آغاز جنگ صدساله: کرسی، کاله، مرگ سیاه و بازیابی فرانسه در دوران شارل پنجم

این مقاله مرحلهٔ نخست جنگ صدساله را از علل اقتصادی و سیاسی که ادوارد سوم را به اعلان جنگ کشاند، تا پیروزی دریایی سلویس، نبرد کرسی و محاصرهٔ کاله دنبال می‌کند. سپس مرگ سیاه در اروپا و پیامدهای اجتماعی آن، پیروزی انگلیسی‌ها در پواتیه و بحران فرانسه پس از آن، از جمله اتاژنرو، اتین مارسل و ژاکری، را شرح می‌دهد. مقاله با پیمان برتینی و بازپس‌گیری فرانسه در دوران شارل پنجم و برتران دوگکلن پایان می‌یابد.

جنگ صدسالهنبرد کرسیمرگ سیاه

~24 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۴ مهر ۱۴۰۵

علل جنگ

در سال ۱۳۳۷ ادوارد رسماً ادعای خود را بر تاج و تخت فرانسه تجدید کرد. رد و انکار ادعای او فقط نخستین بهانه و علت جنگ بود. پس از هجوم نورمان‌ها بر انگلستان، نورماندی مدت ۱۳۸ سال به شاهان انگلستان تعلق داشت تا آنکه فیلیپ دوم دوباره آن را فتح کرد و به فرانسه بازگردانید (۱۲۰۴). بسیاری از نجیب‌زادگان انگلیسی از اعقاب نورمان‌ها بودند و جنگی را که در پیش بود به‌صورت اقدامی برای تصرف مجدد سرزمین مادری‌شان می‌دیدند.

گویین، اسکاتلند، دریا و پشم

  • فیلیپ چهارم و شارل چهارم قسمتی از گویین را به تصرف خویش درآورده بودند. هوای گویین از بوی تاکستان‌ها عطرآگین بود و تجارت شراب بوردو برای انگلستان چنان نعمت گران‌بهایی بود که نمی‌شد آن را تنها برای آنکه مرگ ده هزار سرباز انگلیسی چند سالی به تعویق افتد از دست داد.
  • اسکاتلند دشمن همجوار انگلستان بود و فرانسوی‌ها در جنگ‌های اسکاتلندی‌ها با انگلیسیان چه‌بسا جانب اسکاتلندی‌ها را گرفته بودند.
  • دریای شمال پر از ماهی بود. نیروی دریایی انگلستان بر آن آب‌ها و بر آب‌های دریای مانش و خلیج بیسکی ادعای فرمانروایی داشت و کشتی‌های فرانسوی را که حرمت ادعایش را می‌شکستند توقیف می‌کرد.
  • فلاندر برای پشم انگلستان بازاری حیاتی بود. نجیب‌زادگان انگلیسی که از گوسفندهایشان پشم به دست می‌آوردند و بازرگانان انگلیسی که آن را به فلاندر صادر می‌کردند، از استقلالی که پادشاهان فرانسه با حسن نیت می‌خواستند به مهم‌ترین بازار فروششان اعطا کنند دل‌خوشی نداشتند.

فلاندر و یاکوب فان آرتولده

در سال ۱۳۳۶ کنت فلاندر، ظاهراً به توصیهٔ فیلیپ ششم که از توطئهٔ انگلیسی‌ها می‌ترسید، فرمان داد همهٔ بریتانیایی‌های آنجا را به زندان افکنند. ادوارد سوم متقابلاً تلافی کرد و دستور داد همهٔ فلاندری‌های ساکن انگلستان را بازداشت کنند و صدور پشم به فلاندر را ممنوع کرد. در ظرف یک هفته کارخانه‌های بافندگی فلاندر بر اثر فقدان مواد خام از کار بازایستادند و کارگران چون سیل به کوچه‌ها و خیابان‌های شهر ریختند و کار خواستند.

در گان صنعتگران و کارخانه‌داران متحداً دست از اطاعت کنت بازکشیدند. آبجوسازی به نام یاکوب فان آرتولده را به حکومت شهر برگزیدند و سیاست او را در جلب دوستی و ورود دوبارهٔ پشم انگلستان پشتیبانی کردند (۱۳۳۷). ادوارد قرق صدور پشم را شکست، کنت فلاندر به پاریس گریخت و همهٔ فلاندر به دیکتاتوری آرتولده گردن نهادند و قبول کردند که دوشادوش انگلستان با فرانسه بجنگند.

اعلان جنگ

در اول نوامبر ۱۳۳۷ ادوارد سوم، به پیروی از شیوهٔ شوالیه‌های قدیم، رسماً به فیلیپ ششم پیام جنگ فرستاد و متذکر شد که انگلستان پس از سه روز حمله به فرانسه را آغاز خواهد کرد.

نبرد سلویس و نخستین متارکه

نخستین تصادم بزرگ جنگ صدساله نبردی دریایی بود که در سواحل فلاندر در سلویس رخ داد (۱۳۴۰). در این نبرد ناوگان انگلستان ۱۴۲ کشتی از ۱۷۲ کشتی ناوگان فرانسه را نابود کرد. پس از این نبرد، در همان سال، ژان دو والوا، خواهر فیلیپ و مادرزن ادوارد، صومعهٔ فونتنل را ترک گفت و پادشاه فرانسه را بر آن داشت تا او را به رسالت صلح به اردوی انگلیسی‌ها گسیل دارد. او پس از گذشتن از خطرات متعدد به چادر سران سپاه انگلستان بار یافت و آنان را به قرار مذاکره‌ای راضی ساخت. وساطت دلیرانهٔ او پادشاهان دو کشور را به متارکه‌ای نه‌ماهه برانگیخت. بر اثر کوشش‌های پاپ کلمنس ششم صلح تا ۱۳۴۶ دوام یافت.

جنگ طبقاتی در فلاندر

در این آرامش موقتی آتش جنگ طبقاتی افروخته شد. بافندگان سازمان‌یافته را اشراف رنجبر پست و بومی می‌شمردند. آنان اعلام داشتند که آرتولده حکمرانی جبار و ستمگر است که بیت‌المال عمومی را حیف و میل می‌کند و آلت دست انگلیسی‌ها و بورژوازی است. آرتولده پیشنهاد کرده بود که فلاندر پرینس آو ویلز را به‌عنوان فرمانروای خود بپذیرد و ادوارد سوم به سلویس آمد تا این کار را قوام بخشد.

هنگامی که آرتولده از سلویس به گان بازگشت، جمعیت خشمناک خانه‌اش را در محاصره گرفت. او برای نجات جان خویش دلیل‌ها آورد که یک میهن‌پرست واقعی فلاندری است، اما مردم به سخنش گوش ندادند، او را به میان کوچه و خیابان کشیدند و زیر ضربات مشت و لگد هلاکش کردند (۱۳۴۵). بافندگان در گان دیکتاتوری پرولتاریا اعلام داشتند و نمایندگانی به شهرهای دیگر فلاندر فرستادند تا کارگران را به شورش برانگیزند. اما قصاران گان با بافندگان سر به مخالفت برداشتند، آنان را از کار برکنار کردند و بسیاری‌شان را کشتند. مردم از حکومت جدید خسته شدند و لویی دو مال، که اینک کنت فلاندر بود، همهٔ شهرها را به زیر سلطهٔ خود درآورد.

نبرد کرسی

چون زمان متارکه به سر آمد، ادوارد سوم به نورماندی لشکر کشید و آنجا را تاراج کرد. در بیست و ششم اوت ۱۳۴۶ دو سپاه فرانسه و انگلستان در ناحیهٔ کرسی با هم روبه‌رو شدند و خود را آمادهٔ نبردی قطعی ساختند. سرداران و سربازان دو سپاه به دعا و مراسم قداس گوش فرا دادند، از نان و شرابی که گوشت و خون عیسی مسیح بود خوردند و نوشیدند و نابودی خصم را خواستار شدند. آنگاه با درنده‌خویی و دلیری جنگیدند و به هیچ‌کس امان ندادند. ادوارد، امیر سیاه، در آن روز اعجاب و تحسین پدر را برانگیخت. فیلیپ ششم تا وقتی که فقط شش تن از سربازانش بر عرصهٔ میدان جنگ باقی ماندند پایداری کرد. بنا بر تخمین فروآسار، که نامطمئن و اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد، تنها در یک نبرد سی هزار تن کشته شدند.

پایان جنگاوری فئودالی

در این جنگ فئودالیسم نیز مرد. شوالیه‌های فرانسوی که با نیزه‌های کوتاه مردانه به حمله پرداخته بودند در برابر دیواری از نیزه‌داران انگلیسی که سنان‌های خود را به سینهٔ اسب‌های آنان نشان گرفته بودند از تکاپو بازماندند و کمانداران انگلیسی از جناحین باران تیر بر سر شوالیه‌ها می‌ریختند. کوکب اقبال و عظمت دیرپای سواره‌نظام، که ۹۶۸ سال پیش در ادرنه (آدریانوپل) درخشیدن آغاز کرده بود، از این زمان به بعد زوال گرفت. پیاده‌نظام قوام یافت و تفوق نظامی اشرافیت رو به انحطاط نهاد. در جنگ کرسی توپخانه تا حدی مورد استفاده واقع شد، اما صعوبت پر کردن و حرکت دادنش آن را بیش از آنکه ثمربخش باشد اسباب زحمت می‌ساخت. از این روی ویلانی سودمندی آن را محدود به صدای وحشت‌بارش کرد.

محاصرهٔ کاله

ادوارد پس از فتح کرسی نیروی خود را به محاصرهٔ کاله برد و باروهای شهر را به زیر آتش گلوله توپ گرفت (۱۳۴۷). اهالی شهر مدت یک سال مقاومت ورزیدند، اما چون از گرسنگی بیم جانشان می‌رفت، شرط ادوارد را در امان دادن به بقیهٔ اهالی پذیرفتند. آن شرط چنین بود که شش تن از معاریف شهر طناب بر گردن و کلید شهر در دست به نزد او آیند.

شش شهروند

شش تن داوطلب شدند و چون در برابر پادشاه قرار گرفتند او دستور داد گردنشان را بزنند. ملکهٔ انگلستان پادرمیانی کرد و بخشش آنان را از پادشاه خواستار شد. پادشاه آنان را به او بخشید و ملکه آنان را به سلامت به خانه‌هایشان بازفرستاد. آری، نویسندهٔ کتاب می‌گوید در عرصهٔ تاریخ زنان برجسته‌تر از پادشاهان جلوه می‌کنند و برای متمدن کردن مردان شجاعانه به جنگی یأس‌آمیز برمی‌خیزند.

کاله زیر سلطهٔ انگلستان و هدیه به ریبومون

کاله از این زمان تا ۱۵۵۸ جزئی از انگلستان محسوب می‌شد و پایگاه نظامی و بازرگانی آن در بقیهٔ قارهٔ اروپا به شمار می‌رفت. در ۱۳۴۸ مردمش سر به شورش برداشتند. ادوارد دوباره آن را محاصره کرد و خود با هیئت ناشناس در تاراج و قتل‌عام اهالی شرکت جست. یک شهسوار فرانسوی به نام اوستاش دو ریبومون در ستیز تن‌به‌تن دوبار او را بر زمین افکند، لیکن ادوارد بر او غلبه یافت و زندانی‌اش کرد.

هنگامی که شهر دوباره به تصرف انگلیسیان درآمد، ادوارد اعیان و اشراف اسیر شهر را به ضیافت خواند. خاوندان انگلیسی و پرینس آو ویلز از میهمانان پذیرایی کردند. در این ضیافت ادوارد ریبومون را مخاطب قرار داد و گفت که او دلیرترین شهسواری است در جهان مسیحیت که در نبرد با دشمن دیده و او را بر همهٔ شهسواران دربار خویش در دلیری و شجاعت برتر می‌نهد. با این سخن پادشاه انگلستان تاج گران‌بهای خود را برداشت و بر سر شوالیهٔ فرانسوی گذاشت و از او خواست به خاطر او آن را تا پایان آن سال بر سر نهد. گفت می‌داند که او شهسواری سرزنده و عاشق‌پیشه است و مصاحبت با زنان و دختران را دوست می‌دارد، از این روی به هر کجا می‌رود بگوید که ادوارد آن را به او بخشیده است. نیز آزادی او را به او ارزانی داشت و از دادن خونبها معافش ساخت تا به هر جا که دلخواهش است برود. در جای‌جای کتاب فروآسار، در بحبوحهٔ آزمندی و خونریزی، شوالیه‌گری باستانی زنده می‌گردد و تاریخ به سرحد افسانه‌های شاه آرثر نزدیک می‌شود.

مرگ سیاه

بر سر انگلستان که از تاراج فرانسه فرخنده‌حال بود و فرانسه‌ای که از شکست‌های پیاپی احوال پریشان داشت، ناگهان طاعون بزرگ بی‌هیچ‌گونه ترحمی فرو افتاد. در تاریخ قرون وسطی طاعون و وبا حادثه‌ای عادی به شمار می‌آید. این بلیه در طی سی و دو سال از قرن چهاردهم، چهل و یک سال از قرن پانزدهم و سی سال از قرن شانزدهم اروپا را ویران و تباه کرد. به این طریق طبیعت و جهل بشری، این دو عامل ثابت مالتوسی، با جنگ و قحطی دست به دست هم دادند تا از تولید مثل بی‌رویهٔ آدمی جلوگیری کنند. مرگ سیاه از این بلیات بدتر و مشئوم‌تر و احتمالاً مصیبت‌زاترین رویداد طبیعی در اعصار تاریخی بود.

گسترش و شمار قربانیان

این مرض از ایتالیا به پرووانس و فرانسه و شاید سر راست‌تر به‌وسیلهٔ موش‌های شرقی که در بندر مارسی وارد خشکی شدند، از خاور نزدیک به اروپا سرایت یافت. بنا بر یک روایت مشکوک، در ناربون ۳۰٬۰۰۰، در پاریس ۵۰٬۰۰۰ و در اروپا ۲۵٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر، و شاید روی هم «یک‌چهارم جمعیت جهان متمدن» بر اثر ابتلا به آن مردند.

پزشکی و مرگ روحانیان

از پزشکی چاره‌ای برنمی‌آمد، زیرا علت آن را نمی‌دانست (کیتاساتو و یرسن باسیل طاعون غده‌ای را در ۱۸۹۴ کشف کردند). آنچه طب آن روزگار توصیه می‌کرد رگ‌زدن، مسهل، خوردن داروهای تقویتی و محرک، بهداشت خانه و تن و ضد عفونی کردن با بخارات سرکه بود. معدودی از پزشکان و کشیشان از بیم واگیری از معالجهٔ بیماران سر باز زدند، اما اکثریت عظیم آنان مردانه خود را بدین بوتهٔ آزمایش افکندند و هزاران تن از طبیبان و روحانیان در این راه جان سپردند. از ۲۴ کاردینالی که در ۱۳۴۸ زنده بودند، سال بعد ۹ تن مردند و بر همین منوال از ۶۴ اسقف اعظم ۲۵ تن و از ۳۷۵ اسقف ۲۰۷ تن چشم از جهان فروبستند.

پیامدهای اجتماعی و اقتصادی

شیوع بیماری در تمام شئون زندگی اثر گذاشت. چون فقرا بیش از ثروتمندان مردند، از این رهگذر کمبود کارگر پیدا آمد، هزاران جریب زمین ناکشته ماند و میلیون‌ها ماهی به مرگ طبیعی تباه شد. کار برای مدتی خریدار بسیار پیدا کرد.

  • کارگران مزدشان را بالا بردند و از قبول شرایط فئودالی باقی‌مانده شانه خالی کردند.
  • دست به شورشی زدند که مدت نیم قرن اعیان و ثروتمندان را به ستوه آورد.
  • حتی کشیشان برای حقوق بیشتر به اعتصاب برخاستند.
  • سرف‌ها کشتزارها را ترک گفتند و به شهرها هجوم آوردند، صنعت توسعه یافت و طبقهٔ سوداگر و کاسب‌کار بر اشرافیت زمین‌دار چیرگی بیشتری پیدا کرد.
  • احساسات عمومی برای اصلاحات معتدلی انگیخته شده بود.

ترس، تازیانه‌زنان و آزار

شدت رنج و عظمت فاجعه مغزهای بسیاری از مردم را فرسود و سبب بروز اختلالات مغزی شد، گویی همهٔ مردم هماهنگ رو به جنون می‌رفتند. در ۱۳۴۹، چون «تازیانه‌زنان» قرن سیزدهم، مردم تقریباً برهنه در میان کوچه و خیابان ظاهر شدند و به‌عنوان توبه با تازیانه به زدن خویش پرداختند و از فرارسیدن واپسین داوری، مدینه‌های فاضله و کفارهٔ همگانی سخن گفتند. مردم با اشتیاق و توجهی بیش از حد به یاوه‌سرایی‌های اندیشه‌خوانان، خواب‌گزاران، فالگیران، پزشکان قلابی و حقه‌بازان دیگر گوش فرا می‌دادند. ایمان واقعی سستی گرفت و خرافه‌پرستی رایج شد.

برای طاعون علت‌های عجیب و شگفت‌آوری قائل می‌شدند. برخی آن را ناشی از قران بی‌موقع زحل، مشتری و مریخ می‌دانستند و برخی دیگر آن را ناشی از مسموم ساختن آب چاه‌ها به‌وسیلهٔ جذامیان و یهودیان می‌انگاشتند. در پنجاه شهر، از بروکسل تا برسلاو، یهودیان را قتل‌عام کردند (۱۳۴۸ و ۱۳۴۹). شیرازهٔ نظامات اجتماعی بر اثر کشته شدن هزاران پاسبان، قاضی، مأمور دولت، اسقف و کشیش از هم گسیخت.

وقفهٔ جنگ

حتی کار جنگ نیز دچار زوال و وقفه‌ای گذرا شد. از محاصرهٔ کاله تا نبرد پواتیه (۱۳۵۶) جنگ صدساله با متارکه‌ای اکراه‌آمیز به عهدهٔ تعویق افتاد و در همان حال صفوف پیاده‌نظام از مردانی پر شد که از شدت فقر زندگی را بر مرگ چندان رجحانی نمی‌نهادند.

ژان نیکو و نبرد پواتیه

فیلیپ ششم در سن پنجاه و شش‌سالگی مصیبت طاعون و رنج شکست را با ازدواج با بلانش دو ناوار هجده‌ساله، که او را برای پسرش در نظر گرفته بود، تسکین داد و هفت ماه بعد درگذشت. پسرش ژان دوم، ملقب به «ژان نیکو»، براستی برای اشراف و نجیب‌زادگان خوب بود. آنان را از پرداخت مالیات معاف داشت، به آنان برای دفاع از زمین‌هایشان در برابر انگلیسی‌ها کمک رساند و آداب و رسوم شوالیه‌گری را حفظ کرد. برای پرداخت غرامت جنگ در عیار پول رایج تقلب روا داشت، بارها بر طبقات پایین و متوسط جامعه مالیات بست و با دبدبه و کوکبهٔ بسیار برای جنگ با انگلیسی‌ها روانهٔ پواتیه شد.

شکست و اسارت

در آنجا امیر سیاه با ۷۰۰۰ سپاهی خود لشکر ۱۵٬۰۰۰ نفری او را که از شهسواران، اسکاتلندی‌ها و نوکران تشکیل شده بود تار و مار و قلع و قمع کرد. در این نبرد خود ژان، که از سر حمیت می‌جنگید و ابلهانه مردان جنگی‌اش را رهبری می‌کرد، همراه با پسرش فیلیپ، هفده ارل و بارون‌ها و شهسواران و سپردارهای بی‌شمار اسیر شد. بسیاری از گرفتاران جنگی با پرداخت خونبها درجا آزاد شدند و بسیاری دیگر نیز با تعهد اینکه تا عید میلاد مسیح فدیهٔ خود را به بوردو بیاورند آزاد شدند. امیر سیاه با شاه فرانسوی شاهانه رفتار کرد و او را به انگلستان برد.

بحران فرانسه: اتاژنرو و اتین مارسل

پس از مصیبت پواتیه سراسر فرانسه دستخوش هرج و مرج شد. نادرستی و بی‌لیاقتی دولت، کاهش بهای پول، خونبهای گزاف شاهان و شهسواران، ویرانی‌های ناشی از جنگ و طاعون و مالیات‌های کمرشکنی که بر کشاورزی و صنعت و بازرگانی بسته شد، ملت فرانسه را از نومیدی به انقلاب برانگیخت.

دوفن و اتاژنرو

شارل دو والوا، دوفن نوزده‌ساله، یک اتاژنرو از استان‌های شمالی را به پاریس فراخواند تا مالیات‌های جدیدی وضع کند و تشکیل یک حکومت پارلمانی را در فرانسه به عهده گیرد. پاریس و شهرهای دیگر از مدت‌ها پیش مجلس‌هایی داشتند، اما اینها هیئت‌های کوچک منتخبی بودند که معمولاً از حقوق‌دانان تشکیل می‌شدند و کارشان راهنمایی حکمرانان محلی یا شاه از لحاظ قانونی و ثبت فرمان‌ها و احکام آنان به‌عنوان قسمتی از قانون فرانسه بود.

این اتاژنرو، که ائتلاف زودگذر روحانیت و بورژوازی بدان نظام بخشیده بود، شورای سلطنتی را مورد خطاب قرار داد که چرا با آن همه پولی که صرف جنگ شده حاصلی جز بی‌انضباطی‌های لشکری و شکست‌های شرم‌آور به دست نیامده است. به حکم شورا بیست و دو تن از عمال دولتی توقیف شدند و به مأموران خزانهٔ دولت فرمان داده شد تا مبالغی را که متهم بودند از صندوق دولت اختلاس کرده‌اند بازگردانند.

محدودیت‌ها بر تاج

اتاژنرو محدودیت‌هایی برای حقوق ویژهٔ سلطنتی قائل شد و حتی بر آن شد که ژان نیکو را از سلطنت خلع و پسرانش را از جانشینی محروم کند و اورنگ شاهی فرانسه را به شارل دوم، ملقب به «شارل بد»، پادشاه ناوار، که از اعقاب اوگ کاپه بود بسپارد. تواضع و فروتنی ناشی از حزم دوفن باعث تسکین خاطر اتاژنرو شد.

  • اعضای اتاژنرو او را به‌عنوان نایب‌السلطنه تأیید کردند و اعتبار لازم برای تجهیز یک لشکر مسلح سی هزار نفری در اختیارش قرار دادند.
  • در عین حال از او خواستند که مأموران فاسد یا نادان را از کار برکنار کند.
  • او را از مداخله در ضرب سکه برحذر داشتند.
  • یک هیئت سی و شش نفری را مأمور نظارت بر کارها و هزینه‌های دولت کردند.
  • قضات را به داشتن خدم و حشم و اسباب و لوازم بیش از حد، تنبلی در رسیدگی به امور و معوق بودن کارهای قضایی‌شان متهم ساختند و مقرر داشتند از این به بعد جلسات محاکم باید در سپیده‌دم، یعنی همان هنگام که شهروندان شرافتمند به دکان‌ها یا کشتزارهایشان می‌روند، تشکیل شود.

فرمان بزرگ سال ۱۳۵۷ نجبا را نیز از ترک فرانسه و پرداختن به جنگ‌های خصوصی منع کرد و به اولیای محلی دستور داد که هر یک از نجبا را که از این فرمان عدول کرد بازداشت کنند. در نتیجه اشرافیت به اطاعت از شورای بخش‌ها، نجبا به اطاعت از طبقهٔ سوداگر و شاه و شاهزاده و نجبا به اطاعت از نمایندگان مردم درآمدند. فرانسه چهار قرن پیش از انقلاب کبیر می‌خواست دارای حکومت مشروطه شود.

دوفن فرمان را در ماه مارس امضا کرد و در آوریل از اجرای آن به طفره زدن پرداخت و آن را نادیده گرفت.

کودتای مارسل در پاریس

انگلیسی‌ها برای آزاد ساختن پدرش خونبهای کمرشکنی خواستند و تهدید کردند که به سوی پاریس پیش می‌آیند. مردم در پرداختن مالیات اهمال و کندی می‌کردند و دستاویز و بهانهٔ تازه‌شان این بود که وضع مالیات تنها بر عهدهٔ اتاژنرو است. شارل که برای پول نقد سخت در مضیقه بود، از اتاژنرو دعوت کرد که در اول فوریهٔ ۱۳۵۸ بار دیگر تشکیل جلسه دهد و در این میان با تنزل دادن بیشتر بهای پول رایج بر درآمد و نقدینهٔ خود افزود.

در دوم فوریه اتین مارسل، بازرگان ثروتمندی که رئیس صنف بازرگانان و یکی از عناصر مؤثر در تقریر و تنظیم «فرمان بزرگ» بود و مدت یک سال بر پاریس حکومت داشت، با گروهی از افراد مسلح که باشلق‌هایی به رنگ پرچم رسمی شهر، یعنی آبی و سرخ، پوشیده بودند به قصر سلطنتی وارد شد. شارل را به علت تخلف از احکام اتاژنرو مورد عتاب قرار داد و چون شاهزاده از قبول فرمان‌برداری سرباز زد، مارسل به همراهانش دستور داد تا دو پیشکار سلطنتی را که از دوفن پاسداری می‌کردند به قتل رسانند، چنان‌که خون آنان بر لباس شاهزاده فواره زد.

اتاژنرو پیش‌تر می‌رود و پاریس مستحکم می‌شود

اتاژنرو جدید از این ضرب و شتم بی‌باکانه وحشت‌زده شد. معهذا با تقریر این حکم (مه ۱۳۵۸) که تنها اتاژنرو حق وضع قانون فرانسه را دارد و شاه باید به صلاحدید آن به کارهای مهم اقدام کند، بر آتش انقلاب دامن زد. بسیاری از نجبا و روحانیان از پاریس گریختند و بسیاری از مأموران اداری مناصب و مشاغل خود را از بیم جان ترک گفتند. مارسل شهرنشینان را به جای آنان برگماشت و برای مدتی بازرگانان پاریسی زمام حکومت فرانسه را به دست گرفتند.

دوفن به اتفاق نجبا به پیکاردی پناهنده شد، لشکری بیاراست و از مردم پاریس خواست تا سران انقلاب را به او تسلیم کنند. مارسل پایتخت را برای دفاع آماده ساخت، باروهای جدیدی بر گرد آن کشید و قصر لوور را، که در آن زمان مقر و مظهر سلطنت بود، اشغال کرد.

ژاکری

در این هنگام که پاریس دستخوش انقلاب بود، دهقانان وقت را برای گرفتن انتقام از اربابانشان در دهات مقتضی یافتند. اینان که هنوز سرف بودند، قربانیان مالیات‌های سنگین برای مجهز ساختن زندگی مخدومان و تأدیهٔ خونبهای آنان، غارت‌شدگان سربازان و راهزنان، شکنجه‌دیدگان برای افشای محل اندوخته‌های با رنج به دست آمده، مصیبت‌زدگان طاعون و پایمال‌شدگان جنگ، با خشمی بی‌حد و قیاس به پا خاستند. بر قلعه‌ها و دژکاخ‌های توانگران حمله بردند و کاردهایشان گلوی هر نجیب‌زاده‌ای را که به چنگشان افتاد برید، و عطش و گرسنگی‌شان با شراب سردابه‌ها و اغذیهٔ انبارهای بارون‌ها فرو نشست.

نجبا بنا بر سنت به دهقانان خوش‌طینت و پاک‌سرشت «ژاک نیک‌نهاد» نام داده بودند. اینک هزاران تن از این ژاک‌ها که کاسهٔ صبرشان لبریز شده بود، در ژاکری یا ژاک‌بازی راه افراط و وحشی‌گری پیمودند. اربابانشان را کشتند، بانوانشان را مورد تجاوز قرار دادند، وراث آنان را نابود کردند و زیور و لباس‌های پرزرق‌وبرق مردگان را بر زنان خود پوشاندند.

مو و انتقام

مارسل که امیدوار بود انقلاب دهقانان دوفن را از حمله به پاریس بازدارد، هشتصد تن از مردان خود را به یاری دهقانان فرستاد. دهقانان که به این طریق تقویت شده بودند به مو تاختند. دوشس‌های اورلئان و نورماندی و بسیاری از زنان بلندپایه و عالی‌نسب دیگر که بدانجا پناهنده شده بودند، چون لشکر انبوه غلامان و مستأجران را دیدند که مانند سیل به درون شهر سرازیرند، زندگی و عفت خویش را بربادرفته یافتند.

ولی بناگاه، چون رمان‌های آرتور شاه، رویدادی معجزه‌آسا رخ نمود. گروهی از شهسواران که از جنگ‌های صلیبی باز می‌گشتند به مو حمله بردند، بر جان دهقانان افتادند، هزاران تن از آنان را کشتند و دسته‌دسته به میان رودخانه‌های نزدیک‌شان انداختند. نجبا از مخفیگاه‌ها بیرون آمدند و محض تنبیه غرامتی سنگین از روستاها مطالبه کردند و ۲۰٬۰۰۰ تن دهقان را، خواه گناهکار و خواه بی‌گناه، بیرون از شهر کشتند (ژوئن ۱۳۵۸).

مرگ مارسل و بازگشت قدرت شاهی

قوای دوفن به پاریس نزدیک شد و راه ورود آذوقه را به شهر قطع کرد. مارسل که امید نداشت به وسایل دیگر به مقاومتی موافقت‌آمیز نایل آید، تاج سلطنت را به شارل بد، پادشاه ناوار، تقدیم داشت و بر آن شد که سپاهیان او را به درون شهر راه دهد. ژان مایار، دوست و دستیار مارسل، چون این نقشه را غدر و خیانت می‌دانست، پنهانی با دوفن مصالحه کرد و در سی و یکم ژوئیه به اتفاق دیگران مارسل را با تبری به قتل رساند.

دوفن در پیشاپیش سپاه مسلح نجبا وارد شهر شد. با اعتدال و احتیاط به کار پرداخت و همت خویش را مصروف تدارک خونبهای پدرش و تقویت روحیه و اقتصاد فرانسه کرد. کسانی که برای ایجاد سلطنتی بر اساس پارلمان کوشیده بودند اینک دست از تکاپو برداشتند و خود را به دامن سکوت و گمنامی افکندند. نجبا و اعیان برگرد تخت شاهی حلقه زدند و اتاژنرو آلت دست پادشاهی نیرومند شد.

پیمان برتینی

در نوامبر ۱۳۵۹ ادوارد سوم با لشکر تازه‌ای در کاله پیاده شد. به ملاحظهٔ دیوارهای جدیدی که بر گرد پاریس کشیده بودند بر آن حمله نبرد، اما دهات و روستاهای پیرامون آن را، از رنس تا شارتر، چنان از آذوقه و غلات تهی کرد که پاریس باز دچار گرسنگی شد. شارل با شرایط فضیحت‌باری تقاضای صلح کرد.

  • فرانسه گاسکونی و گویین را، آزاد از هرگونه پیوند و وابستگی به شاه فرانسه، به انگلستان تسلیم کرد.
  • نیز پواتو، پریگور، کرسی، سنتونژ، روئرگ، کاله، پونتیو، اونیس، آنگوموا، آژنوا، لیموزن و بیگور را به انگلستان واگذار کرد.
  • ۳٬۰۰۰٬۰۰۰ کراون برای استرداد شاه تقدیم داشت.
  • در عوض ادوارد و جانشینانش از هرگونه ادعایی بر تاج و تخت فرانسه صرف‌نظر کردند.

پیمان صلح برتینی در هشتم مه ۱۳۶۰ امضا شد و یک‌سوم فرانسه در زیر لوای حکومت انگلستان به جوش و خروش افتاد. دو پسر ژان، یعنی دوک دانژو و دوک دو بری، به‌عنوان گروگان و ضامن وفاداری فرانسه نسبت به پیمان‌نامهٔ صلح به انگلستان گسیل شدند.

بازگشت و مرگ ژان نیکو

ژان در میان هلهله و شادی نجبا و ساده‌دلان به پاریس بازگشت. چون دوک دانژو پیمان‌شکنی کرد و برای پیوستن به زنش از انگلستان فرار کرد، ژان خود به انگلستان بازگشت تا به جای پسرش گروگان و ضامن وفاداری فرانسه باشد و نیز بدان امید که شرایط متارکه را اندکی معتدل‌تر کند. ادوارد از او چون میهمانی پذیرایی کرد و به افتخار این سمبل و مظهر شوالیه‌گری و مردانگی بساط سور و شادی گسترد. ژان در اسارت به سال ۱۳۶۴ در لندن درگذشت و در کلیسای جامع سنت پول به خاک سپرده شد و دوفن در سن بیست و شش‌سالگی با نام شارل پنجم بر اورنگ پادشاهی فرانسه نشست.

شارل پنجم و بازپس‌گیری فرانسه

شارل پنجم شایستهٔ لقب «خردمند»ی بود که مردم به او دادند، حتی اگر این شایستگی بدان جهت باشد که می‌دانست چه‌سان بی‌آنکه دستی به چنگ گشاید نبردها را به سود خویش پایان دهد. دست راستش همیشه متورم و بازویش فلج بود، از این روی نمی‌توانست نیزه برگیرد. گویند شارل بد او را مسموم کرده و بدین روزگار انداخته بود. از آنجا که تا حدی مجبور به انزوا و گوشه‌نشینی بود، مشاورانی حازم و دوراندیش به گرد خویش جمع کرد.

  • تمام ادارات دولتی را از نو سامان داد و قوهٔ قضایی را اصلاح کرد.
  • ارتش را بهبود بخشید، به ترویج صنعت پرداخت و بهای پول را تثبیت کرد.
  • از ادبیات و هنر پشتیبانی به عمل آورد و در قصر لوور کتابخانهٔ شاهانه‌ای تشکیل داد که اساس تحریر و ترجمهٔ متون کلاسیک فرانسوی در عهد رنسانس و هستهٔ کتابخانهٔ ملی فرانسه شد.
  • در برقرار ساختن باج راه‌های فئودالی تسلیم نجبا شد، اما با برگماشتن یک فرمانده کل قوا، که مردی گندمگون، پهن‌بینی، ستبرگردن و کله‌گنده به نام برتران دوگکلن اهل برتانی بود، آنان را تحت کنترل خود قرار داد.

ایمان به برتری و تفوق این «عقاب برتانی» بر تمام فرماندهان انگلیسی در تصمیم شارل برای آزاد ساختن فرانسه از زیر حکومت انگلستان سهمی شایان داشت. در سال ۱۳۶۹ او رسماً به ادوارد سوم اعلام جنگ داد.

لیموژ و راهبرد دوگکلن

امیر سیاه با محاصرهٔ لیموژ و قتل‌عام سه هزار تن زن و مرد و کودک به اعلامیهٔ جنگ شارل پاسخ داد و درک او از تعلیمات سپاهی همین اندازه بود. لیکن این کشت و کشتار ثمر نبخشید. همهٔ شهرهای جلو راه او از لحاظ استحکامات، سپاه و آذوقه خود را آمادهٔ دفاع کرده بودند و برای امیر چاره‌ای جز این نبود که در دشت‌های خالی تاخت و تاز کند، غلات و خرمن‌ها را آتش زند و خانه‌های متروک دهقانان را ویران کند.

دوگکلن از مقابله با او خودداری کرد، اما عقبهٔ لشکر امیر را مکرراً مورد حمله قرار داد. علیق و آذوقه‌داران سپاه را به دام افکند و اسیر ساخت و منتظر ماند تا سپاهیان انگلستان از گرسنگی جان به جان‌آفرین تسلیم کنند. همین‌طور هم شد و انگلیسیان عقب‌نشینی کردند. دوگکلن پیش رفت و یک‌یک شهرهایی را که به انگلستان واگذار شده بود پس گرفت. پس از دو سال سپهسالاری قابل تحسین و وفاداری نسبت به شاه، انگلیسی‌ها از تمام ایالات و شهرهای فرانسه، به استثنای بوردو، برست، شربور و کاله، بیرون رانده شدند. حدود فرانسه برای نخستین بار به کوه‌های پیرنه رسید. اکنون شارل و فرمانده سپاه او می‌توانستند در آستانهٔ پیروزی، با افتخار تمام، در یک سال چشم از جهان فروبندند (۱۳۸۰).

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

شاه دیوانه و فرانسهٔ ویران: شارل ششم، آژنکور، پیمان تروا و زندگی در میان ویرانه‌ها

این مقاله فرانسه را در دوران شارل ششم دیوانه دنبال می‌کند، از موج قیام‌های مردمی در اروپا تا پیروزی هنری پنجم در آژنکور، محاصرهٔ روان و پیمان تحقیرآمیز تروا. گرسنگی و ویرانی پاریس و نورماندی زیر حکومت انگلیسی بدفرد را شرح می‌دهد. نیمهٔ دوم مقاله زندگی روزمره در این پادشاهی ویران را مرور می‌کند، یعنی اخلاق، رقص مرگ، کلیسای آشفته، ژان دو ژرسون، مد لباس و خانه‌های بزرگان.

ادامه

سقوط ریچارد دوم و صحنهٔ فرانسه در آستانهٔ جنگ صدساله

این مقاله نخست ریچارد دوم را از دلاوری آغازین و پارلمان بی‌رحم تا استبداد، خلع و مرگش دنبال می‌کند که در ۱۳۹۹ سلسلهٔ پلانتاژنه را پایان داد. سپس تصویر فرانسه در حدود ۱۳۰۰ را می‌گشاید، یعنی کشوری تکه‌تکه با تیول‌های نیرومند، شهرهای ثروتمند و سرکش فلاندر و قیام تودهٔ دهقانان بینوا. مقاله با مناقشات جانشینی پایان می‌یابد که ادوارد سوم را به ادعای تاج فرانسه و آغاز جنگ صدساله کشاند.

ادامه

انگلیسی به زبان ادبیات بدل می‌شود: نمایش‌های نخستین، پیرز شخمزن و جفری چاسر

این مقاله نشان می‌دهد زبان انگلیسی در قرن چهاردهم چگونه جای فرانسه را در قانون، سخنرانی و شعر گرفت. از آغاز نمایش دینی و غیردینی انگلیسی، هجو رؤیایی پیرز شخمزن و گاور اخلاق‌گرا می‌گوید. بخش بلندتر مقاله زندگی و آثار جفری چاسر را از کار دیپلماتیک و تأثیر ایتالیا تا ترویلوس و کرسیدا و قصه‌های کنتربری دنبال می‌کند.

ادامه

شورش بزرگ ۱۳۸۱ در انگلستان: طاعون، قوانین دستمزد و قیام مردم فرودست

این مقاله جامعهٔ انگلستان را که شورش بزرگ ۱۳۸۱ را زاد، از تقسیم‌های طبقاتی و صنعت رو به رشد پارچه تا مرگ سیاه و کوشش‌های ناکام برای ثابت نگه داشتن دستمزدها شرح می‌دهد. سپس قیام را از آشوب‌های مالیات سرانه در اسکس و کنت، تا تسخیر لندن، کشته شدن اسقف اعظم سادبری و مرگ وات تایلر در سمیثفیلد دنبال می‌کند. مقاله با لغو وعده‌های شاه، اعدام‌های بعدی و امتناع پارلمان از پایان دادن به بردگی به پایان می‌رسد.

ادامه

جان ویکلیف: نخستین مصلح انگلیسی و گسست از اقتدار پاپ

این مقاله جان ویکلیف را از خشم سیاسی حاکمان انگلستان نسبت به مالیات‌های پاپی تا الاهیات تقدیر ازلی، حمله او به ثروت روحانیان و انکار قلب ماهیت دنبال می‌کند. حمایت جان آو گانت، محاکماتی که ویکلیف از آن‌ها جان به در برد، پیدایش کشیشان موعظه‌گر لالرد و ترجمهٔ انگلیسی کتاب مقدس را شرح می‌دهد. مقاله با مرگ او، سوزاندن بازماندهٔ جسدش در کنستانس و اندیشه‌هایی پایان می‌یابد که به مصلحان بعدی رسید.

ادامه

پادشاهی در انگلستان قرون وسطی و پیدایش پارلمان: از ادوارد دوم تا مرگ ادوارد سوم

این مقاله داستان انگلستان قرن چهاردهم را با سوگند تاج‌گذاری ادوارد دوم و سلطنت ضعیف او آغاز می‌کند. سپس توضیح می‌دهد که پارلمان چگونه به صورت مجمعی دومجلسی با قدرتی بر پول شکل گرفت و سلطنت طولانی و جنگ‌محور ادوارد سوم را شرح می‌دهد. مقاله با نارضایتی دههٔ ۱۳۷۰ و به تخت نشستن ریچارد دوم، پادشاه خردسال، پایان می‌یابد.

ادامه