نایبالسلطنهای به نام آن
شارل هشتم هنگام مرگ پدرش سیزدهساله بود. هشت سال آن دو بوژو، خواهرش که فقط ده سال از او بزرگتر بود، بهعنوان نایبالسلطنه خردمندانه بر فرانسه حکم راند. هزینههای حکومت را کاست، یکچهارم مالیات سرانه را بر مردم بخشید، بسیاری از تبعیدشدگان را فراخواند، تعداد زیادی از زندانیان را آزاد کرد و توطئههای بارونها را در جنگ احمقانهشان (۱۴۸۴) برای بازپسگرفتن نیمی از قدرتهایی که لویی از آنان سلب کرده بود با موفقیت درهم شکست.
وقتی برتانی با اورلئان، لورن، آنگولم، اورانژ و ناوار در شورشی دیگر علیه او متحد شد، سیاستمداری خردمندانهٔ او و سپهسالاری لویی دو لا ترموی همه را مغلوب کرد. او با ترتیبدادن ازدواج شارل با آن دو برتانی، که دوکنشین بزرگش را بهعنوان جهیز به دربار فرانسه میآورد، پیروزمندانه به این آشوب پایان داد (۱۴۹۱). پس از آن نایبالسلطنه از حکومت کناره گرفت و سیویک سال باقیماندهٔ عمرش را در گمنامی آرام گذراند.
ملکهٔ تازه
ملکهٔ جدید از هر لحاظ «آن» دیگری بود. کوتاهقد، پهن، لاغر و لنگ بود؛ بینی قوزدار، دهان گشاد و چهرهای کشیده به سبک گوتیک داشت. چنانکه از زنی برتانیایی انتظار میرفت، تیزهوش و مقتصد بود. ساده لباس میپوشید و اغلب پیراهن و روسری سیاه به تن میکرد، اما در مواقع رسمی میتوانست جامهٔ زرین بپوشد و زیر بار جواهرات بدرخشد.
این او بود، نه شارل، که شاعران و هنرمندان را حمایت میکرد و ژان بوردیشون را مأمور ترسیم ادعیهٔ آن دو برتانی ساخت. هرگز برتانی و آداب و رسومش را که سخت عزیز میداشت فراموش نکرد. غرورش را زیر حیا و آزرم پنهان میکرد، پرتلاش خیاطی میکرد و میکوشید اخلاق و رفتار شوهر و دربار را اصلاح کند.
پادشاه
برانتوم، که عادت دارد شایعات بیاساس بنویسد، میگوید شارل «بیش از آنچه بنیهٔ نحیفش اجازه میداد به زنان عشق میورزید.» پس از ازدواج به یک معشوقه بسنده کرد. از زشتی ملکه نمیتوانست گله کند، چون خودش هم سری بزرگ و دراز و پشتی گوژ داشت. قیافهاش نادلپذیر بود: چشمانی درشت، بیرنگ و نزدیکبین، لب زیرین کلفت و آویخته، سخنگفتن کند و دستهایی با انقباضهای ناگهانی تشنجآمیز. اما نیکسرشت، مهربان و گاهی بسیار خیالپرداز بود. داستانهای شوالیهای را دوست داشت و در سر تسخیر ناپل برای فرانسه و تسخیر بیتالمقدس برای جهان مسیحیت را میپروراند.
ادعای ناپل
خاندان آنژو از ۱۲۶۸ تا ۱۴۳۵ سلطنت ناپل را در دست داشت تا آلفونسو، پادشاه آراگون، بیرونشان راند. ادعای سلطنت بر آن دیار از دوکهای آنژو به لویی یازدهم رسید و اکنون شارل آن را از سر گرفت. شورای سلطنتی او را تنها و آخرین کسی در جهان میدانست که توانایی رهبری سپاه در جنگی بزرگ دارد. اعضای شورا امیدوار بودند از راه سیاسی راه پیروزی را هموار کنند و باور داشتند تسخیر ناپل سلطه بازرگانی فرانسه را در مدیترانه برقرار میکند.
برای حفظ جناحین مملکت، آرتوا و فرانشکنته را به ماکسیمیلیان اتریشی و سردانی و روسیون را به فردیناند، حکمران اسپانیا، سپردند. گمان داشتند در برابر این بخششهای کوچک نیمی از ایتالیا را به دست آورند. با مالیاتهای سنگین، گروگذاشتن جواهرات و وام از بانکداران جنوایی و لودوویکو، نایبالسلطنهٔ میلان، سپاهی چهلهزارنفره با صد توپ و هشتاد و شش کشتی جنگی فراهم کردند.
لشکرکشی به جنوب
در ۱۴۹۴ شارل، که شاید از دوری «آن» همسرش و «آن» خواهرش ناخشنود نبود، با خوشحالی پایتخت را ترک کرد. در میلان (که با ناپل حسابهای کوچکی داشت) از او شایان پذیرایی شد و زنان آنجا را مقاومتناپذیر یافت. در طول لشکرکشی ردیفی فرزند نامشروع بر جا گذاشت. اما جوانمردانه از تجاوز به دختری رامنشدنی، خدمتگزار اتاق خوابش، که برای به دامانداختن او در شهوت به کارش گرفته بودند، خودداری کرد. در عوض به دنبال عاشق آن دختر فرستاد، جشن ازدواجشان را سرپرستی کرد و جهازی معادل ۵۰۰ کراون به دختر داد.
ناپل نیرویی برای مقاومت نداشت و شارل بهآسانی وارد شهر شد (۱۴۹۵). مناظر، شیوهٔ آشپزی و زنان آن او را خوش آمد و بیتالمقدس را فراموش کرد. ظاهراً یکی از آن فرانسویهای خوشاقبال بود که به بیماری مقاربتیای که بعدها بهسبب انتشار سریعش پس از بازگشت سپاهیان به فرانسه «مرض فرانسوی» نام گرفت مبتلا نشد.
عقبنشینی از ایتالیا
«اتحاد مقدس» الکساندر ششم و نیز لودوویکوی میلان، که اکنون نظرش را عوض کرده و از اتحاد با شارل روی گردانده بود، شارل را وادار کرد ناپل را تخلیه کند و از میان ایتالیایی که دشمنش شده بود عقب بنشیند. سپاه سخت کاهشیافتهٔ او در فورنوو جدالی سخت کرد (۱۴۹۵) و شتابان به فرانسه بازگشت و رنسانس را، همراه بیماری مسری، به ارمغان آورد.
بایار، شوالیهٔ نیکو
در نبرد فورنوو بود که پیر ترای، سنیور دو بایار، که بیستودو سال داشت، برای نخستین بار چنان دلاوری نشان داد که نیمی از لقب مشهور «شوالیهٔ پاک و بیباک» را به دست آورد. او در کاخ بایار در دوفینه زاده شد و از خاندانی بزرگ بود که سرانش در دو قرن گذشته در میدان جنگ جان داده بودند. در فورنوو چنین مینمود که پیر نیز میخواهد این سنت را ادامه دهد. دو اسب زیر رانش تلف شد، یکی از پرچمهای دشمن را گرفت و پادشاه قدرشناس او را به شهسواری مفتخر کرد.
در دورهای که زورگویی، هرجومرج و خیانت رایج بود، او همهٔ فضایل شوالیهگری را در خود داشت: بزرگوار و بلندنظر بود بیآنکه متظاهر باشد، وظیفهشناس و وفادار بود بیآنکه فرومایه شود، محترم و معزز بود بیآنکه مغرور و دلآزار باشد. در جنگهای متعددش چنان روحیهٔ بشاش و مهربانی داشت که معاصرانش او را «شوالیهٔ نیکو» مینامیدند. باز هم از او سخن خواهیم گفت.
مرگ شارل هشتم
شارل سه سال پس از لشکرکشی به ایتالیا زنده ماند. سپس وقتی در آمبواز به تماشای مسابقهٔ تنیس میرفت، سرش با شدت به چارچوب کوتاه و ناهموار دری خورد و بر اثر صدمه به مغز در بیستوهشتسالگی درگذشت. چون همهٔ فرزندانش پیش از او مرده بودند، سلطنت به پسرعمویش دوک اورلئان رسید که با نام لویی دوازدهم بر تخت نشست (۱۴۹۸).
لویی دوازدهم و ازدواجش
لویی فرزندی بود که شارل دورلئان در هفتادسالگی پدرش شد. اکنون سیوشش سال داشت و از نظر تندرستی ضعیف بود. اخلاقش، به معیار آن ایام، بهگونهای غیرمتعارف درست بود و رفتارش چنان بیریا و دوستداشتنی که ملت فرانسه با وجود جنگهای بیهودهاش بهزودی به او مهر آورد.
در سال جلوسش وقتی ژان دو فرانس، دختر لویی یازدهم، را طلاق گفت، او را به بیحرمتی متهم کردند. اما تقصیری نداشت؛ لویی یازدهم، آن پادشاه اندوهگین و انعطافناپذیر، او را در یازدهسالگی به ازدواج با این دختر زشت مجبور کرده بود و او هرگز نتوانسته بود به همسرش مهری در دل بیابد. از اینرو الکساندر ششم را، با وعدهٔ عروسی فرانسوی، ایالتی و پرداخت هزینههای سزار بورجیا، پسر پاپ، بر آن داشت تا بهدلیل قرابت نسبی این ازدواج را ملغا کند و فرمان ازدواج او با آن دو برتانی، که اکنون بیوه بود و دوکنشین برتانی جهیزش به شمار میرفت، صادر کند. زن و شوهر در بلوا سکونت گزیدند و در فرانسه نمونهٔ شاهانهٔ محبت و وفاداری شدند.
پدر مردم
لویی دوازدهم نمودار مردی است که منش و اخلاقش بر هوشش برتری دارد. هوشمند چون لویی یازدهم نبود، اما خوشنیت و خوشرفتار بود و آنقدر زیرک که کارها را به یاران برگزیدهٔ کاردان بسپارد. امور اداری و بخش بزرگی از کارهای سیاسی را به دوست زندگیاش ژرژ، کاردینال دآمبواز، واگذاشت؛ این روحانی دوراندیش و مهربان چنان خوب رتقوفتق میکرد که مردم بوالهوس، هر وقت کار خطیری پیش میآمد، شانه بالا میانداختند و میگفتند: «آن را به ژرژ واگذارید.»
مردم از اینکه بار مالیاتشان، اول یکدهم و سپس یکسوم، کاهش یافت حیران شدند. پادشاه با آنکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، تا آنجا که ممکن بود هزینههای خود و دربار را کاست و نزدیکان را از سوءاستفاده بازداشت. فروش مقامات اداری را منسوخ کرد و قبول هدیه را برای دادرسان ممنوع. سرویس پستی دولتی برای کارهای محرمانه دایر کرد و خود را مقید ساخت برای مقامات خالی از میان هر سه تنی که قوهٔ قضائیه برمیگزیند یکی را انتخاب کند و هیچ کارمند دولتی را پیش از اثبات جرم یا نابسندگی عزل نکند.
برخی کمدینویسان و درباریان صرفهجوییهایش را مسخره کردند، اما او شوخیهایشان را با خوشرویی میشنید و میگفت: «در میان هرزهدراییهایشان ممکن است گاهی حقیقتی سودمند باشد. بگذارید خود را سرگرم کنند، به شرط آنکه حرمت زنان را نگه دارند. من بیشتر دوست دارم درباریان به خست من بخندند تا مردم از اسراف من بگریند.» مطمئنترین راه شادکردن او این بود که راهی برای خدمت و سودرساندن به خلق به او نشان دهند. ملت فرانسه با دادن لقب «پدر مردم» سپاسش را ابراز داشت. فرانسه هرگز خواب چنین خوشبختیای را ندیده بود.
لکهٔ ایتالیا
جای تأسف است که حمله به ایتالیا دوران خوشبختیآور سلطنتش را لکهدار کرد. شاید غرض لویی و دیگر پادشاهان فرانسه از این لشکرکشیها آن بود که نجبای جنگطلب و مزاحم را، که ممکن بود سلطنت نیمهبنیاد و وحدت ملی را با جنگهای داخلی به خطر بیندازند، از میان بردارند. پس از دوازده سال پیروزی در ایتالیا، لویی دوازدهم ناچار شد سپاه خود را از شبهجزیره بیرون بکشد. پس از آن نیز در نبرد گینگات (۱۵۱۳) از انگلیسیها شکست خورد. این جنگ را به تمسخر «جنگ مهمیزها» نامیدهاند، چون سوارهنظام فرانسه با شتابی غیرعادی از میدان گریخت. لویی ناچار به قبول صلح شد و از آن پس به پادشاهی فرانسه خرسند ماند.
واپسین سال
مرگ همسرش آن دو برتانی (۱۵۱۴) رشتهٔ غمهایش را کامل کرد. آن وارثی برایش نیاورده بود و لویی با نارضایتی پذیرفت دخترش کلود را به عقد فرانسوا، کنت آنگولم، که اکنون وارث بعدی تاج و تخت بود، درآورد. یارانش او را برانگیختند در پنجاهودوسالگی زن سومی بگیرد و با آوردن پسری حسرت سلطنت را بر دل فرانسوا بگذارد. او ماری تودور، خواهر شانزدهسالهٔ هنری هشتم، را به زنی گرفت. ملکهٔ جدید که بر هر آنچه زادهٔ جوانی و زیبایی است اصرار داشت، پادشاه رنجور را به زندگی لذتبخش اما فرسایندهای کشاند. لویی سه ماه پس از عروسی درگذشت (۱۵۱۵) و برای دامادش فرانسهای شکستخورده اما خوشاقبال به ارث گذاشت که محبتها و خدمات «پدر مردم» را به یاد داشت.