا شدن ضامنی که او را به کار گمارد زندانی میشد.
- کارگر یا خدمتگزاری که پیش از پایان مدت مقرر کار را ترک میکرد محکوم به حبس بود.
- به خدمتکاران فقط بر مبنای اجرتهای پیشین مزد پرداخت میشد، نه بیشتر.
- پیشهور یا کارگری که مزدی بیش از حد مجاز میخواست یا میگرفت زندانی میشد.
- خوراک به قیمت مناسب فروخته میشد.
- هیچکس حق نداشت به گدایی که توان کار دارد اعانه دهد.
نه کارگران به این فرمان اعتنا کردند و نه کارفرمایان. پارلمان در ۹ فوریهٔ ۱۳۵۱ ناچار شد قانون کارگران را صادر کند که تصریح میکرد مزد بیش از نرخ سال ۱۳۴۶ پرداخت نشود و برای شمار زیادی از مشاغل و اجناس قیمت معین کرد. به موجب تصویبنامهٔ دیگری در ۱۳۶۰، روستاییانی که پیش از پایان اجاره زمین خود را ترک میکردند باید به زور بازگردانده میشدند و به صلاحدید امنای صلح بر پیشانیشان داغ زده میشد. بین ۱۳۷۷ و ۱۳۸۱ نیز اقدامات مشابه با شدت بیشتری انجام گرفت. با وجود این کوششها و تحکمات، دستمزدها بالا رفت. اما نزاعی که از این راه میان کارگران و دولت درگرفت آتش جنگ طبقاتی را شعلهور کرد و سلاح تازهای در دست خطیبان انقلاب نهاد.
علل شورش
انقلابی که درگرفت علل و انگیزههای متعدد داشت.
- دهقانانی که هنوز سرف بودند آزادی میخواستند.
- آنان که آزاد بودند الغای بهرههای مالکانهای را میخواستند که هنوز از آنان طلب میشد.
- اجارهداران برای کاستن اجارهبهای سالانهٔ هر جریب زمین به چهار پنس (۱٫۶۷ دلار به حساب کتاب) پای میفشردند.
- برخی شهرها هنوز تابع اصول فئودالی و تحت نظارت خاوندان فئودال بودند و آرزوی حکومت مستقل داشتند.
- در جوامع آزاد، کارگران از اولیگارشی بازرگانان نفرت داشتند و مزدوران از فقر و نبودن تأمین شکایت میکردند.
کارگر و کشاورز و حتی کشیشان بخشهای کلیسایی سوءتدبیر و بد ادارهشدن حکومت را در واپسین سالهای سلطنت ادوارد سوم و نخستین سالهای ریچارد دوم سرزنش میکردند. میپرسیدند چرا پس از ۱۳۶۹ سپاهیان انگلستان مرتب در جنگها شکست خوردهاند و چرا باید به خاطر این شکستها هر روز بار مالیات سنگینتری بر دوش آنان نهاده شود. بهویژه از اسقف اعظم سادبری، رابرت هیلز، از وزیران عمدهٔ شاه جوان، و جان آو گانت متنفر بودند و آنان را مسبب فساد و بیلیاقتی دستگاه دولت میدانستند.
تعلیمات ویکلیف، جان بال و وات تایلر
لالردهای موعظهگر با این شورش پیوستگی نداشتند، اما تعلیمات آنان در آماده ساختن اذهان برای انقلاب مؤثر بود. جان بال، مغز متفکر انقلاب، اندیشههای ویکلیف را با تصدیق مینگریست و وات تایلر، که سلب مالکیت مادی کلیسا را میخواست، از تعلیمات ویکلیف پیروی میکرد.
به گفتهٔ فروآسار، بال کشیشی دیوانه از ایالت کنت بود که به پیروانش عقاید اشتراکی تعلیم میداد و در ۱۳۶۶ تکفیر شد. آنگاه مبلغ و خطیبی سیار شد که ثروت فسادانگیز اسقفان و خاوندان را تقبیح میکرد و خواستار بازگشت روحانیت به فقر انجیلی بود. پاپهای دورهٔ شقاق را که در پی قسمت کردن خرقهٔ مسیح بودند به ریشخند گرفت. بیتی معروف به او نسبت داده میشود که میپرسد وقتی آدم بیل میزد و حوا پشم میرشت، چه کسی آقا و ارباب بود.
پیام منسوب به بال
فروآسار با آنکه شیفتهٔ اشرافیت انگلستان است، نظریات منتسب به بال را چنان به تفصیل نقل میکند که حاکی از همدلی است. خلاصهٔ سخن بال این بود که تا وقتی همهچیز اشتراکی نشود، انگلستان آسایش نخواهد دید، تا زمانی که اساس مالک و رعیت برچیده نشود و جز خود ما کسی آقای ما نباشد. او میپرسید خاوندان به چه دلیل مردم را در اسارت نگه داشتهاند، مگر همه فرزندان یک پدر و مادر، آدم و حوا، نیستند؟ آنان چه چیز بیشتری دارند که آقای ما باشند؟ مردم را بنده میخوانند و اگر کار خود را انجام ندهند تازیانه میزنند. او توصیه میکرد نزد شاه بروند که جوان است و ممکن است گوش دهد و پاسخ مساعد دهد، و اگر نداد، مردم خود باید برای بهتر ساختن زندگیشان برخیزند. بال سه بار دستگیر شد و هنگامی که انقلاب درگرفت در زندان بود.
مالیات سرانه و نخستین جرقهها
مالیات سرانهٔ ۱۳۸۰ بر نارضایتیها افزود. دولت به ورشکستگی نزدیک میشد، جواهرات گروی شاه در شرف از دست رفتن بود و جنگ با فرانسه هزینههای تازه میطلبید. مالیاتی برابر ۱۰۰٬۰۰۰ لیره (۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار به حساب کتاب) وضع شد که هر یک از اهالی بالاتر از پانزده سال باید میپرداخت. این مالیات تازه عناصر پراکندهٔ انقلاب را وحدت بخشید.
- هزاران نفر از پرداخت آن طفره رفتند و از جلو مأموران مالیات گریختند و در نتیجه مبالغ دریافتی از مبلغ مورد نظر خیلی کمتر بود.
- چون دولت مأموران جدیدی برای وصول گسیل داشت، مردم گرد آمدند و با زور مقاومت کردند.
- در برنتوود در ۱۳۸۱ عمال شاه را با ضرب سنگ از شهر بیرون راندند و در فابینگ، کرینگم و سنتآلبنز این صحنه تکرار شد.
- در لندن اجتماعات عظیمی برای اعتراض تشکیل شد و شورشیان روستاها را تشجیع کرد به سوی پایتخت راه بیفتند و به انقلابیونی که در لندن گرد آمده بودند بپیوندند تا شاه را تحت فشار بگذارند و به او بقبولانند که دیگر نباید در انگلستان سرف وجود داشته باشد.
قیام در کنت
هنگامی که دستهای از مأموران مالیات برای وصول به کنت وارد شدند، با مقاومتی انقلابی روبهرو شدند. در ششم ژوئن ۱۳۸۱ تودهٔ شورشیان درهای سیاهچالهای راچیستر را شکستند، زندانیان را آزاد کردند و قلعه را غارت کردند. روز بعد شورشیان وات تایلر را به رهبری خود برگزیدند. از احوال و پیشینهٔ این مرد چیزی به دست نیست. ظاهراً کهنهسربازی بود، زیرا سپاه آشفته و نامنظم انقلابی را نظم بخشید، متحد کرد و به اطاعت از خود واداشت.
در هشتم ژوئن این جمعیت که هر دم افزوده میشد و مسلح به تیر و کمان، چماق، تبر و شمشیر بود و سیل انقلابیون نواحی اطراف کنت از هر سو به آن میپیوست، به خانهٔ مالکان، قضات و عمال بدنام دولت حمله برد. در دهم ژوئن به کنتربری رسیدند و مردم از آنان استقبال کردند. قصر اسقف اعظم سادبری را غارت کردند، زندانها را گشودند و خانههای ثروتمندان را چپاول کردند. اکنون سراسر کنت شرقی به ارتش انقلاب گرویده بود. شهرها یکی پس از دیگری قیام میکردند و عمال و مأموران محلی از برابر این طوفان میگریختند. توانگران به نقاط دیگر انگلستان فرار کردند، در جاهای دور از نظر پنهان شدند، یا با کمک به جنبش انقلابی از نابودی بیشتر خود جلوگیری کردند.
آزادی بال و تصویر دموکراسی مسیحی
در یازدهم ژوئن تایلر سپاه خود را به سوی لندن حرکت داد و در میدستن جان بال را از زندان آزاد کرد. بال به انقلابیون پیوست و سخنرانیهای آتشین خود را از سر گرفت. میگفت اینک آن حکومت دموکراسی مسیحی که آرزویش را داشته و خواستارش بوده آغاز میشود. دیگر نه توانگری خواهد بود نه بینوایی، نه آقایی نه بندهای. همهٔ نابرابریهای اجتماعی از میان خواهد رفت و هر کس برای خود پادشاه خواهد شد.
گسترش شورش
در همین زمان قیامهای مشابهی در نورفک، سافک، بورلی، بریجواتر، کیمبریج، اسکس، میدلسکس، هارتفرد و سامرست روی داد. اهالی بریسنت ادموند یک مقام کلیسایی را که در تحمیل حقوق فئودالی دیر بر مردم شهر زیاد پافشاری کرده بود سر بریدند. در کولچستر شورشیان چند بازرگان فلورانسی را بهخاطر دخالت در تجارت بریتانیا کشتند. هر کجا امکان یافتند، طومارها، اجارهنامهها، قراردادنامهها و احکامی را که مالکیت خاوندان یا بندگی خودشان را میرساند نابود کردند. از همین رو مردم کیمبریج منشورهای دانشگاه را سوزاندند و هر سندی را که در آرشیو صومعهٔ شهر والتم یافتند در آتش افکندند.
تسخیر لندن
در یازدهم ژوئن سپاه شورشی اسکس و هارتفرد به نواحی شمالی لندن نزدیک شد. در دوازدهم انقلابیون کنت به ساوثوارک، آن سوی تمز، رسیدند و از طرف شاهدوستان مقاومتی مبتنی بر نقشه صورت نگرفت. ریچارد دوم، سادبری و هیلز در برج لندن پنهان شدند. تایلر برای شاه پیام فرستاد و تقاضای ملاقات کرد، اما شاه نپذیرفت. شهردار لندن، ویلیام والورث، دروازههای شهر را بست، اما انقلابیون داخل شهر آنها را گشودند.
در سیزدهم ژوئن قوای شورشی کنت به پایتخت داخل شدند و مردم گرم از آنان استقبال کردند و هزاران کارگر به آنان پیوستند. تایلر نظم سپاهیانش را خوب در دست داشت، اما خشم آنان را با اجازه دادن به غارت و تخریب قصر جان آو گانت فرو نشاند. در اینجا چیزی دزدیده نشد. جمعیت یکی از انقلابیون را که هنگام تخریب کاخ میخواست جام سیمینی را بدزدد کشت، اما همهچیز را نابود کردند. اسباب گرانبها را از پنجره بیرون ریختند، آویزهها، پردهها و دیوارکوبهای پرارزش را تکهپاره کردند، جواهرات را خرد کردند و سپس خانه را تا بن آتش زدند. برخی شورشیان سرخوش که در انبار کاخ تا سرحد کرختی شراب نوشیده بودند طعمهٔ حریق شدند.
تمپل و زندانها
پس از آن شورشیان به تمپل، ارگ قضات انگلیسی، ریختند. دهقانان و کشاورزان به یاد آوردند که قضات اسناد بردگی و مزدوری آنان را نوشته یا مالیات املاک و داراییشان را تعیین کرده بودند، پس در آنجا نیز همهٔ مدارک را سوزاندند و ساختمانها را سراپا به آتش کشیدند. زندانهای نیوگیت و فلیت منهدم شدند و زندانیان خوشبخت آنجا به سیل جمعیت پیوستند. شبانگاه لشکر انقلاب که کار انتقام یک قرن را در یک روز انجام داده بود، خسته و کوفته در کوچهها و خیابانهای شهر جای گرفت و به خواب فرو رفت.
مایلند و کشته شدن سادبری
شورای سلطنتی آن شب گفتگو و ملاقات میان شاه و تایلر را بهتر از امتناع یافت. بنابراین به او پیغام فرستادند که فردا صبح با پیروانش در یکی از حومههای شمال لندن به نام مایلند با ریچارد ملاقات کند.
سپیدهدم چهاردهم ژوئن شاه چهاردهساله جان خود را به خطر افکند و با همهٔ اعضای شورای سلطنتی، جز سادبری و هیلز که جرئت بیرون آمدن نداشتند، از برج لندن بیرون آمد. این هیئت کوچک از میان سپاه خصم راه گشود و به سوی میعادگاه پیش رفت که شورشیان اسکس در آنجا گرد آمده بودند. تایلر نیز در رأس بخشی از شورشیان کنت به سوی مایلند رفت.
امتیازهای شاه
تایلر از اینکه شاه حاضر بود تقریباً همهٔ خواستههای شورشیان را برآورد شگفتزده شد:
- بندگی باید در سراسر انگلستان ملغا میشد.
- بهرههای مالکانه و بیگاریها باید پایان میگرفت.
- اجارهبهای املاک مورد اجاره باید به همان اندازه که آنان میگفتند کاهش مییافت.
- فرمان عفو عمومی باید همهٔ کسانی را که در شورش شرکت داشتند مشمول بخشایش شاهانه میکرد.
شاه از برآوردن یکی از خواستهها، یعنی تسلیم وزرا و دیگر «خائنان» به آنان، امتناع کرد. ریچارد گفت همهٔ کسانی که به خیانت و سوءاستفاده متهماند طبق موازین قانونی محاکمه خواهند شد و اگر مجرم تشخیص داده شدند مجازات میشوند.
اعدام اسقف اعظم
این پاسخ شورشیان را خرسند نکرد. تایلر و جمعی از خاصانش به سرعت به سوی برج لندن تاختند. آنان سادبری را در نمازخانهٔ برج مشغول خواندن دعای مراسم قداس یافتند. او را به حیاط برج کشیدند، به زور بر زمین نشاندند و سرش را بر کندهای نهادند و جلادی ناآزموده با هشت ضربهٔ تبر سرش را از تن جدا کرد. پس از آن شورشیان هیلز و دو نفر دیگر را گردن زدند. تاج اسقف اعظم را با میخی بر جمجمهاش استوار کردند، سرهای کشتگان را بر نیزه کردند، در میان شهر گرداندند و بر دروازهٔ پل لندن نصب کردند.
کشتار بیگانگان
ساعات باقیماندهٔ آن روز به کشت و کشتار صرف شد. سوداگران لندنی که از رقابت تجاری فلاندریها رنجیدهخاطر بودند به جمعیت دستور دادند هر فلاندری را که در پایتخت یافتند بکشند. برای تشخیص ملیت مظنون، به او نان و پنیر نشان میدادند و میخواستند نام آنها را بگوید و اگر به زبان خود پاسخ میداد سرش بر باد بود. در آن روز ژوئن بیش از صد و پنجاه تن از بازرگانان و بانکداران بیگانه در لندن کشته شدند و بسیاری از قضات، مأموران مالیات و پیروان جان آو گانت زیر ضربات تبر و تیشهٔ انتقامجویان جان دادند. شاگردان استادان خود را کشتند و بدهکاران بستانکاران را. نیمهشب انقلابیون پیروزمند دوباره سر بر بالین استراحت نهادند.
سمیثفیلد و مرگ تایلر
چون خبر این حوادث به شاه رسید، از مایلند بازگشت، اما بهجای رفتن به برج لندن به قصر مادرش نزدیک کلیسای جامع سنت پول رفت. در این میان جمع کثیری از شورشیان اسکس و هارتفرد، شادمان از حکم عفو، به خانههایشان رفتند. در پانزدهم ژوئن پادشاه برای باقیماندهٔ انقلابیون پیغام فرستاد و از آنان خواست با او در دشتهای سمیثفیلد، بیرون الدرزگیت، ملاقات کنند.
تایلر موافقت کرد. ریچارد پیش از حاضر شدن در میعاد، چون بر جان خود میترسید، اعتراف کرد و آیین مقدس را به جا آورد و سپس با دویست ملازم که زیر لباسهای عادی خود شمشیر بسته بودند به وعدهگاه رفت. در سمیثفیلد تایلر با یک محافظ پیش آمد. درخواستهای تازهای کرد که به علت نامطمئن بودن گزارشها ماهیت اصلی آنها معلوم نیست، اما ظاهراً ضبط املاک کلیسا و توزیع دارایی آن میان مردم از آن زمره بود.
مشاجره و قتل
مشاجرهای درگرفت و یکی از ملازمان شاه تایلر را دزد خواند. تایلر به دستیارش فرمان داد آن مرد را نابود کند. والورث، شهردار لندن، در میانه حایل شد. تایلر با خنجر به والورث ضربهای زد، اما چون زیر قبای خود زره پوشیده بود این زخم کارگر نیامد. والورث با شمشیر کوتاهی تایلر را مجروح کرد و یکی از سپرداران ریچارد دوباره شمشیرش را به تن او فرو برد. تایلر بر اسب پرید و به سوی سپاه شورشیان بازگشت و در حالی که فریاد میزد «خیانت، خیانت» به زمین افتاد و جان سپرد.
شورشیان از این امر، که خیانتی مسلم بود، برافروختند و تیرها را در چلهٔ کمان نهادند و آمادهٔ تیراندازی شدند. شمارشان کاسته بود، اما هنوز زیاد بود و به حساب فروآسار به بیست هزار تن میرسید. احتمال قریب به یقین میرفت که بر همراهان شاه چیره شوند. اما ریچارد بیباکانه اسب پیش تاخت و فریاد برآورد که آیا پادشاه خود را میکشید؟ گفت بیایید، من رهبر شما خواهم شد و هرچه بخواهید به شما خواهم داد و پشت سر من به دشتهای بیرون بیایید. آهسته پیش راند، بیآنکه بداند او را تبعیت میکنند یا نه. شورشیان ابتدا مردد ماندند، سپس به دنبال او به راه افتادند و بسیاری از محافظان پادشاه با آنان درآمیختند.
سپاه والورث
اما والورث به سرعت به شهر بازگشت و به اعضای انجمن شهرداری نواحی بیست و چهارگانهٔ لندن پیام فرستاد که با نیروهای مسلحی که میتوانند تدارک ببینند فوراً به او ملحق شوند. بسیاری از شهروندانی که در آغاز طرفدار شورشیان بودند اکنون از این همه قتل و غارت مضطرب شدند. هر که اندک تمکنی داشت جان و مال خود را در خطر میدید. از این رو والورث فوراً سپاهی هفتهزار نفری را که گویی از دل زمین جوشیده بود گوش به فرمان خود یافت. با این سپاه به سمیثفیلد بازگشت، به شاه پیوست، شورشیان را در حصر گرفت و پیشنهاد قلع و قمع آنان را کرد.
ریچارد موافقت نکرد، زیرا شورشیان هنگامی که جانش در کفشان بود او را بخشیده بودند و او نیز باید بزرگواری نشان میداد. پس اعلام کرد که میتوانند متفرق شوند و کسی متعرض آنان نخواهد شد.
عقبنشینی شورشیان
بازماندهٔ شورشیان اسکس و هارتفرد در دم ناپدید شدند. یاغیان لندنی به بیغولههایشان گریختند و تنها شورشیان کنت ماندند. سپاهیان مسلح والورث از عبور آنان از میان شهر جلوگیری کردند، اما ریچارد فرمود هیچکس متعرض آنان نشود. آنان به ایمنی از شهر خارج شدند و آشفته و نامرتب جادهٔ قدیمی کنت را در پیش گرفتند.
شاه به نزد مادرش بازگشت که اینک اشک شوق میریخت و گفت که اگر بدانی چقدر برای تو دلواپس بودم. شاه پاسخ داد که خوب میفهمد، از او خواست شاد باشد و شکر خدا را به جا آورد و گفت که امروز هم میراث از دست رفتهٔ خود و هم کشور انگلستان را نجات داده است.
انتقام و لغو وعدهها
ریچارد در پانزدهم ژوئن، احتمالاً به تحریک والورث، شهردار لندن که جانش را نجات داده بود، فرمانی صادر کرد که به موجب آن همهٔ کسانی که در سال گذشته ساکن لندن نبودهاند باید شهر را ترک کنند و مجازات نافرمانی را مرگ نهادند. والورث و سپاهیانش همهٔ خیابانها، کوچهها و اجارهنشینهای لندن را در پی اینگونه اشخاص گشتند، بسیاری را دستگیر کردند و عدهای را کشتند. در میان کشتهشدگان کسی بود به نام جک استرا که ظاهراً زیر شکنجه اعتراف کرده بود شورشیان کنت قصد داشتند تایلر را به پادشاهی بردارند.
در این اثنا هیئتی به نمایندگی از جانب یاغیان اسکس به والتم آمد و از پادشاه تصویب رسمی وعدههایی را خواست که در چهاردهم ژوئن به شورشیان داده بود. ریچارد پاسخ داد که آن روز از بیم جان آن وعدهها را داده و حاضر به انجامشان نیست. به آنان گفت بنده بودهاید و بنده خواهید ماند و تهدید کرد هر کس دست به قیام مسلحانه زند سخت طعمهٔ انتقام خواهد شد. نمایندگان خشمگین چون بازگشتند یاران خود را به انقلاب مجدد فراخواندند. عدهای شوریدند، اما سپاهیان والورث با قتلعامی فجیع این شورش را خواباندند (۲۸ ژوئن).
محاکمهها و مرگ جان بال
در دوم ژوئیه پادشاه، به تحریک اطرافیانش، همهٔ منشورها و احکام بخشایش و عفوی را که هنگام شورش صادر کرده بود لغو کرد و راه را برای تحقیقات قضایی دربارهٔ هویت و رفتار شرکتکنندگان در انقلاب باز گذاشت. صدها نفر دستگیر و محاکمه شدند و صد و ده نفر یا بیشتر محکوم به مرگ شدند.
جان بال را در کاونتری گرفتند. او بیباکانه به نقش مؤثر خود در طرفداری از اصول انقلاب اعتراف کرد و از درخواست بخشش از شاه امتناع ورزید. او را به دار آویختند، امعا و احشایش را بیرون آوردند و چهار شقهاش کردند و سرش را همراه با سرهای تایلر و جک استرا به جای سرهای سادبری و هیلز زیور پل ساختند.
پارلمان بردگی را حفظ میکند
در سیزدهم نوامبر ریچارد شرح کارهای خود را به پارلمان تقدیم کرد و گفت اگر نخستکشیشان، اعضای مجلس اعیان و نمایندگان مجلس عوام طالب آزادی سرفها باشند، او نیز آرزومند آن است. اما اعضای پارلمان تقریباً همه مالک بودند و نمیتوانستند حق شاه را به بخشیدن املاک خود تصویب کنند. از این رو روابط فئودالی موجود میان مالک و رعیت را تثبیت و تأیید کردند. کشاورزان افسرده به کشتزارها و کارگران عبوس به کارگاههایشان بازگشتند.