لویی یازدهم، ۱۴۶۱ تا ۱۴۸۳: پادشاه عنکبوت‌صفتی که فرانسهٔ نوین را ساخت

بازنویسی چهرهٔ لویی یازدهم در روایت دورانت: پادشاهی ساده‌پوش، بدگمان، بی‌رحم و پارسا که با دیپلماسی، جاسوسی و پول بر بارون‌های بزرگ و بورگونی غلبه کرد و فرانسه‌ای یکپارچه‌تر، ثروتمندتر و متمرکزتر برجا گذاشت.

لویی یازدهمپادشاهی فرانسهشارل دلیر

~11 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۵ مهر ۱۴۰۵

دوفنی دردسرساز

لویی، فرزند شارل هفتم، دوفنی استثنایی و دردسرانگیز بود. در سیزده‌سالگی (۱۴۳۶) برخلاف میلش او را به ازدواج با مارگارت، شاهزاده‌خانمی اسکاتلندی و یازده‌ساله، مجبور کردند. او با بی‌اعتنایی به همسر و گرفتن معشوقه‌های متعدد انتقام گرفت. مارگارت زندگی خود را وقف شعر کرده بود و با مرگی زودرس در ۱۴۴۴ آرامش ابدی یافت. گویند در دم مرگ گفته بود: «با من از زندگی سخن مگویید. تفو بر این زندگی!»

لویی دو بار بر پدرش شورید و بار دوم به فلاندر گریخت و با خشم منتظر روزی شد که قدرت به دست آورد. شارل خود را از گرسنگی کشت (۱۴۶۱) و آرزوی او را برآورد، و فرانسه بیست‌ودو سال حکومت یکی از عجیب‌ترین و بزرگ‌ترین پادشاهانش را تاب آورد.

خود آدم

لویی اکنون سی‌وهشت سال داشت: لاغر، زشت، ساده و مالیخولیایی، با چشمانی بی‌اعتماد و بینی دراز. شبیه روستاییان بود. چون زائری بینوا قبای خاکستری زمخت و کلاه نمدی کهنه می‌پوشید، چون قدیسی عبادت می‌کرد و چنان سلطنت می‌راند که گویی شهریار را پیش از تولد ماکیاولی خوانده است. شکوه و دبدبهٔ فئودالیسم را نکوهش می‌کرد، بر آداب و سنن می‌خندید، مشروعیت سلطنت خود را به پرسش می‌گرفت و با سادگی‌اش همهٔ پادشاهان زمان را به وحشت می‌انداخت.

در قصر خفه و غم‌انگیز تورنل در پاریس یا کاخ پلسی‌له‌تور نزدیک تور می‌زیست. با آنکه برای بار دوم ازدواج کرده بود، چون مردی مجرد زندگی می‌کرد. با اینکه همهٔ فرانسه را داشت، تنگ‌چشم و خسیس بود؛ همان چند مستخدم و ندیمی را که هنگام تبعید همراهش بودند نگه داشت و غذایی می‌خورد که هر دهقانی می‌توانست فراهم کند. با این حال حقیر نمی‌نمود و ابهت شاهی تمام‌عیار داشت.

یک هدف: فرانسه‌ای یکپارچه

همهٔ ویژگی‌هایش را فدای یک تصمیم کرده بود: فرانسه را از تفرقهٔ خان‌خانی بیرون بیاورد، به آن وحدت سلطنت و توحید قدرت ببخشد و با یک حکومت مرکزی از میان خاکستر و ویرانی جنگ به زندگی و قدرتی تازه رهنمونش شود.

شب و روز با ذهنی روشن، زیرک و ناآرام در پی این هدف بود و مانند قیصر هیچ کاری را تا به سرانجام نمی‌رسید انجام‌شده نمی‌شمرد. کومین می‌گوید به‌سختی صلح را تحمل می‌کرد، اما در جنگ هم بخت‌یار نبود. پس سیاست‌بازی، جاسوسی و رشوه را بر زور ترجیح می‌داد. دیگران را با تشویق و ترغیب، چاپلوسی یا ترس با خود همراه می‌کرد و گروه بزرگی جاسوس در داخل و خارج برایش کار می‌کردند. به وزیران ادوارد چهارم، پادشاه انگلستان، پنهانی مستمری می‌داد. توهین را تحمل می‌کرد، تسلیم می‌شد، پستی را طاقت می‌آورد و منتظر فرصت پیروزی یا انتقام می‌ماند. لغزش‌های بزرگ کرد، اما همه را با زیرکی و تدبیری بداهه جبران کرد. به همهٔ جزئیات حکومت می‌رسید و هیچ‌چیز را از یاد نمی‌برد.

کتاب، قصه و خشونت

با این حال وقت زیادی به ادبیات و هنر می‌داد. خواندن را دوست داشت، نسخهٔ خطی جمع می‌کرد و از انقلابی که مطبوعات می‌توانستند در جامعه بیافرینند آگاه بود. از هم‌نشینی با اهل علم، به‌ویژه اگر «بوهمی» به معنای پاریسی‌اش بودند، لذت می‌برد. در ایام اقامت در فلاندر با کنت شاروله انجمنی از دانش‌پژوهان ساخت که فضل‌فروشی‌هایشان را با داستان‌های دل‌انگیز به سیاق بوکاچو چاشنی می‌کردند. آنتوان دو لا سال در صد داستان نو برخی از آن‌ها را آورده است.

بر توانگران سخت‌گیر و بر بینوایان بی‌اعتنا بود. اصناف صنعتگر را دشمن می‌داشت و به طبقهٔ متوسط، که نیرومندترین تکیه‌گاهش بود، مهر می‌ورزید. با مخالفانش در هر طبقه بی‌رحمانه رفتار می‌کرد. پس از شورش پرپنیان فرمان داد هر شورشی تبعیدی که به بازگشت دل ببندد مثله شود. در ستیزه با نجبا برخی دشمنان و خائنان خاص را در قفس‌های آهنین دو و نیم متر طول و عرض و ارتفاع زندانی کرد. این قفس‌ها اختراع اسقف وردن بود که خودش بعدها چهارده سال در یکی از آن‌ها محبوس شد.

تقوا و خرافه

در همان حال لویی سخت به کلیسا پایبند بود، چون برای دفع نجبا و زمامداران به کمک آن نیاز داشت. تقریباً همیشه تسبیحی در دست داشت و با شور راهبه‌ای محتضر دعای آوه ماریا را بارها زمزمه می‌کرد. در ۱۴۷۲ دعای آنژلوس، خواندن سرود «آوه ماریا» در نیمروز برای سلامت و صلح کشور، را رواج داد. به زیارت مزارهای متبرک می‌رفت، از اشیای مقدس نسخه برمی‌داشت، قدیسان را برای به‌خدمت‌گرفتنشان رشوه می‌داد و پیکرهٔ مریم عذرا را برای کمک به جنگ می‌برد. چون مرد، تمثال خودش را هم مثل قدیسان بر دروازهٔ دیری در تور نقش کردند.

ساختن فرانسهٔ نو

او با اشتباه‌کاری‌هایش فرانسهٔ جدید را آفرید. وقتی به پادشاهی رسید، فرانسه را ترکیبی از هم‌پاشیده از حکومت‌های فئودالی و روحانی یافت. از این ترکیب گسیخته ملتی ساخت که در دنیای مسیحیت لاتین از همه نیرومندتر بود. از ایتالیا ابریشم‌باف و از آلمان معدن‌کار آورد. بندرها را مرمت کرد، صادرات را رونق داد، کشتیرانی کشور را حمایت کرد، بازار فروش تازه برای صنایع فراهم کرد و حکومت فرانسه را با طبقهٔ نوظهور بورژوازی، که قدرت بازرگانی و مالی کشور را در دست داشت، متحد ساخت.

دریافت که گسترش بازرگانی در مرزهای محلی و ملی به تشکیلاتی نیرومند و متمرکز نیاز دارد. برای حمایت و اداره کشاورزی دیگر به فئودالیسم نیازی نبود. دهقانان آهسته‌آهسته خود را از یوغ سرف‌داری، که مایهٔ رکود کشاورزی بود، رها می‌کردند. زمان آن گذشته بود که خداوندان فئودال برای خود قانون بگذارند، به نام خود سکه بزنند و در املاکشان پادشاهی کنند. او با وسایل گوناگون، زشت و زیبا، همه را یکی‌یکی به تسلیم واداشت. حق تعدی آنان را به اموال دهقانان هنگام شکار محدود کرد؛ سرویس پستی دولتی راه انداخت که از سراسر املاکشان می‌گذشت (۱۴۶۴)؛ آنان را از نزاع‌های خصوصی بازداشت و همهٔ بدهی‌های گذشته‌شان به پادشاهان فرانسه را مطالبه کرد.

اتحادیهٔ رفاه عمومی

آنان او را دوست نداشتند. در ۱۴۶۴ نمایندگان پانصد خانوادهٔ نجیب در پاریس گرد آمدند و «اتحادیهٔ رفاه عمومی» را تشکیل دادند؛ به نام مقدس رفاه مردم می‌خواستند امتیازات خود را حفظ کنند.

کنت شاروله، وارث تاج و تخت بورگونی، به این خیال که نواحی شمالی فرانسه را هم به قلمرو خود بیفزاید، به اتحادیه پیوست. شارل، دوک بری و برادر لویی، به برتانی گریخت و سردار شورش شد. دشمنان و سپاهیان از هر سو بر شاه شوریدند. اگر متحد می‌شدند، کار لویی ساخته بود. تنها امیدش این بود که پیش از اتحاد درهم‌شان بشکند. به جنوب تاخت، از رود آلیه گذشت و سپاه یکی از دشمنان را به تسلیم واداشت. سپس به شمال برگشت و به‌موقع به پاریس رسید و جلوی ورود لشکریان بورگونی را گرفت.

در نبرد مونلری هر دو طرف برای پیروزی کوشیدند. بورگونیان شکست خوردند و عقب نشستند. لویی وارد پاریس شد و ارتش بورگونی با متحدانش برگشت و شهر را محاصره کرد. لویی که نمی‌خواست مردم پاریس از گرسنگی بمیرند، به پیمان کونفلان (۱۴۶۵) هر چه دشمنان می‌خواستند، زمین و پول و مقام، به آنان داد. نورماندی نصیب برادرش شارل شد. سخنی از رفاه مردم نبود و برای فراهم‌شدن پول دوباره بر دوش مردم مالیات بستند.

انتقام و پرون

لویی منتظر فرصت ماند. دیری نگذشت که شارل با فرانسوا، دوک برتانی، درافتاد و او را اسیر کرد. لویی به نورماندی لشکر کشید و بی‌خونریزی آن را گرفت. اما فرانسوا درست حدس زده بود که لویی برتانی را هم می‌خواهد و با دوک شاروله، که اکنون شارل دلیر، فرمانروای بورگونی، شده بود، متحد شد تا با هم به این پادشاه متجاوز حمله کنند.

لویی همهٔ فوت‌وفن‌های سیاست‌گری را به کار برد. با فرانسوا جداگانه صلح کرد و پذیرفت اختلافش با شارل را در کنفرانسی در پرون حل کند. آنجا شارل او را زندانی کرد و مجبورش ساخت از پیکاردی دست بکشد و او را در بیت‌المال لیژ شریک کند. لویی در حضیض قدرت و شهرت به پاریس بازگشت (۱۴۶۸)، اما دو سال بعد این خیانت را تلافی کرد: وقتی شارل در گلدرلاند سرگرم بود، سپاه خود را به سن‌کانتن، آمین و بووه راند.

شارل کوشید ادوارد چهارم را به اتحاد با خود علیه لویی برانگیزد. اما لویی که از زن‌پرستی ادوارد آگاه بود، او را به پاریس دعوت کرد تا با زنان پاریس خوش بگذراند. وعده هم داد کاردینال دو بوربون را به‌عنوان کشیش اقرارنیوش سلطنتی به او بسپارد تا «از روی میل هر گناهی را که از راه عشق یا زن‌بازی مرتکب می‌شود ببخشاید.» سپس با تدبیر شارل را به جنگ با سوئیسی‌ها کشاند و چون شارل در این نبرد کشته شد، لویی نه‌تنها پیکاردی بلکه سراسر بورگونی را گرفت (۱۴۷۷). نجبای بورگونی را با پول و مردمش را با گرفتن معشوقه‌ای بورگونی خرسند و آرام کرد.

به زانو درآوردن بارون‌ها

اکنون خود را برای رفتن سراغ بارون‌ها به‌قدر کافی نیرومند می‌یافت؛ بارون‌هایی که بارها با او جنگیده بودند و کمتر به ندایش برای جنگ با دشمنان فرانسه پاسخ می‌دادند. بسیاری از بزرگانی که در ۱۴۶۵ علیه او توطئه کرده بودند اکنون مرده یا از پیری ناتوان بودند. جانشینانشان از تجربه آموخته بودند که باید از پادشاهی ترسید که سر اشراف خائن را می‌برد و اموالشان را مصادره می‌کند و سپاهی از مأموران پنهانی و پول فراوان برای خریدن و رشوه‌دادن دارد. لویی که ترجیح می‌داد پول رعایایش را هدر دهد نه جانشان را، سردانی و روسیون را از اسپانیا خرید.

سرزمین‌های دیگر را از راه ارث و لشکرکشی گرفت: آلانسون و بلوا با لشکرکشی، پرووانس وقتی رنه راضی شد آن را به تاج فرانسه واگذارد، و آنژو و من که اندکی بعد به قلمرو سلطنت پیوستند. در ۱۴۸۳ فلاندر که برای مقابله با امپراتوری مقدس روم به کمک لویی نیاز داشت، ایالت آرتوا را با دو شهر توانگر آراس و دوئه به او واگذار کرد.

آنچه از او ماند

لویی با مقهورکردن بارون‌ها، پارلمان‌های داخلی و بخش‌های تابع قانونی شاه، به فرانسه همان وحدت ملی و قدرت اداری متمرکزی را داد که ده سال بعد هنری هفتم برای انگلستان، فردیناند و ایزابل برای اسپانیا و الکساندر ششم برای ایالات پاپی فراهم آوردند. نتیجه چیزی جز جایگزینی یک سلطنت به‌جای سلطنت‌های متعدد نبود، اما آن زمان پیشرفتی بزرگ شمرده می‌شد. این کار نظم داخلی و امنیت خارجی را تقویت کرد، مقادیر و ارزش پول رایج را ثابت کرد، لهجه‌ها را به شکل زبان درآورد و رشد ادبیات بومی فرانسه را پیش برد.

اما این سلطنت هنوز مطلقه نبود. نجبا قدرت زیادی داشتند و برای وضع مالیات تازه رضایت اتاژنرو لازم بود. نجبا به بهانهٔ جنگیدن برای رفاه عمومی، مأموران دولتی به بهانهٔ ناچیزی حقوق و درآمد، و روحانیان به بهانهٔ دعا برای سلامت شاه و امنیت کشور از مالیات معاف بودند. شاه ناچار بود عقاید مردم و آداب جامعه را رعایت کند. پارلمان‌های محلی هنوز بر آن بودند که فرمان پادشاه فقط وقتی در ایالتشان حکم قانون دارد که آن را بپذیرند و ثبت کنند. با این همه، راه برای لویی چهاردهم و ادعای «دولت یعنی من» باز شده بود.

زندانی پلسی

با همهٔ این پیروزی‌ها لویی روزبه‌روز از نظر جسم و روح فرسوده‌تر می‌شد. خود را در کاخ پلسی‌له‌تور محبوس کرده بود و می‌ترسید او را بکشند یا مسموم کنند. به همه بدگمان بود و از کسی دیدار نمی‌کرد. اشتباه و بی‌لیاقتی را ظالمانه کیفر می‌داد و گاه جامه‌هایی می‌پوشید که شکوهشان نقطهٔ مقابل قبای کهنهٔ آغاز سلطنتش بود. چنان لاغر و رنگ‌باخته بود که بینندگانش زنده‌بودنش را باور نمی‌کردند. سال‌ها از بواسیر رنج می‌برد و گاه دچار حملهٔ سکته می‌شد. در ۲۵ اوت ۱۴۸۳ حملهٔ دیگری او را لال کرد و پنج روز بعد درگذشت.

داوری

رعایا از مرگش شادمان شدند، چون لشکرکشی‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌هایش مالیات‌های کمرشکن بر آنان بسته بود؛ در دورهٔ زمامداری ستمگرانه‌اش، همان‌قدر که فرانسه نیرومندتر شد، مردم فقیرتر شدند. با این حال نسل‌های بعد از کارهای او بهره‌ها بردند: مقهورشدن نجبا، تجدید سازمان قوای مالی، اداری و دفاعی کشور، پیشرفت صنعت و تجارت، گسترش مطبوعات و شکل‌گرفتن کشوری نو و متحد.

کومین می‌نویسد اگر همهٔ روزهای زندگی لویی را بشماریم تا ببینیم در کدام‌ یک شادی‌اش بر رنجش می‌چربید، آن روزهای خوش چنان اندک‌اند که به‌سختی در برابر هر بیست روز اندوهبار یک روز شادی‌آور به حساب می‌آیند. او و نسل معاصرش برای سعادت و عظمت آیندهٔ فرانسه تلاش و فداکاری کردند.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

لالردها: پیروان ویکلیف، سوزاندن بدعت‌گذاران و محاکمهٔ اسقف پیکاک

بازنویسی روایت دورانت از مخالفت دینی در انگلستان قرن پانزدهم: جان‌گرفتن دوبارهٔ کلیسا پس از ویکلیف، خواسته‌های لالردها، قانون سوزاندن بدعت‌گذاران، قیام سر جان اولدکاسل، ماندگاری آرام این جنبش و استدلال‌خواهی اسقف رجینلد پیکاک.

ادامه

اخلاق و آداب در انگلستان قرن پانزدهم: قانون، عشق، غذا، لباس و خطر

بازنویسی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ انگلستان حوالی ۱۵۰۰: گفتار بی‌پرده و ازدواج‌های ترتیب‌یافته، بی‌قانونی و فساد، خانه‌های ییلاقی و سفره‌ها، لباس، بازی‌ها، سفرهای پرخطر، مجازات‌های سخت و دفاع سر جان فورتسکیو از قانون انگلستان.

ادامه

انگلستان چگونه ثروتمند شد: حصارکشی، تجارت، اکتشاف و شورش در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از خیز اقتصادی انگلستان: زوال سرف‌داری، گوسفندانی که جای کشاورزان را گرفتند، نخستین شرکت‌های بازرگانی، سفرهای جان کابوت، مقررات کار هنری هفتم و قیام جک کید در ۱۴۵۰.

ادامه

جنگ گل‌ها: پادشاهان انگلستان از هنری چهارم تا هنری هفتم، ۱۳۹۹ تا ۱۵۰۹

بازنویسی روایت دورانت از سلطنت در انگلستان قرن پانزدهم: شورش در عهد هنری چهارم، شکوه هنری پنجم، جنون هنری ششم، سی‌ویک سال جنگ داخلی و حکومت حسابگرانهٔ هنری هفتم که انگلستان را منظم و دارای بودجهٔ متعادل برجا گذاشت.

ادامه

کومین، فارس پاتلن و فرانسوا ویون: ادبیات فرانسه در قرن پانزدهم

بازنویسی روایت دورانت از ادبیات فرانسه در روزگار آشوب: فیلیپ دو کومین، نخستین تاریخ‌نویس فیلسوف‌مشرب؛ صحنهٔ عامه‌پسند با میستری، فارس و سوتی؛ و فرانسوا ویون، شاعر دزدی که شیرین‌سخنی و مرثیه‌هایش از جرم‌هایش ماندگارتر شد.

ادامه

پیدایش کاخ‌ها: معماری، مجسمه‌سازی و نقاشی فرانسه، ۱۴۵۳ تا ۱۵۱۵

بازنویسی مرور دورانت از هنر فرانسه در آستانهٔ قرن شانزدهم: کلیساهای گوتیک متأخر، تالارهای عمومی باشکوه، قصرهای ییلاقی لوار با الهام ایتالیایی، و مجسمه‌ساز، نقاش و صنعتگرانی که گوتیک، فلاندری و رنسانس را درآمیختند.

ادامه