ریچارد دوم: پادشاهی که دربار خودش او را فروریخت
هالینشد دربارهٔ ریچارد دوم میگوید او خوشاندام و خوشصورت بود و اگر رفتار شرارتبار و نافرمانی پیرامونیانش او را دگرگون نمیکرد، طینتی پاک و نیکو داشت. در عین حال ولخرج و جاهطلب بود و سخت به لذتهای جسمانی پایبند. کتابدوست بود و از چاسر و فروآسار حمایت میکرد. در هنگام شورش بزرگ دلاوری، حضور ذهن و خردمندی از خود نشان داد. اما پس از شورش، که سستی و ضعف در همهچیز راه یافته بود، او نیز خود را به دست خوشگذرانی و تجملی ویرانگر سپرد و زمام امور مملکت را در کف جمعی از وزیران مسرف و ویرانکار افکند.
مخالفان و پارلمان بیرحم
دستهٔ مخالف نیرومندی علیه این افراد تشکیل شد. رهبری آن با تامس آو وودستاک، ملقب به دیوک آو گلاستر، با ریچارد، ارل آو ارندل، و با هنری آو بالینگبروک، نوهٔ ادوارد سوم، بود. این دسته بر «پارلمان بیرحم» سال ۱۳۸۸ تسلط داشت. ده نفر از یاران ریچارد را به دادگاه کشاند و پس از اثبات اتهام همه را به دار آویخت.
در سال ۱۳۹۰ پادشاه، که هنوز جوانی بیستوسهساله بود، دامن همت به کمر زد و مدت هفت سال مطابق قانون اساسی، یعنی در هماهنگی کامل با قوانین، سنن و نمایندگان انتخابی ملت، حکومت راند.
چرخش به سوی استبداد
مرگ ملکه، آن آو بوهمیا، ریچارد را از نفوذ معتدل و سودمند این زن محروم کرد. در ۱۳۹۶ او به امید آنکه رشتهٔ صلح میان فرانسه و انگلستان را مستحکم سازد، با ایزابل، دختر شارل ششم، ازدواج کرد. اما چون ایزابل کودکی هفتساله بیش نبود، او جوهر و نیروی خود را بر ندیمان و سوگلیهای مذکر و مؤنث صرف کرد. ملکهٔ جدید عدهای فرانسوی را که ملتزمان رکاب بودند با خود به لندن آورد و اینان رسوم و آداب فرانسوی و احتمالاً نظریهٔ سلطنت مطلقهٔ فرانسویان را به دربار انگلستان به ارمغان آوردند.
در ۱۳۹۷ پارلمان لایحهٔ شکایتآمیزی علیه اسراف و ولخرجی بیش از حد دربار نزد ریچارد فرستاد. او متکبرانه پاسخ داد که این امور خارج از دایرهٔ صلاحیت پارلمان است و نام نمایندهای را که پیشنهاد دادخواهی کرده بود پرسید. پارلمان از ترس نمایندهٔ معترض را به مرگ محکوم کرد و ریچارد او را عفو کرد.
قتلها و ضبط اموال
اندک زمانی پس از این، گلاستر و ارندل ناگهان لندن را ترک گفتند. پادشاه که گمان توطئهای علیه خود میبرد فرمان داد آنان را دستگیر کنند. ارندل را گردن زدند و گلاستر را خفه کردند (۱۳۹۷). در ۱۳۹۹ جان آو گانت درگذشت و املاک پردرآمدی از خود به جا گذاشت. ریچارد که برای لشکرکشی به ایرلند به پول احتیاج داشت، در میان ترس و وحشت اشرافیت دارایی دیوک را ضبط کرد.
فرود بالینگبروک و پایان پلانتاژنهها
هنری آو بالینگبروک، پسر تبعیدشدهٔ جان آو گانت، که از ارث پدر محروم شده بود، هنگامی که شاه سرگرم برقراری صلح و آرامش در ایرلند بود، با سپاهی اندک که به سرعت بر شمارش افزوده میشد در یورک پیاده شد و نجبای قدرتمند به او پیوستند. ریچارد چون به انگلستان بازگشت، سپاه دشمن را چنان بر لشکر خود افزون یافت و یاران را بهخاطر ترسی موهوم چنان از خود رمیده دید که خود و تاج و تخت سلطنت را به بالینگبروک تسلیم کرد و او با نام هنری چهارم به پادشاهی نشست (۱۳۹۹).
بدین طریق سلسلهٔ پلانتاژنه که با هنری دوم در ۱۱۵۴ آغاز شده بود پایان پذیرفت و سلسلهٔ لنکستر آغاز شد که با سلطنت هنری ششم در ۱۴۶۱ اختتام مییافت. ریچارد دوم در سیوسهسالگی در زندان پانتیفرکت درگذشت (۱۴۰۰)، شاید به علت شدت سرمای محبس، یا چنانکه هالینشد و شکسپیر تصور میکردند به دست عمال شاه جدید به قتل رسید.
فرانسه در حدود ۱۳۰۰
فرانسهٔ سال ۱۳۰۰ به هیچ وجه کشور عظیمی نبود که اینک از دریای مانش تا دریای مدیترانه و از کوههای وژ و آلپ تا اقیانوس اطلس گسترده است. از جانب خاور تنها تا رون میرسید. بخش بزرگی از ناحیهٔ جنوب باختری، گویین و گاسکونی، بر اثر ازدواج هنری دوم با الئونور دکیتن در ۱۱۵۲ به امپراطوری انگلستان ضمیمه شده بود. در شمال، انگلستان ایالتهای پونتیو و آبویل را تصرف کرده بود. با آنکه پادشاهان انگلستان این ایالات را بهعنوان تیول شاهان فرانسه در دست داشتند، به تمام معنا چون پادشاه بر آنجا حکومت میراندند.
سرزمینی تکهتکه
- پرووانس، دوفینه و فرانشکنته، یعنی ایالت آزاد، به امپراطوری مقدس روم تعلق داشت که فرمانروایانش عموماً آلمانی بودند.
- شاهان فرانسه بهطور غیرمستقیم، به میانجی خویشان نزدیک خود، بر امیرنشینهای والوا، آنژو، بوربون و آنگولم فرمانروایی داشتند.
- بر نورماندی، پیکاردی، شامپانی، پواتو، اوورنی، بخش اعظم لانگدوک و ایلدوفرانس، ایالت شمال مرکزی فرانسه که شامل حوالی پاریس میشد، بهطور مستقیم و بهعنوان شاه حکومت میکردند.
- آرتوا، بلوا، نور، لیموژ، آرمانیاک و والنتینوا تحت تسلط امیران فئودالی بود که گاهی اسماً تابع پادشاهان فرانسه بودند و زمانی به جنگ با آنان برمیخاستند.
- برتانی، بورگونی و فلاندر تیول فرانسه بودند، اما چنانکه شکسپیر میگوید تقریباً دوکنشینهای شاهانه به شمار میرفتند و در معنا مانند یک ایالت مستقل رفتار میکردند.
فرانسه هنوز فرانسه نبود.
فلاندر: ثروت، صنعت و جنگ طبقاتی
حیاتیترین و در عین حال گریزپاترین تیولنشین فرانسه در آغاز قرن چهاردهم ایالت فلاندر بود. در تمام اروپای شمال رشتهکوههای آلپ تنها فلاندر میتوانست از نظر رشد و توسعهٔ اقتصادی با ایتالیا برابری کند. مرزهایش در زمان و مکان سخت متغیر بود. اجازه بدهید آن را ناحیهای بدانیم که بروژ، گان، ایپر و کورتره را دربر دارد.
سرزمینهای پیرامون
در خاور رود اسکلت، دوکنشین برابان قرار گرفته که در آن زمان آنورس، مالین، بروکسل، تورنه و لوون را شامل میشد. در جنوب فلاندر حوزههای اسقفی مستقل لیژ و کامبره و ایالت انو در اطراف والانسین واقعاند. معمولاً «فلاندر» مسامحتاً شامل برابان، لیژ، کامبره و انو هم میشد. در جانب شمال هفت امارتنشین کوچک وجود داشت که تقریباً هلند امروز را تشکیل میدادند. این نواحی تا قرن هفدهم، یعنی زمانی که امپراطوری آنان از رامبرانت تا باتاویا امتداد یافت، به باروری و شکوفایی در خور خود نرسیدند، اما صنعت و تجارت و جنگ طبقاتی فلاندر و برابان سال ۱۳۰۰ را به لرزه افکنده بود.
تجارت بروژ
ترعهای به درازای ۱۹ کیلومتر بروژ را به دریای شمال میپیوست. هر روز صد کشتی تجاری از آبهای آن میگذشتند و کالای تجارتی سه قاره را از صدها بندر به فلاندر میآوردند. انئاسیلویو شهر بروژ را یکی از سه شهر زیبای جهان میدانست. زرگران بروژ قسمت بزرگی از نیروی نظامی شهر را تشکیل میدادند و بافندگان گان بیست و هفت هنگ از نیروی مسلح آن را، که بالغ بر ۱۸۹٬۰۰۰ تن میشد، پدید میآوردند.
از اصناف تا سرمایهداری
سازمان صنفی قرون وسطایی، که به مرد صنعتگر عظمت آزادی و غرور چیرهدستی اعطا کرده بود، اینک در برابر صنایع فلزی و بافندگی فلاندر و برابان جای خود را به نظامی سرمایهداری میداد. در این نظام کارفرما سرمایه، مواد خام و ماشینآلات کار را برای کارگران کارگاهها تهیه میکرد و به آنان که دیگر مورد حمایت صنفی نبودند، از روی کارکرد یا بهطور مقاطعه مزد میپرداخت. داخل شدن در یک صنف کاری دشوار شد. هزاران کارگر به روزمزدی و دورهگردی افتادند و از شهری به شهری و از کارگاهی به کارگاهی میرفتند. کاری موقتی مییافتند که اجرت ناچیزش مجبورشان میکرد در محلههای کثیف زندگی کنند و برایشان چیزی جز لباسهای تنشان باقی نمیماند. افکار کمونیستی در میان پرولترها و دهقانان ظاهر شد.
بینوایان میپرسیدند چرا باید آنان گرسنه باشند و انبارهای بارونها و اسقفان لبریز از آذوقه. همهٔ مردمی که از قوت بازوی خود نان نمیخورند طفیلی و سربار جامعه شمرده میشدند. کارفرمایان نیز به نوبهٔ خود از مخاطراتی که سرمایهگذاریشان را تهدید میکرد شکایت داشتند. از نامرتب و ناموثق بودن مواد خام، از خراب شدن کالایشان در کشتی، از تنزل و تغییر بازارهای فروش، از نیرنگ و حقهبازی رقیبان و از اعتصابهای پیدرپی کارگران که اجرتها و قیمتها را بالا میبرد، ارزش پول را متغیر میساخت و سود برخی را تا سرحد ناتوانی از پرداخت بدهیهایشان تنزل میداد.
قیام فلاندر و سرکوب آن
لویی دونور، کنت فلاندر، بیش از حد از کارفرمایان طرفداری میکرد. اهالی بروژ و ایپر، به پشتگرمی دهقانان همجوار، علم طغیان برافراشتند، لویی را خلع کردند، دیرها را چاپیدند و چند تن از میلیونرها را کشتند. کلیسا فرمان داد کشیشان از انجام امور مذهبی در نقاط انقلابی ابا ورزند. با این همه شورشیان کشیشان را به انجام وظیفه وادار کردند و یکی از رهبران شورشی سوگند خورد تا همهٔ کشیشان به دار آویخته نشوند آرام نخواهد گرفت.
لویی از مخدوم خود، پادشاه فرانسه، کمک طلبید. فیلیپ ششم به یاری او آمد، نیروهای شورشی را در کاسل شکست داد (۱۳۲۸)، شهردار بروژ را به دار زد، کنت را بازگرداند و فلاندر را تابع فرانسه ساخت.
اقتصاد فرانسه و قیام چوپانان
بهطور کلی فرانسه کمتر از فلاندر صنعتی شده بود. صنعت اغلب در مرحلهٔ صنایع دستی مانده بود، اما لیل، دوئه، کامبره و آمین شلوغی شهرهای نساجی فلاندری همجوار را منعکس میکردند. راههای بد و راهداری و باجگیری فئودالها تجارت داخلی را به زحمت میافکند، اما وجود ترعهها و رودخانهها رشتهای شاهراههای طبیعی در سراسر فرانسه پدید میآورد که برای بازرگانی سودمند بود.
طبقهٔ سوداگر رو به ترقی، بر اثر اتحاد و مواصلت با شاهان، در حوالی ۱۳۰۰ در مملکت به درجهای از مقام و ثروت رسید که اشرافیت را، که از لحاظ زمین ثروتمند و از لحاظ پول فقیر بود، به وحشت انداخت. حکومت شهرها در دست بازرگانان متنفذ بود. اینان اصناف را زیر نظر داشتند و با شدت تولید و داد و ستد را در انحصار خود گرفته بودند. در اینجا نیز، چون فلاندر، طبقهٔ انقلابی رنجبر به جوش و خروش میآمد.
راهپیمایی بینوایان
روستاییان بینوا به انقلابی دست یازیدند که در تاریخ به «انقلاب چوپانان» معروف است، چنانکه در ۱۲۵۱ نیز کرده بودند. موج انقلابیون به درون شهرها فرو ریختند و پرولترهای خشمگین و آزردهخاطر را نیز به دنبال خود شوراندند. به پیشوایی یک راهب انقلابی، پابرهنه و بیسلاح، به سوی جنوب رهسپار شدند و بیتالمقدس را مقصد و هدف خود اعلام داشتند. چون گرسنه بودند دکانها و مزارع را به یغما گرفتند و چون در برابرشان مقاومت شد ابزار جنگ جستند و به این طریق به یک ارتش مسلح تبدیل شدند.
در پاریس زندانها را گشودند و سپاهیان سلطنتی را درهم شکستند. شاه خود را در قصر لوور پنهان کرد، نجیبزادگان و اشراف به قلاع خویش پناه جستند و بازرگانان از ترس در خانههایشان مخفی شدند. ارتش انقلابی که فقر و تهیدستی پایتخت بر شمارش افزوده بود از شهر گذشت. اکنون تعداد افرادش به چهل هزار تن، از زن و مرد، بیدین و دیندار، بالغ شده بود. در وردن، اوش و تولوز تمام یهودیانی را که به دست آوردند کشتند.
پایان در اگمورت
هنگامی که در اگمورت بر ساحل مدیترانه گرد آمدند، قوای نمایندهٔ تامالاختیار دولت در کارکاسون آنان را در حصار گرفت و از رسیدن آذوقه جلوگیری کرد. او آنقدر صبر کرد تا همهٔ شورشیان از گرسنگی یا وبا جان دادند و معدودی را هم که زنده مانده بودند خود به دار آویخت.
دولت و دربار فرانسه
این چه نوع حکومتی بود که فرانسه را در چنگال ثروتی آزمند و فقری بیقانون و طاغی افکنده بود؟ حکومت فرانسه از بسیاری جهات نیرومندترین حکومت اروپا بود. پادشاهان توانای قرن سیزدهم خاوندان فئودال را مطیع دولت ساخته و با یک دستگاه مدنی و کشوری ورزیده قوهٔ قضایی و اداری ملی را تشکیل داده بودند و گاهی نیز اتاژنرو، مجلس عمومی طبقاتی، را برای شور فرامیخواندند.
اتاژنرو در اصل به یک مجمع عمومی از صاحبان املاک و سپس به یک مجلس مشورتی اطلاق میشد که از نمایندگان اشراف، روحانیان، شهرنشینان یا طبقهٔ متوسط تشکیل میگشت.
پاریس در نگاه بازدیدکنندگان
دربار فرانسه مورد ستایش همهٔ اروپا بود. دوکها، کنتها و شهسواران نیرومند با زنان ابریشمپوش در جشنهای مجلل و پرشکوه به هم میآمیختند و رقصهای موقر و برخورد نیزهها در مسابقههای نمایشی طمطراق دوران شوالیهگری را حفظ میکرد. یوهان، شاه بوهم، پاریس را «مهمترین مقر شهسواری جهان» میدانست و سوگند میخورد که یک لحظه بیرون از آن نمیتوان زندگی کرد.
پترارک که در ۱۳۳۱ پاریس را دیده بود آن را با شور و هیجان کمتری وصف میکند. خلاصهٔ سخنش این است که پاریس آنگونه که شهرت دارد نیست و این شهرت زادهٔ دروغپردازی و گزافهگویی اهالی آن است، اما بیگفتگو شهر بزرگی است. او جز آوینیون شهری کثیفتر از آن ندیده بود. در عین حال دانشمندترین مردان در آنجا زندگی میکنند و به سبدی میماند که نادرترین میوههای جهان در آن جمعاند. زمانی بود که فرانسویها را به خاطر آداب و رسوم وحشیانه و ناهنجارشان بربر به شمار میآوردند، اما اکنون وضع کاملاً دگرگون گشته است. خوشمشربی، عشق به اجتماع، آسانگیری، شوخطبعی و بذلهگویی از مشخصات اخلاقی آنان است. از هر فرصتی برای نمایاندن خویش سود میجویند و با شوخی، خنده، نغمهسرایی، خوردن و آشامیدن با غم و اندوه میستیزند.
بحران جانشینی
فیلیپ چهارم، با آنکه اموال پرستشگاهیان و یهودیان را به زور ضبط و مصادره کرد، برای پسرش خزانهای تقریباً خالی به ارث گذاشت (۱۳۱۴). لویی دهم پس از سلطنتی کوتاه درگذشت (۱۳۱۶) و از خود وارثی جز یک زن آبستن باقی نگذاشت. پس از اندک فترتی برادرش، فیلیپ پنجم، تاج بر سر نهاد. دستهای از مخالفان سلطنت را برای ژان، دختر چهارسالهٔ لویی، خواستار شدند. اما مجلسی که از نجبا و روحانیان تشکیل شد فرمان معروف ۱۳۱۶ را تصویب کرد که میگفت قوانین و آداب و رسوم متداول میان فرانکها، بیهیچ گفتگو، دختران را از سلطنت محروم میکند.
هنگامی که خود فیلیپ بدون داشتن فرزند ذکور درگذشت (۱۳۲۲)، این فرمان دختر او را نیز از به تخت نشستن مانع آمد و برادرش، شارل چهارم، به پادشاهی اعلام شد. به احتمال قوی هدف از وضع این قوانین آن بود که ایزابل دو فرانس، دختر فیلیپ چهارم، را که با ادوارد دوم پادشاه انگلستان ازدواج کرده و در ۱۳۱۲ ادوارد سوم را به دنیا آورده بود از سلطنت محروم سازند. فرانسویها مصمم بودند که نگذارند هیچ پادشاه انگلیسی بر فرانسه حکومت کند.
ادعای ادوارد سوم
هنگامی که شارل چهارم بدون فرزند ذکور درگذشت، سلسلهٔ کاپسیها به پایان آمد. ادوارد سوم، که یک سال پیش به پادشاهی انگلستان رسیده بود، بهعنوان نوهٔ فیلیپ چهارم و مستقیمترین جانشین و وارث زندهٔ اوگ کاپه مدعی تاج و تخت فرانسه شد و ادعای خود را به مجلس اشراف فرانسه عرضه داشت. مجلس ادعای او را رد کرد، با این استدلال که مادر ادوارد، که خود بنا بر قانون ۱۳۱۶ و ۱۳۲۲ از سلطنت بهرهای ندارد، نمیتواند ناقل تاج و تخت به او باشد. بارونها ترجیح دادند یکی از برادرزادههای فیلیپ چهارم، کنت دو والوا، را به شاهی برگزینند. او با نام فیلیپ ششم به تخت نشست و سلسلهٔ والوا را که تا زمان پادشاهی هانری چهارم و شروع سلطنت خاندان بوربون (۱۵۸۹) بر فرانسه حکومت داشت آغاز کرد.
راه جنگ
ادوارد نخست اعتراض کرد، اما بعد، در ۱۳۲۹، به آمین آمد و نسبت به فیلیپ ششم، بهعنوان حکمران فئودال ایالات گاسکونی، گویین و پونتیو، اظهار بندگی و وفاداری کامل کرد. چون ادوارد بزرگ شد و به همان نسبت بر زیرکی و حیلهگریاش افزود، سر از اطاعت باز زد و دوباره خواب نشستن بر تخت دو کشور خیالاتش را آشفته ساخت.
مشاوران سلطنتی او را مطمئن ساختند که فیلیپ، شاه جدید، پادشاهی ضعیفالنفس است که در یکی از لشکرکشیهای صلیبی به سرزمین مقدس از ترس فوراً میدان نبرد را ترک گفته است. زمان برای آغاز کردن جنگ صدساله مقتضی به نظر میرسید.